ذهنم آشفته است, شاید هم نگران, نمیدانم هر چه هست درهم و برهم, برای خودش هر طرف که دلش بخواهد میرود, ذهنم.. آخ ذهنم.. هزار آدم توی آن میچرخند, میروند, میآیند, میخندن. ولی آخرش تنهاست.. ذهنم خسته میشود از بس که سوال پرسید و جوابی نگرفت.. ذهنم خسته میشود, و من کاری نمیتوانم برایش بکنم, اسمش میشود, استیصال, درماندگی, ناتوانی.. آن هم در روزهای بهاری. کمی عجیب و بعید هست.. ولی اتفاق میافتاد.. توی همین شهر شلوغ, چند تا آدم مثل من هستند خدا میداند..شاید قابل شمارش نباشد.. همین سر که میچرخانم اطرافم را که میببینم, زیاد هستند. هر کسی به طریقی دلتنگ, بیحوصله, غمگین.. آخر کی میشود بعد از یه دوش آب گرم, وقتی همانطور که حوله تنم هست, نفس بلند بکشم و بگوییم آخیش تمام شد. و خلاص شدم….
نشستم کنار سنگ قبر بابا, فکرم مشغوله, برای خودش میره و میاد, صدای بابا توی گوشمه, اشکم نمیمونه, بهش میگم چرا این همه عجله برای رفتن, چرا آدمها این همه عجله دارن برای رفتن, چرا کسی عجله برای موندن نداره؛ برای با هم بودن, چرا همه تو فکر رفتن هستن, کسی تا حالا فکر کرده بمونه, برگرده, کسی اصلن به برگشتن خودش فکر کرده, به بودنش, به اون آغوشی که وقتی بر میگرده براش باز میشه, به اون خندهی که روی لبها میشینه, کسی تا حالا لذت موندن رو چشیده, کسی میدونه برگشتن چه حالی داره, کسی میدونه بودن چقدر میتونه قشنگ باشه, به اشکی که برای برگشتن میریزی با اشکی که برای رفتن فرق داره, کسی تا حالا به این ها فکر کرده… یه کمی هم به موندن فکر کنید… آنقدر به فکر رفتن نباشید….
*تیتر: سعدی.
پدر روز ۴ اردیبهشت ۸۸ حدود ساعت ۴٫۳۰ برای همیشه چشمهایش را بست و من را, تنها مرا با دنیایی از نبودنش تنها گذاشت. روز ۶ اردیبهشت به خاک سپرده شد, بخاطر مسافرهای راه دور, این دو روز تلخ و سنگین را چطوری تاب آوردم که هنوز نفس میکشم, و هر روز که نفس میکشم به امید دیدن دوباره توست پدرم.
* تیتر از حسین پناهی.
بالا و پایین داره، زندگی، کار، احساسات، منطق، من، تو و… یه روز به نظرت همه چیز خوبه به به و اینا داره، یه روز دوست داری نباشی، کلن زندگی نباشه، یه روز احساس شادی، یه روز احساس غم، یه روز گریه، یه روز خنده، به همه اینا میگن زندگی. میجنگیم براش، همدیگر رو پاره میکنیم، ما همین ما آدمهای عوضی بخاطر همین زندگی، که خیلی وقتها هم دوستش نداریم ولی همدیگر رو آزار میدیم، سر کوچکترین و بیهوده ترین چیزها، قلب همدیگر را درد میاریم، بعدش هم شونههامون رو بالا میاندازیم میگیم حقش بود.. همین ما آدم های که خوب حرف میزنیم، خب راه میرویم، خب لباس میپوشیم، خب روشفنکر بازی در میاوریم، و خیلی هم شیک و با کلاس هستیم، همین ما خیلی راحت همدیگر را میآزاریم بدون هیچ توضیح و معذرت خواهی به زندگیمان ادامه میدهیم و هی میگویم چرا اینطوری شد، چرا اونطوری شد.. همین ما آدمهای عوضی…..
رمقی ندارم، چیزی درونم هی خودش را میکوبد به من، حالم نه این که بد باشد، یک نوع آشفتهگی آخر سال میتوانم اسم گذاری کنم، از این آشفتهگیهای که وای وای یک سال دیگر هم رفت، پیرتر شدم، چه کردم، دستام خالیست، چه دارم.. هیچ .. هیچ… دلم تنگ است شاید، این روزها تشخیص نمیدهم که حالم بد است یا دلم تنگ است، هر چه هست میدانم کلافهگی و آشفتهگی با هم قاطی شده اند، و نکته مثبت این که میدانم علت چیست، ولی برای یه چیزهای راهی نیست، راهی نیست باید بگذاریم زمان خودش به آنها رسیدگی کند، ولی در این مورد هم میدانم که هر چقدر زمان بگذر من دل تنگتر و آشفتهتر میشوم… دلم و حالم تنها یک چیز میخواهد صدا و آغوش پدر….
جنگ بین خودم و خودم بود، جنگ بین احساس و عقل نبود، جنگ بین من با من بود، این منی که هست، و اون منی که میخواهد باشد، چه جنگ سختتر از این، جنگ بین تن و تن، تنی که برای خودت هست، مال خودت، حالا تو این جنگ برنده و بازنده یکی هست، هر کدام برنده شود انگار دیگری برنده شده است، و هر کدام بازنده شود، انگار دیگری شده است. من بارها این جنگ را داشتهم با خودم، جنگ شکستن سنتها، گذشتن از آنها، رد کردن خط قرمزها که شاید برای هر آدمی، مثل ما سخت باشد، ولی بارها شده بود که از پس آن بر آمده بودم، اما این جنگ فرق داشت، تمامیت این جنگ مال خودم بود نه کسی دیگر، همهی این جنگ مال من بود، برای همین برنده شدن و بازنده شدنش ملاک من نبود، مهم جنگیدن بود، که بتوانم حصارها را بشکنم و خودم را رها کنم..
*حالا همه چیز همان طور است که شدهست
حالا همه چیز همان طور است که هست
، هر چند آن، شاید
هر چند آن، عاقبت همه چیز خوب میشود.
*دومنیک سکارلتی
شب بود بارون خیلی تندی میاومد من داشتم توی اتوبان همت رانندگی میکردم، آنقدر بارون شدید بود که حس میکردم الان که خودم با ماشین غرق بشیم، حس آدمی رو داشتم که داره توی دریا رانندگی میکنه، یه طوری انگار معلق هست، هی حس میکردم الان که ماشین غرق بشه، خودم غرق بشم، یک وضعیت خیلی اسفباری بود، ساعت نزدیک سه صبح بود، تنها بودم، هوا سرد بود، و این بارون، انگار که خدا سقف آسمان را سوراخ کرده باشد، همانطور یک بند بارون میبارید، نه از این بارونهای الکی، بارون واقعی بود، تا حالا همچین بارونی ندیده بودم، با خودم تو ماشین همینطوری که داشتم رانندگی میکردم، گفتم خدا دلش از کی گرفته، دلش برای تنگ شده، دلش هوای کی را کرده، که این طوری میبارد، این طوری بر سر من میبارد، خدا بارون داره، برف رو داره، برای موقع دلتنگی، دلگرفتگی، من چی دارم که آنقدر قوی باشد که همه چیز را بشوره و ببره با خودش.
هیچ کجای دنیا دیگه امن نیست، نه برای نوشتن، نه زندگی کردن، نه خیالبافی و نه برای عاشق شدن و دوست داشتن.
هیچ کجای دنیا دیگه اون حس خاص ناب خواستن را نمیتواند به آدم بدهد و هی بشینی و برای خودت خیالبافی کنی و هی لبخندی روی لبهایت بنشیند و هی ته دلت ذوق کنی و هی هیجان زده بشوی.
هیچ کجای دنیا دیگر امن نیست حتی برای نفس کشیدن اندک.
قدر.
یک کلمه ساده و بیآلایش هست، و شاید خیلی هم مورد استفاده قرار نگیرد، اما در جایگاه خودش مهم میباشد، البته به نظر من، حالا نظر شما را نمیدانم، قدر، قدر دانستن، قدر چیزی یا کسی را دانستن … ما آدمها قدر نمیدانیم، قدر خیلی چیزهای که داریم، و وقتی از دست میدهیم تازه متوجه میشویم، یک خونهی خوبی داریم، همسر، دوست، کار، درس، موقعیت شغلی، پدر، مادر، خواهر، برادر و …. ولی قدر نمیدانیم، وقتی از دست میدهیم حالا به هر دلیل، تازه متوجه میشویم که چه چیزهای از دست دادهایم، و گاهی هم هیچوقت متوجه نمیشویم که چه کسی یا چه چیزی را دست دادهایم….
*تیتر از سعدی.
عبور !
حس آدمی را دارم که تو راهش، میسری که حرکت میکرده، کلی میخ و خرده شیشه بوده و پاش رو گذاشته روی همچین جادهی و قدم برداشته، اما به سلامت رسیده اون ته خط، حالا ته خط شاید چیزی که فکر میکرده نبوده، ولی به سلامت عبور کرده. این عبور کردنه برام مهمه و قابل تقدیر.
*تیتر : سعدی از دست خویش فریاد- عباس کیارستمی