دنیایی تاریکی ساختیم.

هیچ کجای دنیا دیگه امن نیست، نه برای نوشتن، نه زندگی کردن، نه خیال‌بافی و نه برای عاشق شدن و دوست داشتن.
هیچ کجای دنیا دیگه اون حس خاص ناب خواستن را نمی‌تواند به آدم بدهد و هی بشینی و برای خودت خیال‌بافی کنی و هی لبخندی روی لبهایت بنشیند و هی ته دلت ذوق کنی و هی هیجان زده بشوی.
هیچ کجای دنیا دیگر امن نیست حتی برای نفس کشیدن اندک.

دی ۲۳, ۱۳۹۰ - ۸:۵۹ ب.ظ بدون دیدگاه

نشاید گفتن آن کس را دلی هست.

قدر.

یک کلمه ساده و بی‌آلایش هست، و شاید خیلی هم مورد استفاده قرار نگیرد، اما در جایگاه خودش مهم می‌باشد، البته به نظر من، حالا نظر شما را نمی‌دانم، قدر، قدر دانستن، قدر چیزی یا کسی را دانستن … ما آدم‌ها قدر نمی‌دانیم، قدر خیلی چیزهای که داریم، و وقتی از دست می‌دهیم تازه متوجه می‌شویم، یک خونه‌ی خوبی داریم، همسر، دوست، کار، درس، موقعیت شغلی، پدر، مادر، خواهر، برادر و ….  ولی قدر نمی‌دانیم، وقتی از دست می‌دهیم حالا به هر دلیل، تازه متوجه می‌شویم که چه چیزهای از دست داده‌ایم، و گاهی هم هیچ‌وقت متوجه نمی‌شویم که چه کسی یا چه چیزی را دست داده‌ایم….

*تیتر از سعدی.

دی ۱۲, ۱۳۹۰ - ۹:۲۷ ب.ظ ۲ دیدگاه

ما خود شکسته‌ایم، چه باشد شکست ما.

عبور !

حس آدمی را دارم که تو راه‌ش، میسری که حرکت می‌کرده، کلی میخ و خرده شیشه بوده و پاش رو گذاشته روی همچین جاده‌ی و قدم برداشته، اما به سلامت رسیده اون ته خط، حالا ته خط شاید چیزی که فکر می‌کرده نبوده، ولی به سلامت عبور کرده. این عبور کردن‌ه برام مهمه و قابل تقدیر.

*تیتر : سعدی از دست خویش فریاد- عباس کیارستمی

آذر ۲۲, ۱۳۹۰ - ۱۱:۰۵ ب.ظ ۲ دیدگاه

در باب رسیدن و نرسیدن.

رسیدن و نرسیدن.

این دو کلمه می‌تواند آدم را اسیر خود کند، هر کدام به نوعی، رسیدن یه جوری، نرسیدن یک جور دیگر، نرسیدن با آن همه درد و غصه‌ی خودش، آدم را یک جور خاصی اسیر می‌کند، آن دلتنگی‌ها، شب بیداری‌ها، گریه‌ها، .. نرسیدن اصلن مال عاشق است، وصال که باشد عشق یک مدل دیگری می‌شود، وقتی وصال نباشد، آدم عشق‌ش را همه جا با خودش می‌برد، اون رو مزه مزه می‌کند، حال دلتنگی، غصه، بغضی که ولت نمی‌کند، امان از نرسیدن.. آدم را پیر می‌کند، فرسوده، ولی یه حالی خوبی هم بهت می‌دهد، یه حال عاشقی، که فقط خودت می‌دونی و خلوت خودت وقتی که زمزمه می‌کنی “به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم” …

اما رسیدن، رسیدن آداب دارد، عاشق وقتی می‌رسد به عشق‌ش باید بیشتر حواسش جمع باشد، باید دیگه عشق توی دستاش نگه‌داره، باید مراقبت کند، باید آبیاری‌ش کند، رسیدن مسئولیت دارد، باید که عشق‌ت رو زنده نگه داری، باید که عشق‌ت رو بهش دونه بدی، غذا بدی، بذاری خب ریشه بده، ریشه بده، که عشق‌ت مال همیشه باشه، که مال تو باشه، باید مواظب‌ش باشی، رسیدن خیلی مفصل‌ه، باید که حسابی عاشقی کنی، باید که هم معشوق باشی و هم عاشق.. رسیدن یعنی “دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم”..

شعر اول : دیوان شمس. شعر دوم حافظ

آذر ۴, ۱۳۹۰ - ۱۲:۵۵ ق.ظ بدون دیدگاه

آن دست‌های گرم دوایم نمی‌کند.

باید که قبول کنیم، باید که باور کنیم، یک روزهای، حرف دیگر آرام‌مان نمی‌کند، وقتی که آنقدر هجوم حرف در فکرمان هست، در به در پی کسی هستیم که فقط صدای گرفته‌ی مان را به رخش بکشیم که او بداند حرف آنقدر تاثیر ندارد در این لحظه باید که دستی دراز شود به سوی‌مان، نگاهی، لبخندی، حتی قطره اشکی، که بدانیم می‌شود که فراموش کرد سختی‌ها را و اگر در این میان که در به در دنبال کسی می‌گشتیم و نبود باید که صبر کنیم تا هق هق گریه به سراغ‌مان آید و شاید هق هق گریه همراه خواب و تاریکی شب تمام سختی روزها را از ما گرفت و خواب.. خواب که همیشه برای فراموشی اولین مسکن هست ما را در خودش راه داد..

آبان ۲۲, ۱۳۹۰ - ۸:۰۳ ب.ظ ۲ دیدگاه

روزهای با هم بودن گذشته.

تو چرا این‌قدر عوضی از آب در آمدی؟ پدر چرا مٌرد؟ چرا این همه خسته‌ام؟ کاش کسی بود… دستی..قدمی.. نگاهی.. شانه‌ی.. حرفی.

با کمی تغییر از کتاب عادت می‌کنیم / زویا پیرزاد

آبان ۱۰, ۱۳۹۰ - ۸:۴۳ ب.ظ ۱ دیدگاه

رگی که از مرزهای من گذشتی!

به خودم می‌گم چه زمانی آدم خیلی زشت می‌شه، می‌رم جلوی آینه، زل می‌زنم به خودم، می‌گم الان زشت‌م، وقتی از یه چیزی خبر دار می‌شم، حرفی،  مسئله‌ی، یه چیزی که قلبم رو فشرده می‌کنه، بنظرم زشت میام، خیلی زشت، دوست ندارم به خودم نگاه کنم، فقط نگاه دستام می‌کنم، نگاه پاهام، مچاله می‌شم، برای خودم سخنرانی می‌کنم، و هی سعی می کنم یک طوری مسئله رو برای خودم شفاف کنم، حل‌ش کنم، ولی تو همه‌ی اینا چیزی از زشتی من کم نمی‌شه.

تیتر از روجا چمنکار- مردن به زبان مادری

مهر ۱۹, ۱۳۹۰ - ۸:۴۰ ب.ظ ۲ دیدگاه

روزهای دور..

ما رسم داشتیم تو خانواده‌ی خودمون، تولد هر کسی بود، یه کیک کوچولو می‌گرفتیم دور هم بودیدم، برای خودمون خوش بودیم، کادو می‌گرفتیم، شام، بزن و برقص حالا همه‌اش ده نفر هم نمی‌شدیم، ولی تولدهامون یادمون نمی‌رفت، بابا از یک هفته قبل که هی می‌گفت تولدت مبارک، می‌خندیدیم، می‌گفتم بابا هنوز مونده، می‌گفت باشه حالا اون روز هم می‌گم ولی تولدت مبارک، از یه هفته قبل حال و هوای تولد بود، از بس که بابا خودش احساسی بود، براش مهم بود، هیجان داشت برای این روزها، شاید کار خاصی هم نمی‌کرد برای روز تولد، ولی همین که جنب و جوش داشت همه رو به هیجان می‌آورد، همه یادشون بود، که تولد یکی از اعضای خانواده هست، فرقی نداشت که بچه‌هاش براش، حالا من ته تغاری بودم عزیزتر ولی همون بساط بود برای همه کیک و کادو شادی، حالا سه سال که بابا نیست، کسی هم حوصله برگزاری جشن خانوادگی نداره، رسمن خبری از کیک نیست، دور هم جمع شدن، یعنی انگار نمی‌شه که دیگه مثل اون روزها باشیم، انگار یه چیزی کمه، خالی، و این خالی بودن آنقدر بزرگ و زیاده که کسی نمی‌تونه ندیده‌اش بگیره. این خالی بودن همه رو اذیت می‌کنه و برای کسی هم عادی نمی‌شه.

مهر ۹, ۱۳۹۰ - ۸:۰۳ ب.ظ ۴ دیدگاه

در روزهای بعد..

آدم‌ها یه جایی می‌رسن که گیر می‌کنن، یعنی دست خودشون نیست، شاید هم دل‌شون نخواد که این طوری بشه، ولی گیر کردن، یه مدلی گیر می‌کنن که کاری از دست‌شون بر نمیاد و مجبور می‌شن هی ادامه بدن و هی اوضاع بدتر می‌شه، این گیر کردن سخت‌ترین قسمت داستانه این آدم‌هاست، چون که می‌دونن دارن اشتباه می‌کنن ولی راهی ندارن چون که گیر کردن، تا گیر نکنی نمی‌تونی بدونی اون آدم‌ها چه دردی رو تحمل می‌کنن و چه روزهای که می‌تونست خوب باشه با واسطه‌ی  این که گیر کردن سخت گذشت خیلی به‌شون سخت گذشت.. خودشون گیر می‌کنن کلی آدم رو هم گیر می‌اندازن، بدترین قسمت‌ش شاید همین باشه که آدم‌های دیگه رو هم درگیر این گیر کردن می‌کنن و چقدر آسیب می‌رسونن خدا می‌دونه، ولی تقصیر ندارن، به‌شون نباید خرده گرفت، چون‌که خودشون هم فکر نمی‌کردن این مدلی بشه جریان و داستان گیر کردن.. گیر کردن یکی از پر استرس‌ترین مراحل زندگیه هر آدمی خب.

شهریور ۲۹, ۱۳۹۰ - ۷:۲۸ ب.ظ ۱ دیدگاه

هستی برای هیچ‌کس آسودگی، نخواست.

دوست دارم یه خونه داشته باشم، یه خونه حتی کوچیک ولی مال خودمه باشه، وسایل خونه مال خودم باشه، دیوارهاش، مال من باشه، که وقتی کلید می‌اندازم میام توی خونه، بوی خودم تنها توی خونه باشه، که حس کنم این یه قسمت از دنیا  تنها مال منه که حس کنم این خونه‌ی منه و با خیالت پام دراز کنم، کتاب بخونم و فیلم ببینم که هر وقت دلم خواست تلفن رو خاموش کنم، برق‌ها رو خاموش کنم، که دیگه همه‌ی اختیار خونه با من باشه، توش سکوت باشه، تاریکی مطلق باشه، که خونه مال من باشه.

تیتر از بیدل دهلوی.

شهریور ۱۵, ۱۳۹۰ - ۷:۲۴ ب.ظ ۳ دیدگاه