آنطرف دیوار ذهن
تابستان آمد با تمام گرمایش و با تمام غم های که آوار شده بر زندگی، تابستان آمد و توی اوج این گرما من سردم هست، سردم، گویا در تن ام زمستانی عظیم خانه کرده و قصد رفتن هم ندارد، گاهی بی آنکه بخواهم دستام رو توی هوا می چرخونم، زیر نور خورشید گرم میشه بعدش یه هو خالی میشه، تهی میشه توی دستام، و آشفته تر می شوم.. من سردم هست و دستام رو می گیرم به دیوار کنار تختم، میدونم همیشه هست، ثابت و استوار، ولی به تو تکیه نمیکنم، می ترسم نباشی، میترسم همینطوری که دارم تکیه میدم یه هو خالی بشه جات، و پام سُر بخوره و من بیافتم روی زمین دیگه آنوقت هیچ کسی نیست که بخواد من بلند کنه، هیچ تنی نیست که بشه تکیه گاه، هیچ گوشی نیست که بتونه صدای فریادم رو بشنوه... به دیوار تکیه میکنم همیشه هست...
--------------------------------------------------------
پ ن 1 : یه وقتایی که حواسم خیلی جمع میشه به خودم، خیلی توی زمان و لحظه قرار می گیرم آنوقت هاست که متوجه میشم دارم توی ذهن ام با یکی حرف میزنم و همینطوری هی زمزمه می کنم براش از همه چیز میگم حتی یه وقتایی شعر میخونم براش....
پ ن 2 : بی سبب و بی علت نبود که عشق را ستایش کردیم و یا من عشق را ستایش کردم. ما برای پرستاری از عشق از علت ها گریختیم دیگر عشق تفنن دوری از گرما و سرمای خانه و جهان نبود سکوت سال کبیسه را با عشق مداوا کردیم در زمان حال هراس و جراحت از عشق در هراس زندگی ما متوقف می شد ما پس از ستایش عشق سکوت را انتخاب کردیم از سکوت ما دوباره عشق رویت شد. احمدرضا احمدی.
بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و حوادث اتفاق افتاده.
يک. ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را- که بیان می‌دارد "تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است" رعایت کنند.

دو. ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

سه. حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی

بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی
هفت سال گذشت.
باورم نمیشه روز اولی که توی بلاگ اسپات شروع کردم به نوشتن و حدود یکسال بعدش نقل مکان کردم به دات کام و دیگه این مدلی شد، خب البته طرح قبلی اش فرق داشت و من خیلی دوستش داشتم و هنوزم گاهی بهش فکر میکنم و نگاهش میکنم، و دلم می سوزه که چرا دیگه نیست، حتمن اونم دلش برای من تنگ شده زیاد میدونم، اشیاء هم دچار دلتنگی می شن برای صاحب هاشون، یه مسئله ی کاملن دو طرفه است، ولی حالا این طرح جدید هم خوبه یه مدلی نو، تازگی داره و من کم کم دارم دلبسته اش می شوم، روزهای اول که می نوشتم بی هدف و بی قصد بود، الان هم قصدی جزء ثبت کردن ندارم و البته مخاطبان تاثیر زیادی داشتن توی نوشتن من، که با تشویق هاشون، با تعریف هاشون و با صبوری شون من رو به این باور رسوندن که می نویسم و گاهی خوب می نویسم و طوری که مخاطب لذت می بره، همین باعث شد ادامه دهم، در واقع اینجا "من و تنهایی" وبلاگ رسمی و اصلی من می باشد که به جز اون سه تا وبلاگ دیگه هم دارم که اونها هم به روز و سرپا هستند و خوشحالم از این بابت که میتونم توی موضوعات مختلف بنویسم حالا کمی شبیه هم هستن ولی فرق های هم دارند، در واقعن من به این وسیله دارم خودم رو توی نوشتن تقویت میکنم، سبکها مختلف و مدلهای مختلف سعی میکنم بنویسم و این کار برام جالبه و دوستش دارم و ادامه خواهم داد. نوشته های بعدی اینجا قطعن کمی موضوعی هست و تصمیم دارم یک روند نشه، سعی کنم به موضوعاتی بپردازم که مخاطب دوست دارد و البته برای خودم هم کشش داشته باشد. منتظر نظراتتون هستم و مثل همیشه حمایت ها و خوبی هاتون.
-----------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : هفت سالگی "من و تنهایی" تبریک میگم به خودم، به همه کلماتی که همراهی کردن من را، به همه شما که در کنار من بودید.
پ ن 2 : البته بگم که 15 اردیبهشت دقیقن میشد هفت سال که من می نویسم اینجا ولی خب اون روزها حال و خوش مناسبی نداشتم و اصلن هم یادم نبود، و اگر هم یادم بود نه مجالی بود برای نوشتن نه حوصله اش.
پ ن 3 : چه خالی است/ چه خالی است/ هر کلام/ چه خالی است/ هر صدا/ و چه خالی است/ جهان/ و چه خالی است که هیچ هیچ می شویم. بیژن جلالی.
و خدایی در این نزدیکی

و حواسم نبود زمانی که

آخرین طپش های قلبش

در من جریان داشت

و آواری عظیم از نبودنها در زندگیم

همه چیز فرو نشست در من

و وجودم ترک خورد

و اندیشه ام رنگی دیگر گرفت

و میان گریه و اشک دست و پا زدیم

و جز صدای خدا هیچ چیز دیگر نبود.


پ ن 1 : و در آن نیمه شب بهاری جز صدای خداوند چیزی را به یاد ندارم که مرا دعوت کرد به آرامش و صبوری

پ ن 2 : از همان دوران کودکی می دانستم که آنکه می ماند، چه جان سخت و عزیز است. من جان سخت و عزیز بودم. اما به خدایی خدا.. هر وقت کسی می مُرد، بچه ای، انگاری که تکه ای از جانم کنده می شد و حالا که فکر میکنم، باورکنید دلم ریش ریش می شود ... (سالمرگی – اصغر الهی)

زندگی چندگانه.
من یا فکر کنم همه آدمها، چند تا زندگی دارند، زندگی دانشجویی، زندگی کاری، زندگی شخصی، زندگی اجتماعی، بعدش وقتی غرق هر کدومشون میشیم یه هو دلمون برای اون یکی تنگ میشه .. وقتی درگیر زندگی دانشجویی هستیم و کلاس و استاد و دلم یه هو بشدت هوای زندگی شخصی ام رو می کنه، دلم هوای یه آدم خاصی رو می کنه که شاید خیلی توی زندگی شخصی ام نقش داره، بعدش توی همین زندگی شخصی که هستم، دلم برای هیاهوی زندگی دانشجوی یا زندگی کاری تنگ میشه، بعضی وقتا که غرق زندگی اجتماعی هستم دلم برای زندگی دانشجویی تنگ میشه، این زندگی ها بهم ربط دارن ولی از هم جدا هستن، یه جاهای باهم تضاد دارن ولی در کل بهم پیوسته هستند، این زندگی ها هر کدوم مکمل هم هستند، یعنی اگه شاید یکی اش نباشه اون یکی یه چیزی کم داره، ولی درگیر هم نیستند، در کنار هم هستند و هر کدومشون جایی خاصی رو توی قلب و ذهن ما دارند، هر کدومشون هم انرژی میدند و هم گاهی وقتا انرژی می گیرند از ما، هر کدوم از این زندگی ها برای خودش یه عمقی داره که توی وجود آدم ریشه کرده و خیلی زیاد زمان میخواد تا این ریشه ها جدا بشه از تن آدم...

---------------------------------------------------------------

پ ن 1 : دلم برای زندگی دانشجویی خیلی تنگ شده بود و گویا دوباره قسمت شده البته من راضیم همیشه از زندگی دانشجوی، از درس، تحقیق، استاد و حتی شبهای امتحان لذتی دارد ناب که شاید نتوانتم توصیف کنم با همه درگیری ها و دل مشغولی های زندگی های دیگرم.

پ ن 2 : در کتاب مقدس نوشته بود بعد از این که خدا اجازه داد شیطان زیر پای ایوب بنشیند، و بعد از توبه ی مجدد ایوب، خدا دوباره او را به وضع سابقش برگرداند. حتی نوشته بود خدا پسر و دخترهای تازه و گاو و گوسفند تازه هم به او عنایت کرد. لینگ پیش خودش گفت :"گاو گاو است. همه ی گاوها هم مثل هم هستند. ولی بچه ها که گاو نیستند. بچه ها روح دارند. هیچ کدام جای دیگری نمی گیرند. پس در تمام این حرفها، امید و آسایش کجا پیدا می شود؟" خوبی خدا / مارجوری کمپر.
نیازهای اصلی انسان.
بقا، عشق، قدرت آزادی، تفریح پنج نیازهای عمده انسان که تاثیر می گذارد روی روابط و زندگی شخصی و اجتماعی آن که توی هر آدمی متفاوت هست که انسانها با شناخت این نیازها توی وجود خودشون و شریک و پارتنرشون می تواند از کنار هم بودن احساس رضایت بیشتری داشته باشند حالا این نیازها توی وجود هر آدمی بالا و پایین هست و اصلن نمره یا عدد ثابتی نداره و هر کدام در جای خودش قابل اهمیت می باشد که باید مورد رسیدگی و توجه قرار بگیره که من سعی می کنم یه اشاره کوچیکی داشته باشم. "دکتر ویلیام گلاسر می گوید : اگر یک روز صبح بیدار شوید و احساس بدبختی کنید، مطمئن باشید که یک یا چند مورد از این پنج نیاز اصلی شما برآورده نشده است." پس آشنا شدن با این نیازها به شما کمک می کند تا متوجه شوید کدام نیازتان برآورده نشده و یا کدام نیازتان ارضا نشده و به آن توجه نکرده اید و اگر فقط کمی وقت صرف کنید میتوانید نیازها و خواسته هایتان را شناسایی کنید و اقدام برای رفع و رجوع آن داشته باشید. ما انسانها آنقدر که برای دیگران وقت میگذاریم برای خودمان و نیازهایمان نمیگذاریم، این یک حقیقت است که دل ما برای آدم هایی هم که نمی شناسیم می سوزد و نگران آنها هستیم و همین دلسوزی ها و توجه کردن به آدمهای که چندان آدمهای اصلی زندگیمان نیستند باعث میشه که وقت و انرژی زیادی بگذاریم در صورتی که میتوانیم همین وقت و انرژی را صرف خودمان و شناخت نیازهایمان کنیم. پس میتوان نتیجه گرفت هر وقت توی رابطه و زندگی مشترک تنشی ایجاد می شود این احتمال وجود دارد که رابطه بین این نیازها تا حدودی بهم خورده است و هر دو طرف با صحبت کردن و گفتگو در این باره میتواند مسائل رو حل کنند، پس توجه به این پنج نیاز و شناسایی آنها آنقدر با اهمیت هست که بخواهیم وقت صرف کنیم و دنبال شناسایی آنها باشیم.
-----------------------------------------------

پ ن 1 :با کنار گذاشتن کنترل دیگران و اینکه بخواهیم تسلط پیدا کنیم روی دیگران یا آنها را تغییر بدهیم و با تمرکز کردن روی خودمان و درونمان میتوانیم زندگی راحت تری داشته باشیم و حواسمان باشد که هر آدمی در شرایط خاص خودش زندگی میکند و مسائل و مشکلات خاص خودش را هم دارد.
پ ن 2 : تصمیم گرفتم مطالب کمی آموزنده باشه و یا حداقل با خوندنش مخاطب کمی فکرش به چالش کشیده بشه و برای خودم هم مرور شود مطالبی که برایشان وقت گذاشتم.
پ ن 3 : کدام پل/ در کجای جهان / شکسته است / که هیچ کس به خانه اش نمی رسد. از اینجا.
سالی می رود، سالی می آید.

رازی باید باشد در هر سالی که تمام میشود و آدم باید احساس کند چقدر آن سال خوب بوده که توش رازی وجود دارد و نگران تمام شدنش باشد، من از صبح دارم هی می شمارم لحظه ها  و ثانیه ها رو هی میگم سال 87 از کجا شروع شد و به کجا رسید و من چه نقشی داشتم، چه کارهای کردم، چقدر مثبت بودم برای خودم، دوستانم، خانواده، و همه اونهایی که اندک رابطه ی با من داشتن، و ایستادم ، نگاه کردم به پشت سرم ، هی نگاه کردم و هی بالا و پایین، هی برای خودم تحلیل کردم و دیدم سال 87 همه چیز داشته توش، سالی پر از لحظات مختلف، ولی یک چیزی که برای من خیلی مهم بود توی این سال اینکه من بیشتر از همیشه حواسم به خودم و کارهایم بود، یه نوع حضور در لحظه داشتم، یه آگاهی که سعی میکردم همیشه نگه اش دارم و حالا شاید گاهی اوقات یادم میرفت ولی همه ی تلاشم حضورم بود، و بعد از اون مهمترین کار اینکه سعی کردم نگاهم رو به آدمها عوض کنم، شرایطشون رو بیشتر درک کنم و بپذیریم که هر کسی یه مدلی می باشد و اصلن قرار نیست انسانها طبق استانداردها و معیارهای من زندگی کنه و این گونه بود که آسیب پذیریم کمتر شد و پذیرشم در مقابل سختی ها بیشتر و درکم بالاتر از شرایط آدمها و هی سعی کردم خودم را اصلاح کنم از نظر رفتاری در فکر می کنم در این عرصه خیلی موفق بودم و میخواهم ادامه دهم در سال 88 و کاملش کنم و هی با خودم کلنجار بروم شاید یک چیز درست و حسابی از آب در آید که به آن بگویند انسان...

------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 – تفالی زدیم به حافظ این شد نتیجه اش : دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس /نسیم روضه شیراز پیک راهت بس/ دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش /که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس.

پ ن 2 : لحظه تحویل سال دعا یادتان نرود برای همه دعا کنید و دعا میکنم امیدوارم که سالی پر از لحظات خوب و خوش داشته باشیم و همه به آرزوهای دلشون برسند.

نامه های بدون آدرس.
دلم میخواست یه خونه داشتم کنار ساحل، حالا فرق نمی کنه چه ساحلی و کجا باشه، یه جایی آروم که صبح از خواب بلند می شی پنجره رو باز میکنی صدای آب و پرنده به گوش ات بخوره، قبل از اینکه برم سر میزنه صبحانه با دوچرخه کنار ساحل می چرخیدم برای خودم، دستام باز میکردم و با همه وجودم بادی که از دریا می اومد سمت ساحل رو بغل می کردم و می ذاشتم این باد نوازشم کنه همه تن و روحم رو... بعدش می اومدم برای خودم چای می ریختیم و خیلی آروم همونطوری که کنار پنجره ایستادم و صدای پرنده ها رو گوش میدادم چای تلخ رو مزه مزه می کردم و توی ذهنم به تو فکر می کردم که الان کجایی، چیکار میکنی، یاد من هستی یا نه... بعدش که چای خوردن آروم آروم تمام شد می رفتم پشت میز کارم و شروع می کردم به نوشتن نامه، ولی این بار مخاطب داشت، برای تو می نوشتم از ساحل اینجا برات تعریف می کردم، از آرامشی که ریخته شده توی وجودم، از دوچرخه سواری های صبحگاهی، از پیاده روی عصرگاهی کنار ساحل و از همه این لذت های که تنهای نصیبم شده .... بعدش نامه رو می ذاشتم توی پاکت و اسمت رو می نوشتم و میذاشتمش توی کمد کنار بقیه نامه های دیگه که هر روز برات نوشتم تا وقتی آدرس یا نشونی ازت پیدا کردم برات پست کنم.....
------------------------------------------------------------
پ ن 1 : اینجا یه چیزهای کوتاه می نویسم میتونم بگم روزمرگی ها، بغض ها، کارهای روزانه شاید، و حتی آرزوها و اشتباهاتم و حتی گاهی عاشقانه های کوتاه.
پ ن 2 : سال نو داره میشه، همه جا شلوغ، ولی من اصلن هیجانی ندارم براش، نمیدونم یه حس بی حوصلگی و بی حالی توی تنم رفته که دلم میخواد فقط خودم باشم بدون هیچ صدای.
پ ن 3 : آهنگ این روزها "عید اومد بهار اومد" از گروه آریان از اینجا میتونید دانلود کنید...
همدردی

ببین عزیزم دوست من، رفیق من، همدردی کردن این نیست وقتی یکی دلش داره می ترکه، وقتی یکی ته ته دلش داره کنده میشه، انگار داره جون می کنه، بعدش هی بگی لیاقت نداره، ولش کن، خاک برسرش، شعورش نمیرسه، بعدش هی اون طرفت آروم اشک بریزه بگه اینطوری نگو، بعدش تو با شتاب بیشتری فحش بدی، ببین همدردی کردن این نیست که دهن تو باز کنی هر چی فحش بلدی بدی بعدش هم بگی ولش کن پاشو برو برای خودت عشق و حال کن گوربابای اون و خاطره هاش....

نه عزیزم این همدردی نیست این درست مثل این می مونه که تو یه گوله نمک رو بزنی روی یه زخم که تازه است داره خون میاد ازش و وقتی تو اون گوله نمک رو میزنی خون نمی ایسته که بیشتر آتیش می گیره، می سوزه.. داغ میشه...

دوست عزیز من همدردی کردن این نیست که وقتی میدونی یکی حالش خرابه هی استعدادهای طنزت رو شکوفا کنی، حرفهای بی سر و ته بزنی و با خنده های سرخوشانه بگی، ولش کن عشق کیلو چنده، بعدش طرفت لبخند بزنه بگه باشه ولش میکنم، که تو بی خیال بشی، ولی تو باز شروع کنی حرفهای بی مورد بزنی اونم به آدمی که توی دلش غوغاست، یه آدمی که هنوز دقیقن نمیدونه چیکار باید بکنه، یه آدمی که گیج ، سرگردونه، یه آدمی که داره دست و پا میزنه...

همدردی کردن اینه که من بیا بشینم پیش دوستم دستش رو بگیرم بگم آره، روزهای سختی رو داری می گذرونی، نمیتونم بگم می فهممت، ولی میتونم در کنارت باشم تا آروم بشی، تا خودت رو پیدا کنی، تا کم کم با این وضعیت جدیدی که برات پیش اومده کنار بیایی.. همدردی کردن یعنی اینکه تو شرایط طرف مقابلت رو همونطوری که هست قبول کنی، نه اینکه بخوای اون رو از این وضعیت که سختش نجات بدی اونم از راههای که غیر معقوله، همدردی کردن یعنی فقط گوش بده و بذار اون آدمه برات اشک بریزه و کم کم غمهاش رو فراموش کن، همدردی کردن یعنی اینکه درکنارش باش ولی نخواه به زور بخنده ولی یه بغض گنده توی گلوش گیر کرده و نمیتونه نفس بکشه...

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 _ حالا شاید یه زمانی که حوصله اش بود یه متن تخصصی در مورد همدردی از نگاه روان شناسی اینا بنویسم فعلن که نوشتن مان در همین حد می باشد ...

پ ن 2 – آهنگ این روزهای من بارون با صدای مهران مدیری از اینجا دانلود کنید. این قسمت جدید اضافه کردم امیدوارم که استقبال بشه.

پ ن 3 – توی وبلاگ گروهی "همه نوشت" یه مطلب نوشتم به اسم "بازی" دوستش داشتم گفتم معرفی کنم.

کوتاه اما عمیق

یه آدمها هستند که با ما در تماسند و کنار ما هستند و دوستشون داریم.

یه آدمهای هستند که کنار ما نیستند ولی گاهی با هم در تماسیم باز هم دوستشون داریم.

یه آدمهای هستند که نه با ما در تماس هستند و نه در کنار ما و اصلن خودشون هم خبر ندارند ولی دوستشون داریم.

یه آدمهای هستند که دیگه با ما رابطه ندارن و کنار ما هم نیستن ولی باز دوستشون داریم.

 

این دوست داشتن آدمها ربطی به اونها نداره، بیشتر به ما و حس و حال ما مربوط میشه، می تونیم از آدمهای که بودن و رفتن متنفر بشیم، میتونیم هم همانطور و حتی بیشتر دوستشون داشته باشیم، این حس ها رو میتونیم خودمون انتخاب کنیم من ترجیح میدم آدمهای که بودن و رفتن رو دوست داشته باشم تا بخوام متنفر بشم ازشون، دلم میخواد هی به یادشون باشم، براشون دعاهای خوب بکنم، لحظات خوش بخوام دلم میخواد حس دوست داشتنم رو نسبت بهشون حفظ کنم چونکه همیشه توی ذهنم هستن خیلی زیاد حضور دارند و اینطوری حس خوبی بده میده که یکی هست دوستش دارم ولی خودش نمیدونه شاید هم بدونه خیلی فرق نمیکنه مهم اینکه من هنوز دوستشون دارم حتی اگه هیچوقت دیگه نبینمشون.

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 : این بالا و پایین شدن های زندگی همه اش برای من یه نشونه است شاید درک کاملی نداشته باشم از نشونه ها ولی میدونی چیزی فراتر از درک من در این هستی وجود دارد و همین برام جالبه و تفکربرانگیز می باشد.

پ ن 2 : در آغاز نه وجود بود ، نه لاوجود تمامی این جهان، انرژی نامتجلی بود او دم برآورد، بدون نفس و با قدرت خویش هیچ چیزی دیگر آنجا نبود....ریگ - ودا