امروز چیزهای دیدم که فکر کنم باید می دیدم، کمی هم کتک و فحش هم قاطیش اون دیدنی ها بود، خوب قطعا" طبیعی بود، وقتی بلند میشم میرم که توی یه تجمع شرکت کنم باید فکر همه جا رو بکنم، البته من بیشتر برای عکاسی رفته بودم، و اینکه ببینم چه خبره، نمی گم آدم بی تفاوتی هستم، نه، ولی فمینیسم نیستم، اگر بخوام خودم رو جزء دسته افراد فمینیسم بنام بیشتر توی دسته فمینیسم اسلامی هستم، فکر و افکار این دسته رو بیشتر قبول دارم اونم نه بطور قطعی، نسبت به فمینیسم لیبرالی یا اصلاح طلبی، مارکسیسی، رادیکال یا انقلابی و سوسیالیستی.. در کل آدم افراطی نیستم.. اما نسبت به حق و حقوق زنان هیچوقت بی تفاوت نبودم، و خودم خیلی از جاها وکیل مدافع اول زنان بودم، بارها شده توی دانشگاه با پسرها و حتی استادهامون سر این مسائل دچار مشکل شدم، حتی یکبار سر درس مردم شناسی بخاطر بحثی که توی کلاس بود در مورد اینکه چرا وقتی یه خانمی شوهرش فوت میکنه، حق حضانت رو به مادر نمی دهند با استادمون بحث کردم، با اینکه میدونستم نمره ام بیست میشه ولی کمترین نمره رو گرفتم و وقتی اعتراض کردم استادمون بهم گفت شما برو حق حضانت رو بگیر خانم...!
اما امروز توی میدون هفت تیر، من دیدم که خانمها رو کتک زدن، من خودم دیدم که نزدیک به دو تا از این مینی بوسهای نیروی انتظامی پر از خانم بردند، من خانمهای پلیس رو دیدم که باتوم بدست زنها رو میزدند، حتی یکی از این خانمها که مانتو و شلوار پشمی پوشیده بود نزدیک بود یه آقایی رو هم بزنه، من امروز توهین علنی به زنها رو دیدم، من امروز خیلی چیزهای دیدم...
ولی بدترین چیز ممکن وقتی بود یکی از اون آقایون لیاس شخصی بمن گیر داد که دوربین دستم بود و همون لحظه من بهار رو گم کردم، و کلی با آقاهه صحبت کردم تا بی خیالم شد، یعنی وقتی که دید هیچ عکسی نگرفتم رسما" بی خیال شد و سریع به بهار تلفن کردم ولی هرچی موبایلش میگرفتم جواب نمیداد، بعد از دو ساعت فهمیدم که موبایل اون رو گرفتند، و وقتی سردار طلایی اومد تازه بهار تونسته موبایلش رو بگیره و خلاص بشه...
پ ن :
1- وقتی که هیچ خبری از بهار نداشتم، از نگرانی و تشویش داشتم می مرد، آخه همه اش تقصیر من بود که بهار اومده بود وسط جمعیت، وگرنه بهار اون گوشه ایستاده بود، توی همون دل نگرانی بودم که مریم رو دیدم، بعدش هم دیدن حسین و بقیه بچه ها کلی آرامش دهنده بود، وقتی اس ام اس بهار رسید و شنیدن صداش بهترین چیز ممکن بود.
2- این نوشته عکس نداره، چونکه امروز نتونستم هیچ عکسی بگیرم، خیلی حیف شد، یکی از عکاسهای ایرنا رو هم دیدم ولی اونم نتونسته بود زیاد عکس بگیره.
3- چیزهای که به طرزی انکار ناپذیر واقعی اند : گرسنگی، سرما، شعر، همه ی شعر، موتسارت، حیرت، شادی، روشنایی فصل ها، صداهایی که دیگر نمی شنویم، میل به عدالت، نبود عشق، شادی، باز هم شادی، بخصوص. (کریستین بوبن)
4-مگر رحمت و لطف پروردگار که فضل او بر تو بزرگ و بسیار است. (اسراء / 87)
( بعدازظهر ۱۱:۴۱ ) . (
نظرات
[46] )