
اگر میخواهی من را تصاحب کنی / باید بتوانی خوب روحم را بدست آوری / روحم که برای تو باشد / جسمم خودش را بی هوا فدایت می کند...
همیشه برایم جالب بوده، اینکه آدمها چطور میتوانند خیلی ساده با هم آشنا شوند و بی هیچ دلیلی بهم علاقمند شوند و حتی خاطره شوند... من توی این شهر خیلی قدم زده ام، آنقدر گشته ام همه جاش رو که گاهی اوقات بی آنکه نگاه کنم به خیابانها راه میروم..
گاهی دلم میخواد فریاد بزنم که برای با هم بودن دلیلی نیاز نیست، همین که میدونی میتوانی لبخندی بزنی کافیست، کاش همه میدانستند برای دوست بودن، هدف خاصی مطرح نیست، مهم اینکه از لحظه ها استفاده کنیم و بهترین خاطره را برای هم بسازیم، مگر چقدر فرصت زندگی کردن داریم، چقدر فرصت جبران که بخواهیم با هم نباشیم، و برای اینکه همدیگر رو دوست داشته باشیم حتما نباید توی یه شهر یا کشور زندگی کنیم، حتما برای با هم بودن نباید این گوشه کنارهای مجازی و حقیقی بود، گاهی میشود مجازی ها را حقیقی کرد و حقیقی ها را مجازی، فقط باید به چشمهای هم نگاه کنیم و راه زندگیمان را ادامه دهیم....
پ ن 1: همه زندگی تشکیل شده از رفت و آمدها. عزیزم من، تو هم یکی از اون رهگذرها بودی، که زود آمدی و زود رفتی، دلمان برایت تنگ میشود، سفرت به غربت به سلامت... (این عکس رو پارسال که رفته بودم عسلویه گرفتم، این تکه کاغذ رو به شیشه یه مغازه چسبیده بود)
پ ن 2 : گاهی فقط دلت یه آغوش گرم میخواد، با اینکه میدونی اون آغوش برای تو نیست، ولی فقط دلت میخواد برای لحظه ای خودت را محکم در جایی بیندازی که گرم باشد بدون اینکه چیزی بپرسد از تو و آرامشی پیدا کنی که هرگز در هیچ آغوشی نداشته ای، (و به راستی هیچ آغوشی گرمتر از آغوش خدا نیست.. باید تجربه کنی...!)
پ ن 3 : گاهی در سرنوشت آدمی مسائلی پیش می آید که حکمتش بعدها مشخص میشود. من در پیدایش این مسائل برای خودم، آشفتگی فکری و دغدغه ایجاد نمی کنم. مهم این است که انسان در آن مقطع، تلاش خود را خالصانه صورت داده باشد. (نیمه پنهان یک اسطوره/گفتگو با همشر شهید همت)
پ ن 4 : رجوع شما به سوی خداست و او بر همه چیز تواناست. (هود/4)
( بعدازظهر ۹:۱۷ ) . (
نظرات
[46] )