
می گوییم یک دوستی ساده است، اما گاهی همین دوستی های ساده نفس آدم را می گیرد، گاهی همان دوستی های که هیچ چیزی ندارند، هیچ تعهدی، هیچ مسئولیتی می شوند برایت یک مسئله مهم، که همه فکر و ذهنت را پر می کند، حتی نمیتوانی صدای خنده، لحن صحبت کردن و یا حتی مدل راه رفتن دوستت را فراموش کنی.. همین دوستی های ساده و معمولی گاهی آدم را اسیر می کنند بی آنکه بداند و بی آنکه بخواهی..
---------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 – نمیشود گاهی فراموش کرد لحظاتی در زندگی را، باید که زمان زیادی بگذرد هی آدمها بیایند و بروند تا بتوانی کمی آن را کمرنگ کنی – (عکس از خودم فروشگاه فرودگاه دبی/تیر ماه 87)
پ ن 2 – عاشق شدن اصلا دلیل نمیخواهد، دوست داشتن کسی قانون ندارد، حتی می توانی به کسی دل بسته شوی که نه آدم توست و نه قرار هست که باشد ولی تو بشدت دلبسته ی و دوستش داری .. دوست داشتن که دلیل نمیخواهد حتی می شود بی اجازه هم کسی را دوست داشت... دوست داشتن فقط دل میخواهد همین
شبهای که ماه کامل است و وقتی در وسط ترین قسمت آسمان قرار داد، عاشقانه هایم شروع می شود،
زمزمه های عاشقانه ی که بین من و ماه رد و بدل می شود، خدا هم گاهی حسودیش می شود از اینهمه شور و هیجان...
من وضو می گیرم به احترام ماه، می ایستم مقابلش، و زل میزنم به او، و شروع می کنم با صدای بلند برایش شعر خواند، ترانه خواندن و گاهی می رقصم..
گاهی که ماه در وسط ترین نقطه ی آسمان قراردارد، من در وسط ترین نقطه زندگیم می ایستم و برایش دست تکان میدهم و لبخند میزنم..
گاهی در این شبها که ماه کاملترین ماه هست، خدا را نیز به می خواند و بزمی عاشقانه در آسمان برپا می کنیم....
من و ماه و خدا شبی عاشقانه و مستانه را تا صبح داریم و هی این جام هست که پر می شود و خالی و صدای خنده های ماست که آسمان را می لرزاند...
---------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : واقعا نگاه کردن به ماه در این شبها لذتی خاص و ناب به آدم میدهد... باورکنید و امشب امتحان کنید و ببینید که چقدر میتواند در دلتان جا باز کند طوری که به هیچ چیز جز او فکر نکنید..
پ ن 2 : با گذشت زمان رفته رفته از این تمرین خسته می شد، یادآوری، گرد و غبار گرفتن و زنده کردن آنچه که مدتها پیش مرده بود کاری می دید روز به روز خسته کننده تر. در واقع سالها بعد روزی خواهد رسید که لیلا دیگر از این فقدان ننالد. یا نه چنین بی امان، نه چنین نزدیک. روزی خواهد رسید که خطوط قیافه او هم از یادش برود و وقتی در خیابان بشنود که مادری پسرش را طارق صدا می زند دیگر دستخوش هیچ احساسی نشود. دیگر مثل حالا دلش برای او تنگ نمی شود، حالا که درد نبودنش همدم تسکین ناپذیری است- مثل درد خیالی عضوی قطع شده. (هزار خورشید تابان- خالد حسینی)
"در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است
پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند
از وقتی که بدنیا میاد آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری می گرد
و وقتی اونو پیدا کرد شروع به خوندن می کنه
زیباترین آوازی که مخلوقات عالم شنیده اند
و بهنگام آواز تن خود را به تیزترین و بلندترین خار می سپارد
و هنگامی که در حال جان سپردن است روح خود را به دیگر پرندگان خوش آواز و چکاوک ها می سپارد
پرنده خارزار زندگی خویش را در مقابل آوازی زیبا فدا می کند
اما همه جهانیان برای آوازش سکوت پیشه می کنند
و خداوند در بهشت لبخند بر لبانش جاری می گردد...."
....
حالا منظورم از نوشتن این مطلب بالا اینکه آدم باید بها پرداخت کند، بهای چیزهای که میخواد بدست بیاره، هر چی که باشه، کوچیک و بزرگش فرقی نداره، ولی هر چقدر بزرگتر باشه بهاش هم بیشتر.. بهای چیزهای بزرگ و سنگین، رنجه، رنج که ما می کشیم برای بدست آوردن اون چیز و بعدش که بدست میاریم تازه متوجه میشیم ای بابا اون چیزی که فکر میکردیم نبوده... اینطوری هم رنج از دست دادن رو داریم و هم رنج بدست آوردن....
----------------------------------------------------------
پ ن 1 : نوشته توی گیومه از کتاب پرنده خارزار نوشته کالین مک کالو می باشد.
پ ن 2 : خاطره ها آدمها را دچار درد می کنند و مسئولیت، وقتی از کسی خاطره ی داریم، مسئولیتمان زیاد هست، زیرا باید از آن خاطره نگهداری کنیم، بهش برسیم، فکر کنیم و برایش وقت بگذاریم.. هر چقدر این خاطره سنگین تر باشه مسئولیت ما بیشتر می شود، خاطره ها هر چه باشند جزی از ما هستند و نمیتوانیم منکر شویم چونکه روزی آنها را خودمان بازی کردیم.
زن نگاهش میخکوب شده روی فنجان های خالی قهوه که روی میز هستند، و خاکستر سیگارش را خالی می کند توی جاسیگاری که روی پاهای لختش گذاشته است و در عالمی دیگر می پلکد...
مرد تو ازش می پرسی؟
زن به خودش می آیید و می گوید از کی باید چی بپرسم.
می گوید از گلی می پرسی که با من ازدواج می کند یا نه؟
زن لحن صدا کُند و کش دار می شود و به یاد همخوابگی هایش با مرد می افتد و با کمی مکث می گوید، می پرسم!
نگاه مرد خیره به زن...
و زن تمام عشق و زندگیش را همراه با دود سیگار از دهانش میدهد بیرون....
------------------------------------------------------------
پ ن 1 : مرد نگاهش به جسمی نحیف و بی جان می افتد و سرش را میان دستانش می گیرد و شروع می کند به گریه و می گوید کاش قبل از اینکه خودت را بکشی ازش پرسیده بودی که با من ازدواج میکند یا نه و صدای هق هق اش همه ی فضای اطاق را پر می کند...
پ ن 2 : جناب الیاس خان من رو دعوت کرده به بازی وبلاگی مخفی کاری نکردن! اول تشکر می کنم بخاطر دعوت و بعدش اینکه نمیدونم چی باید بنویسم فقط اینکه شاید مخفی کاری نیست شاید اینکه هر کسی توی زندگیش رازی داشته باشه همین...

من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،
خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،
همدیگر را نگاه کردیم،
شاید قرنها طول کشید،
وقتی که سکوت شکسته شد،
من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،
که می گفتند بهشت است!
و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!
و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده.
----------------------------------------------------
پ ن 1 : عکس نمایشگاه کتاب 1387 و نوشته برای خودم.
پ ن 2 : او مرا انتخاب کرده بود و من هم او را. پل های میان خود و بقیه ی دنیا را خراب کرده بودم و در گناه تنهایی دو نفره با او شریک شده بودم. در کلاس کنار یک دیگر می نشستیم، اغلب به هم دیگر نگاه می کردیم تا مطمئن شویم که هر دومان وجود داریم."تو، فقط تو، در کنار منی، همه جا و همیشه، در من، و بعد، در عمیق من، فقط تو و نه دیگری." کتاب میرا / کریستوفر فرانک.
خواب بودم،
در یک شب اردیبهشتی،
که فرشته ی مهربان،
برایم شعر خواند،
از تنهاییش،
و شروع کردم به نوشتن واژه ها
نمیدانم تا آن روز در کجایی ذهنم دفن شده بودند
و "من و تنهایی" را برایم به ارمغان آورد...
شش ساله که تو "من و تنهایی" می نویسم از بلاگ اسپات شروع کردم، اون وقتها تعداد وبلاگ نویسها خیلی کم بود، و کم کم رواج پیدا کرد، از خیلی از دوستای که اونموقع می نوشتند خبری که ندارم هیچ، رد پایی هم پیدا نکردم که لینکش رو بذارم برای تشکر و قددرانی...
اما از همه دوستای که این روزها و روزهای قبل و روزهای بعد مرا همراهی کرده اند، خوانده اند، نظر داده اند، انتقاد کرده اند، سپاس گذارم که تک تکشان برایم بهترین بوده اند...
پ ن 1: میدانی من یک سری چیزهای که اینجا می نویسم فقط برای این هست که بعد که میخوانم یاد سری چیزها بیافتم، اینجا محلی است برای جمع آوری خاطره هایم و آدمهای که می آیند با صدا و گاهی میروند بی صدا.
پ ن 2 : خداوند می گوید مرا این چنین آزمایش کنید که َآیا روزنهای آسمان را برای شما نگشوده ام و چنان برکتی بر شما نریخته ام که گنجایش آن نیست. (چهار اثر از فلورانس اسکاول شین)
قبلا اینجا یه متن خیلی کوتاه و مختصری در مورد خصوصی بودن یه سری چیزها نوشتم، ولی خوب گویا خیلی تاثیر گذار نبوده، و این سرک کشیدن ها رو ادامه دارد، برام خیلی جالب وقتی که آدمهای که خودشون رو خیلی روشنفکر و امروزی میدونند این رفتارها ازشون سر میزنه! و جالبتر اینجاست که با این مطلب موافق هستند ولی من واقعا نمیدونم یک سری آدمها توی رابطه هاشون دنبال چی هستند؟
من بخاطر یه سری تحقیقاتی که دارم انجام میدم روی رفتار آدمها خیلی دقیق می شم این روزها، توی مدل حرف زدنشون، مدل برخوردشون، مدل مطرح کردن حتی عقایدشون.. و خوب نسبتاً توی رفتاری که آقایون با هم دارند دقت بیشتری می کنم، مخصوصا اونهای که رابطه ی خاصی ندارم و صرفاً یک دوستی ساده است.
مثلا با طرف یه رابطه خیلی معمولی داری، رسمی داری، یه دوستی ساده داری، بعدش به خودش اجازه میده از خصوصی ترین مسائلت سوال کنه، درسته من مطلب در مورد س.ک.س نوشتم، ولی من منظورم این بود که حالا هر کی از راه میرسه بیاد یا بهم پیشنهاد بده، یا به خودش اجازه بده که در این مورد سوال کنه، من فقط خواستم بگم که س.ک.س یه حق طبیعی برای زن، اونم باید توی رابطه لذت ببره، باید به خواسته اش احترام گذاشت بشه، قصد من فقط این بود که بگم نباید منکر این شد که زنها بخاطر زن بودنشون باید محروم بشن از لذت این امر طبیعی و غریزی و توی وجود همه هست.. همین!
من فکر می کنم با اصول اولیه ایجاد و برخورد توی رابطه هامون رو بلدن نیستم و این بلد نبودن اصول ارتباط، باعث میشه که رابطه هامون تداوم نداشته باشد، و نمی تونیم برای رابطه هامون حد و مرزی رو مشخص کنیم، چطوری باید به طرفمون بفهمونیم که این رابطه صرفا یک رابطه کاری، دوستانه، ساده است، عاشقانه است این رابطه ها با هم فرق داره، بی شک نوع رفتارها و برخوردها هم فرق داره، ولی توی هر رابطه که باشیم یک سری چیزها همیشه خصوصی هست، و خصوصی میمونه، این ما هستیم که باید طوری برخورد کنیم که آدمهای که با ما تماس دارند حد و مرز خودشان را بدانند...
این بحث خیلی جایی حرف دارد، دلم میخواد دوستای که در مورد این مسئله اطلاعاتی دارند توی کامنت ها یا از طریق ایمیل بهم بگویند تا بتونم یه جمع بندی خوب و جامع بنویسم.
-----------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : چند روز پیش به یکی از دوستام که رابطه خیلی معمولی داشتم چت می کردم، ایشون بهم گفتند ازت یه سوال بپرسم ناراحت نمی شی، گفتم بپرس قول نمیدم جواب بدم، خلاصه سوالشون این بود "آخرین باری که س.ک.س داشتی کی بوده؟ من یک برق سه فاز ازم گرفته شد، و بحث مون بالا کشید، ایشون بمن گفتند من به شما احساس نزدیکی کردم که این سوال رو پرسیدیم، میخواستم مقدمه ای بحثی باشه، به ایشون گفتم شما با مادر و خواهرتون هم احساس نزدیکی می کنید خیلی حس نزدیکتر از من، پس ازشون سوال میکند که آخرین باری که س.ک.س داشتی کی بوده؟ خلاصه بحثمان ادامه داشت و آخرش هم نفهمیدم منظورش چی بود از این سوال و مهم نیست، چونکه بنظرم سوالشون آنقدر خصوصی بود که اصلا نباید مطرح میشد ولی ایشون نظر دیگه ی داشتند. جالبتر اینکه من هیچوقت برخورد خاصی نداشتم که ایشون اینهمه احساس نزدیکی بمن کردند. این نوشتم که شما که می خونید بدانید که من اگه گیر دادم روی اصول رابطه ها و ارتباطات و مسائل خصوصی دلیل دارد.
پ ن 2 : ما به تنهایی از عهده هیچ کاری بر نمی آییم/ اما ذهن ما با یکدیگر ترکیب شده منجر به چیزی می شود/ که قدرت آن بسیار فراتر از/ قدرت اجزای آن است/ عالم را به تنهایی نتوان فهم نمود/ و تو که خود عالمی باشی/ خود را به تنهایی نتوانی شناخت. (کتاب راه معجزه )
خیلی برام جالب نیست وقتی که توی یه رابطه ی هستم، حالا هر مدلی میخواد باشه، دخترونه، پسرونه، گروهی، تک نفره. کلاً یه رابطه که آدم یه مراوده ی داره، یه بده بستونی داره، میخواد هر مدلی باشه، کاری، احساسی، عاطفی، جنسی چه میدونم.. کلا یه رابطه دوستانه .. چه مجازی و چه حقیقی فرقی نمی کنه...
بعدش طرف حالا به هر دلیل دیگه نمیخواد رابطه ادامه داشته باشه، یا از من دیگه خوشش نمیاد، یا دلش زده شده، یا یکی بهتر پیدا کرده، یا حوصله اش سر رفته .. هر چی میخواد باشه. من خیلی آدم گیری نیستم روی دلیل و این چیزها و کلا بودن آدمها ...
ولی یه چیزی که خیلی اذیتم می کنه که طرف نمیخواد ادامه بده بعدش هیچی هم نمی گه.. مثلا تلفن میزنی جواب نمیده، اس ام اس میده باز جواب نمیده، ایمیل میدی جواب نمیدی، آنلاین میشه پی ام میدی محل نمیزاره... بعدش همون آدم مثلا به ایمیل یکی دیگه رو سر سیم ثانیه جواب میده، بعدش که میگی تازه کلی هم شاکی میشه که کار دارم درک نمی کنی اینها ....
واقعا این چه فرهنگ غلطی که توی ما ایرانی هست، چرا بلد نیستیم رک حرف بزنیم، چرا هی دلمون میخواد بریم توی حاشیه، چرا هی میخواهیم کسی رو از دست ندیم ولی براش ارزش هم قائل نمی شیم، چرا فکر می کنیم همه آدمها باید همونطوری که ما میخواهیم باشن؟؟ چرا هی باید یه رابطه ی رو که میدونیم هیچ باری نداره برامون الکی ادامه بدیم هم خودمون و هم دوستمون رو اذیت کنیم..
خوب آقای عزیز، خانم محترم، دیگه نمیخوای رابطه دوستی تو ادامه بدی، یه زحمتی بکش لطف کن ماشاا... این روزها که وسائل ارتباطی همه رقمه موجوده رک به دوستت بگو به هزار تا دلیل دیگه نمیتونم دوستیمو باهات ادامه بدم نه طرف توی خمار می مونه، که جریان چی، نه خودت مجبور میشی هزار تا خالی ببندی، نه اینکه قشنگی رابطه رو از بین می بری...
پ ن 1 : کلا درد ما ایرانی ها اینه که اصول ارتباطات بلد نیستم.. باید بشینم یه متن مفصل و ریشه دار در مورد اصول ارتباط بنویسم شاید این ملت یه تکونی به خودشون بدن...
پ ن 2 : امید یعنی بازگذاشتن در. اینطوری چیزهای خوب میتوانند وارد شوند٬شاید تو اصلاً حواست هم نباشد "خوبی خدا نوشته ماری جوری کمپر"
پ ن 3 : شما حوصله تو سر نرفته از این پ ن های اینجا؟ بنظرتون کار خوبیه؟ یا اصلا نباشه؟
مردها در زندگیشان عاشق دو جور زن می شوند،
یک زن که حکم معشوقه ی آنها را داشته باشد
بی پروا، روشنفکر، مستقل، جسور و خوش بیان و به قولی امروزی
و زنی دیگر که حکم همسر آنها را داشته باشد
تو سری خور، چشم و گوش بسته، کم حرف، وابسته و به قولی زن زندگی
این دو زن در تضاد هستند
و مردها از همین تضادها لذت می برند
با زن اولی که هستند بسیار امروزی، اهل فکر، اهل آزادی، روشنفکر و متمدن می شوند
و با زن دومی که هستند غیرتی، اهل خانواده، متعهد و وفادار
حالا من مانده ام بین ای دو شخصیت کدام را میتوانم بیشتر دوست داشته باشم
مرد اولی یا مرد دومی و اصلا میتوانم کدامیک باشم زن اولی یا زن دومی
-------------------------------------------------------------
پ ن 1 :این نوشته های بالا مستعد این هست که مخالفنی نیز داشته باشد، می پذیرم، ولی به جان مادرتان نا حقی نکنید، که آنقدر دیده ام در این جامعه مردانی این چنین که حالا تبدیل به واژه شده اند.
پ ن 2 یک چیزی که چند وقته فکرم مشغول کرده وقتی مطلبی در مورد تن، رابطه جنسی و کلا آزادی های یک زن و این طور چیزها می نویسی آدمها سریع نگاه شان عوض می شود، به قول این آقاهه " آنچه که یک بلاگر درموردش اظهار نظر میکند و یا آن را به چالش میکشد، الزامن نشان دهندهی رفتار او در زندگی شخصیش نیست!"
پ ن 2 : در بیابانی که شادی ها را می بلعد/ مرا به خویشتن وامگذار/ مرا به اندهان مسپار/ وقتی که توفان بر دریچه های مأوایم می کوبد و تنهایم/ تنهایم مگذار (تنهایم مگذار – حسین مالکی)
این چند وقته توی هر وبلاگی رفتیم دیدم دارن هی از صکس می گن، رابطه های جنسی گفتم حیف من خودم نندازم وسط و چیزی نگم، گفتم شاید خدا چیزی نگه ولی بندهاش بی شک ناراحت می شوند.. خوب هر کسی یه مدلی، نمیشه حرفهای که این دوستان توی وبلاگهاشون می نویسند تعمیم داد به همه، حالا من نمیخوام خیلی اصولی بنویسم یا خیلی برم توی کار بقیه وبلاگ نویسها و قاطی بشم.. نه فقط خواستم نظرم رو بگم که صکس یه چیزی که آدم نمیتونه قطعی در مورد حرف بزنه و بگه همه آدمها باید اینطوری باشن، طرف یک عمر بهش گفتن که این کار زشته، بعد، گناه داره، حالا نمیشه یک شب همه اینها رو تغییر بده، قبل از هر چیزی بگم که حالا نوشته ی من اصلا ربطی شاید به موضوع دوستان نداشته باشد فقط یه تجربه شخصی و نظر شخصی است که شاید هم غلط باشد.
متاسفانه توی جامعه ی ایرانی تا بوده و هست هی از صکس بد گفتن، هی نهی کردن، هی به اسم های مختلف گفتن گناه داره، و هی ترس و هی نه ونه و نه...
خوب حالا یه دختری که یک عمر با این باور بوده، چطور میشه یک شب تغییر نظر بده، قبل از اینکه آدم بخواد در مورد چیزی کلا تغییر عقیده بده اول باید باورهاش تغییر کند، باید توی ذهن خودش این تغییر به وجود بیاد، اگه تونست خودش توی ذهنش بپذیره که صکس، لذت جنسی، خواستن و درخواست کردن حق اونه بعد میتونه حالا در مورد تنش بنویسه، من خودم بارها شده توی این یکی وبلاگم به صورت های خیلی کوتاه چیزهای نوشتم که بعضی اوقات مورد تمسخر همین دوستان به اصلاح روشنفکر وبلاگ نویس شدم، ولی من یک دختر خودساخته ی هستم و اصلا برام مهم نیست که مورد تمسخر قرار بگیرم یا نه، به نوشتنم ادامه دادم........ صکس شده یه چیزی عجیب و غریب توی ایران، ذهن ها همه درگیرش هست، هنوز برای خیلی ها جا نیافته که تو بخوای با کمال صراحت بگی مثلا من از صکس با فلان آقا خیلی لذت می برم، حتی برای اون مرد هم خیلی جا افتاده نیست، وقتی به مردی حتی می گویی من مثلا توی صکس از فلان کار خیلی لذت می برم متهم می شوی، اصلا نمیدونم چرا وقتی قرار میشه ما زنها از صکس و سلیقه مون در این مورد حرفی بزنم هی باید متهم بشیم.. خوب چه اشکالی داره، مگه ما که به اصلاح همه امون ادعای روشنفکریمون میشه نمی گم قبلا از اینکه جنسیت مطرح باشه انسانیت مطرح خوب من به عنوان یک انسان این حق رو دارم که رابطه ی جنسی رو مثل رابطه ی دوستانم مشخص کنم، و بگم چی باشه و چی نباشه...
حالا چرا بعضی ها میخوان بگن مهم نیست، خیلی هم مهم، اصلا نبودن صکس توی زندگی میدونید چقدر عواقب داره؟ میدونید چقدر باعث بیماری روحی میشه؟ همین که یک زن توی صکس به اوج لذت جنسی نمیرسه میدونید چقدر از نظر روحی دچار شکست میشه؟ حالا هی بیاییم و بگیم مهم نیست؟ اگه مهم نبود قطعا هیچکس در هیچ کجایی دنیا هیچ حرفی در موردش نمیزد...... پس حتما مهم که حرفی در موردش زده میشه ..فقط ما بعضی اوقات ایرانی بازیمون گل می کنه می گیم مهم نیست... همین
پ ن 1 : یکبار یکی از دوستام با پارتنرش که خیلی هم رابطه عشقولانه داشتند و تصمیم بر ازدواج از این حرفها تصمیم می گیرند که تا قبل ازاینکه رابطه شون رسمی بشه با هم صکس داشته باشند، از این نظر همدیگر رو بسنجند بعدش دوستم می گفت اون آقاهه آنقدر بد صکس بوده که وسط کار دعواشون شده، و کل رابطه عشقولانه رفت زیر سوال..خوب حالا بیا فکرش رو بکن اینها ازداوج می کردند و بعدش می فهمیدند که با هم مشکل دارن توی این زمینه بعدش آمار طلاق هی میرفت بالا.. حالا من نمیخوام بگم که این کارشون درست بوده یا غلط نه هر کسی طبق عقیده و نظر خودش زندگی می کند.. ولی می گم باید بپذیریم که یک سری چیزها مهمه، باید واقع بین باشیم، باید قبول کنیم که نبود صکس چقدر میتونه اذیت کننده باشه و یا حتی برعکس اون...
پ ن 2 : باید از چیزی که بیشتر از همه هراس داریم بنویسم، آنقدر بنویسم که هم خودمان بپذیریم هم مردم و هم جامعه آنرا بپذیرند... باید بنویسم که این حق ماست که بدانیم و بخواهیم که بدانند.