--------------------------------------------------------
پ ن 1 : یه وقتایی که حواسم خیلی جمع میشه به خودم، خیلی توی زمان و لحظه قرار می گیرم آنوقت هاست که متوجه میشم دارم توی ذهن ام با یکی حرف میزنم و همینطوری هی زمزمه می کنم براش از همه چیز میگم حتی یه وقتایی شعر میخونم براش....
پ ن 2 : بی سبب و بی علت نبود که عشق را ستایش کردیم و یا من عشق را ستایش کردم. ما برای پرستاری از عشق از علت ها گریختیم دیگر عشق تفنن دوری از گرما و سرمای خانه و جهان نبود سکوت سال کبیسه را با عشق مداوا کردیم در زمان حال هراس و جراحت از عشق در هراس زندگی ما متوقف می شد ما پس از ستایش عشق سکوت را انتخاب کردیم از سکوت ما دوباره عشق رویت شد. احمدرضا احمدی.
دو. ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
سه. حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
-----------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : هفت سالگی "من و تنهایی" تبریک میگم به خودم، به همه کلماتی که همراهی کردن من را، به همه شما که در کنار من بودید.
پ ن 2 : البته بگم که 15 اردیبهشت دقیقن میشد هفت سال که من می نویسم اینجا ولی خب اون روزها حال و خوش مناسبی نداشتم و اصلن هم یادم نبود، و اگر هم یادم بود نه مجالی بود برای نوشتن نه حوصله اش.
پ ن 3 : چه خالی است/ چه خالی است/ هر کلام/ چه خالی است/ هر صدا/ و چه خالی است/ جهان/ و چه خالی است که هیچ هیچ می شویم. بیژن جلالی.
و حواسم نبود زمانی که
آخرین طپش های قلبش
در من جریان داشت
و آواری عظیم از نبودنها در زندگیم
همه چیز فرو نشست در من
و وجودم ترک خورد
و اندیشه ام رنگی دیگر گرفت
و میان گریه و اشک دست و پا زدیم
و جز صدای خدا هیچ چیز دیگر نبود.
پ ن 1 : و در آن نیمه شب بهاری جز صدای خداوند چیزی را به یاد ندارم که مرا دعوت کرد به آرامش و صبوری
پ ن 2 : از همان دوران کودکی می دانستم که آنکه می ماند، چه جان سخت و عزیز است. من جان سخت و عزیز بودم. اما به خدایی خدا.. هر وقت کسی می مُرد، بچه ای، انگاری که تکه ای از جانم کنده می شد و حالا که فکر میکنم، باورکنید دلم ریش ریش می شود ... (سالمرگی – اصغر الهی)
---------------------------------------------------------------
پ ن 1 : دلم برای زندگی دانشجویی خیلی تنگ شده بود و گویا دوباره قسمت شده البته من راضیم همیشه از زندگی دانشجوی، از درس، تحقیق، استاد و حتی شبهای امتحان لذتی دارد ناب که شاید نتوانتم توصیف کنم با همه درگیری ها و دل مشغولی های زندگی های دیگرم.
پ ن 2 : در کتاب مقدس نوشته بود بعد از این که خدا اجازه داد شیطان زیر پای ایوب بنشیند، و بعد از توبه ی مجدد ایوب، خدا دوباره او را به وضع سابقش برگرداند. حتی نوشته بود خدا پسر و دخترهای تازه و گاو و گوسفند تازه هم به او عنایت کرد. لینگ پیش خودش گفت :"گاو گاو است. همه ی گاوها هم مثل هم هستند. ولی بچه ها که گاو نیستند. بچه ها روح دارند. هیچ کدام جای دیگری نمی گیرند. پس در تمام این حرفها، امید و آسایش کجا پیدا می شود؟" خوبی خدا / مارجوری کمپر.
-----------------------------------------------
پ ن 1 :با کنار گذاشتن کنترل دیگران و اینکه بخواهیم تسلط پیدا کنیم روی دیگران یا آنها را تغییر بدهیم و با تمرکز کردن روی خودمان و درونمان میتوانیم زندگی راحت تری داشته باشیم و حواسمان باشد که هر آدمی در شرایط خاص خودش زندگی میکند و مسائل و مشکلات خاص خودش را هم دارد.
پ ن 2 : تصمیم گرفتم مطالب کمی آموزنده باشه و یا حداقل با خوندنش مخاطب کمی فکرش به چالش کشیده بشه و برای خودم هم مرور شود مطالبی که برایشان وقت گذاشتم.
پ ن 3 : کدام پل/ در کجای جهان / شکسته است / که هیچ کس به خانه اش نمی رسد. از اینجا.
رازی باید باشد در هر سالی که تمام میشود و آدم باید احساس کند چقدر آن سال خوب بوده که توش رازی وجود دارد و نگران تمام شدنش باشد، من از صبح دارم هی می شمارم لحظه ها و ثانیه ها رو هی میگم سال 87 از کجا شروع شد و به کجا رسید و من چه نقشی داشتم، چه کارهای کردم، چقدر مثبت بودم برای خودم، دوستانم، خانواده، و همه اونهایی که اندک رابطه ی با من داشتن، و ایستادم ، نگاه کردم به پشت سرم ، هی نگاه کردم و هی بالا و پایین، هی برای خودم تحلیل کردم و دیدم سال 87 همه چیز داشته توش، سالی پر از لحظات مختلف، ولی یک چیزی که برای من خیلی مهم بود توی این سال اینکه من بیشتر از همیشه حواسم به خودم و کارهایم بود، یه نوع حضور در لحظه داشتم، یه آگاهی که سعی میکردم همیشه نگه اش دارم و حالا شاید گاهی اوقات یادم میرفت ولی همه ی تلاشم حضورم بود، و بعد از اون مهمترین کار اینکه سعی کردم نگاهم رو به آدمها عوض کنم، شرایطشون رو بیشتر درک کنم و بپذیریم که هر کسی یه مدلی می باشد و اصلن قرار نیست انسانها طبق استانداردها و معیارهای من زندگی کنه و این گونه بود که آسیب پذیریم کمتر شد و پذیرشم در مقابل سختی ها بیشتر و درکم بالاتر از شرایط آدمها و هی سعی کردم خودم را اصلاح کنم از نظر رفتاری در فکر می کنم در این عرصه خیلی موفق بودم و میخواهم ادامه دهم در سال 88 و کاملش کنم و هی با خودم کلنجار بروم شاید یک چیز درست و حسابی از آب در آید که به آن بگویند انسان...
------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 – تفالی زدیم به حافظ این شد نتیجه اش : دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس /نسیم روضه شیراز پیک راهت بس/ دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش /که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس.
پ ن 2 : لحظه تحویل سال دعا یادتان نرود برای همه دعا کنید و دعا میکنم امیدوارم که سالی پر از لحظات خوب و خوش داشته باشیم و همه به آرزوهای دلشون برسند.
------------------------------------------------------------
پ ن 1 : اینجا یه چیزهای کوتاه می نویسم میتونم بگم روزمرگی ها، بغض ها، کارهای روزانه شاید، و حتی آرزوها و اشتباهاتم و حتی گاهی عاشقانه های کوتاه.
پ ن 2 : سال نو داره میشه، همه جا شلوغ، ولی من اصلن هیجانی ندارم براش، نمیدونم یه حس بی حوصلگی و بی حالی توی تنم رفته که دلم میخواد فقط خودم باشم بدون هیچ صدای.
پ ن 3 : آهنگ این روزها "عید اومد بهار اومد" از گروه آریان از اینجا میتونید دانلود کنید...
ببین عزیزم دوست من، رفیق من، همدردی کردن این نیست وقتی یکی دلش داره می ترکه، وقتی یکی ته ته دلش داره کنده میشه، انگار داره جون می کنه، بعدش هی بگی لیاقت نداره، ولش کن، خاک برسرش، شعورش نمیرسه، بعدش هی اون طرفت آروم اشک بریزه بگه اینطوری نگو، بعدش تو با شتاب بیشتری فحش بدی، ببین همدردی کردن این نیست که دهن تو باز کنی هر چی فحش بلدی بدی بعدش هم بگی ولش کن پاشو برو برای خودت عشق و حال کن گوربابای اون و خاطره هاش....
نه عزیزم این همدردی نیست این درست مثل این می مونه که تو یه گوله نمک رو بزنی روی یه زخم که تازه است داره خون میاد ازش و وقتی تو اون گوله نمک رو میزنی خون نمی ایسته که بیشتر آتیش می گیره، می سوزه.. داغ میشه...
دوست عزیز من همدردی کردن این نیست که وقتی میدونی یکی حالش خرابه هی استعدادهای طنزت رو شکوفا کنی، حرفهای بی سر و ته بزنی و با خنده های سرخوشانه بگی، ولش کن عشق کیلو چنده، بعدش طرفت لبخند بزنه بگه باشه ولش میکنم، که تو بی خیال بشی، ولی تو باز شروع کنی حرفهای بی مورد بزنی اونم به آدمی که توی دلش غوغاست، یه آدمی که هنوز دقیقن نمیدونه چیکار باید بکنه، یه آدمی که گیج ، سرگردونه، یه آدمی که داره دست و پا میزنه...
همدردی کردن اینه که من بیا بشینم پیش دوستم دستش رو بگیرم بگم آره، روزهای سختی رو داری می گذرونی، نمیتونم بگم می فهممت، ولی میتونم در کنارت باشم تا آروم بشی، تا خودت رو پیدا کنی، تا کم کم با این وضعیت جدیدی که برات پیش اومده کنار بیایی.. همدردی کردن یعنی اینکه تو شرایط طرف مقابلت رو همونطوری که هست قبول کنی، نه اینکه بخوای اون رو از این وضعیت که سختش نجات بدی اونم از راههای که غیر معقوله، همدردی کردن یعنی فقط گوش بده و بذار اون آدمه برات اشک بریزه و کم کم غمهاش رو فراموش کن، همدردی کردن یعنی اینکه درکنارش باش ولی نخواه به زور بخنده ولی یه بغض گنده توی گلوش گیر کرده و نمیتونه نفس بکشه...
--------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 _ حالا شاید یه زمانی که حوصله اش بود یه متن تخصصی در مورد همدردی از نگاه روان شناسی اینا بنویسم فعلن که نوشتن مان در همین حد می باشد ...
پ ن 2 – آهنگ این روزهای من بارون با صدای مهران مدیری از اینجا دانلود کنید. این قسمت جدید اضافه کردم امیدوارم که استقبال بشه.
پ ن 3 – توی وبلاگ گروهی "همه نوشت" یه مطلب نوشتم به اسم "بازی" دوستش داشتم گفتم معرفی کنم.
یه آدمها هستند که با ما در تماسند و کنار ما هستند و دوستشون داریم.
یه آدمهای هستند که کنار ما نیستند ولی گاهی با هم در تماسیم باز هم دوستشون داریم.
یه آدمهای هستند که نه با ما در تماس هستند و نه در کنار ما و اصلن خودشون هم خبر ندارند ولی دوستشون داریم.
یه آدمهای هستند که دیگه با ما رابطه ندارن و کنار ما هم نیستن ولی باز دوستشون داریم.
این دوست داشتن آدمها ربطی به اونها نداره، بیشتر به ما و حس و حال ما مربوط میشه، می تونیم از آدمهای که بودن و رفتن متنفر بشیم، میتونیم هم همانطور و حتی بیشتر دوستشون داشته باشیم، این حس ها رو میتونیم خودمون انتخاب کنیم من ترجیح میدم آدمهای که بودن و رفتن رو دوست داشته باشم تا بخوام متنفر بشم ازشون، دلم میخواد هی به یادشون باشم، براشون دعاهای خوب بکنم، لحظات خوش بخوام دلم میخواد حس دوست داشتنم رو نسبت بهشون حفظ کنم چونکه همیشه توی ذهنم هستن خیلی زیاد حضور دارند و اینطوری حس خوبی بده میده که یکی هست دوستش دارم ولی خودش نمیدونه شاید هم بدونه خیلی فرق نمیکنه مهم اینکه من هنوز دوستشون دارم حتی اگه هیچوقت دیگه نبینمشون.
-------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : این بالا و پایین شدن های زندگی همه اش برای من یه نشونه است شاید درک کاملی نداشته باشم از نشونه ها ولی میدونی چیزی فراتر از درک من در این هستی وجود دارد و همین برام جالبه و تفکربرانگیز می باشد.






