نوشته هاي بي مخاطب

هيچ چيز اين زندگي پايدار نيست
حتي بودن و نبودن ما
هيچ چيز اين زندگي ماندني نيست
حتي نگاههاي سرد ما
هيچ چيز اين دنيا بودني نيست
حتي تنهايي شبهاي ما

صبح که چشمهام باز کردم ديدم خورشيد همه ي حجم اتاق رو پر کرده، اشکهام سرازير شد و ريخت روي گونه هام و همين طوري موند، نميدونم بخاطر نبودن تو يا بخاطر حضور گرم خورشيد بود. پنجره اتاق رو باز کردم ديدم اون کلاغ سياه، بدجوري ناله ميکنه، يه هو ياد خودم افتادم، ياد تو، ياد اين همه اتفاقات مختلفي که تو اين يکي، دو سال توي زندگيم افتاده و من هنوز استوار سرجام ايستادم و دارم نفس مي کشم، با کلاغه هم صدا شدم و اشکهام با صدا شد، وقتي اشکهاي آدم صدا داشته باشند ديگه کمتر احساس بي کسي مي کني، احساس تنهايي، همه اش يه صدايي تو گوشته، يه صداي آشنا، صداي که از خودته...!


1-نميخواستم اينقدر تلخ و بي حوصله بنويسم، نميخواستم از تنهايي، از دلتنگي بنويسم، ولي گاهي کلمات بي توجه به من، به حس بودنم، به خواستم جلوي چشمانم نقش مي بندند.
2-وقتي بدوني نزديکترين دوستات، دوست نيستند دلت از همه چيز مي گيره،حتي از صداقت خودت!
3-دلم يه خدايي بزرگ ميخواد، يه خدايي مهربون، يه خدايي که هيچوقت تنهات نذاره، يه خدايي که فقط براي من و دل من باشه، يه خدايي که وقتي صداش مي کنم زودي جوابم رو بده...!
4-و اگر بر راه پايداري کردند به آنان آبي سرشار مي نوشانيم (جن –16)

در تاريخ 10 مرداد 1384 2:40 بֽظֽ|| نظرات (40)


نظرات

آدمه ديگه ...خوشي و ناخوشي . شادي و دلتنگي و غم ...هيچ وقت غمگين و تلخ نبينمت عزيزم ....
( دل منم خيلي وقته از اينجور خداها مي خواد ...)

سارا جان اشكالي نداره هميشه كه آدم شاد نيست.دلتنگي مال من و تويه.اتفاق خواننده ها به اين نوشته ها بيشتر بها ميدن.بيا نوشته منو بخون همه فقط گفتن جالب بود:(ازون خداها هم نميدونم والا چي بگم.در دسترس نيست سارا جون اگه پيدا كرديش بگو خيليا باهات كار دارن.ممنون كه جاي منم خالي كردي.عكستم ديدم.ايشالا فرصتهاي بعدي.

وبلاگ خوبي داري بهت لينك دادم

سلام و درود به شما.....اندكي صبر شايد سحر نزديك باشد.....يا حق

هي رفيق، نبينم‌ات اين‌طور دلتنگ و غصه‌دار.

وقتی بدونی نزديکترين دوستات، دوست نيستند دلت از همه چيز می‌گيره،حتی از صداقت خودت!

وقتی هم دلت از صداقت بگیره اینطور می‌نویسی. چند خط اول رو خیلی دلنشین نوشتی، قشنک بود.

چه مظلومانه گفتی؟... خیلی مظلومانه بود... خیلیم احساساتی... .

هیچ کس خودت رو به خاطر خودت نمیخواد.دوستی هافقط از روی احتیاجات است....برگرفته شده از سری کتاب های||حرف های حساب||

www.sheida.com منتظر محبتهاي شماست
با تشکر

سلام . ممنون. انگار هيچ چيز ماندني نيست جز خاطرات شيرين گزشته هايي كه حالا طعم تلخ ماندگي گرفته اند تا دل را بسوزانند و غم هاي تمام عالم معلوم نيست كي از كجا مي رسند و لانه مي كنند گوشه ذهن آدم تا هروقت به زندگي مي انديشي به همه چيز لعنت بفرستي. اگر قرار بود نماند كاش نيامده بود!

سلام آبجي
پسته خندان است در ظاهر و ليك
رنگ خون دارد دل افسرده اش

بعد مدت ها يه حس مشترك رو اينجا احساس كردم.

از تک تک شما عزيزان سپاسگذارم

ارادت سارای تنهایی. قشنگ بود. صدای خودته. آدم تنها نیست با صدای خودش. جالب بود. فکر می کنم تجربه ش رو دارم. آره همزاد یا همذات پنداری کردم.

... وخدايي كه در اين نزديكي ست
...

سلام ممنونم كه به وبلاگم سر زدي

ببخشيد من بي شعورم .... با كلاغ هم صدا شدي يعني باهاش قار قار كردي ؟؟

سلام سارا خانم
ببخش ايقدر دير سر زدم آخه آدرس وبلاگت رو نداشتم
اين حرف هايي كه گفتي واقعياتي هست كه خودم تجربه كردمشون و خوب ميفهمم چي ميگي
ولي چي ميشد؟ چي ميشد اگر اشك هاي آدم ميتونست صدايي داشته باشه؟ حتما اي مغرور خاكي اشك رو به خاطر صداش براي هميشه تو وجودش حبس ميكرد!
در آخر تبريك ميگم واقعا وبلاگ زیبایی داری لينكت رو اضافه كردم :)

GAHI MIGAM INO NANEVIS ONO NANEVIS AMA BAD BE KHODAM MIGAM INA HAMASH ZENDEGIME INARO NANEVISAM PAS CHI BENEVISAM.
HAMIN DELTANGIHAYE GAHO BIGAHAM ZENDEGIST.

مرسي از همراهي همه شما عزيزان

هميشه خودت باش، از خودت بنويس، دقيقا هموني كه هستي! اين طوريه كه هميشه دوست داريم نوشته هات رو بخونيم. راستي به من هم سر بزن!

سلام به ساراي عزيز...ساراي حرفهاي تنهايي...ساراي مهربون هميشگي...
چي شده چرا خسته چرا گرفته اي؟چرا باز آسمونت ابري شده؟
پاشو...به حرفهاي كلاغه هم گوش نكن...اصلا با يه سنگ بپرونش كه بره...پاشو صورتت رو بشور و بنشين يه دل سير براي من و ما كه هميشه منتظر حرفها و نوشته هات هستيم بنويس...اما چيزهاي خوب...بنويس...
مثلا بنويس كه وقتي تنهايي سارا رو شروع كردي از كجا بود...چه شكلي بود...چه رنگي بود...اصلا يادت مياد تا حالا چند بار به در و ديوار اينجا يه دستي كشيدي و گردگيري كردي و رنگ و وارنگ نقاشيش كردي...پس اگه همه اينها يادت مياد زود پاشو كه ما منتظريم...
و در ضمن يادت باشه ما دوستاي كوچيك و بزرگ گرچه تا بحال همديگه رو نديديم ولي هميشه با هم همراه بوديم و هستيم...
شايد قشنگش هم همينه:)

چه کرده ای با من؟
که در هاله ای از سکوت فرو رفته ام
اینچنین
از صبح تا شب
چه کرده ام با تو؟
سرم به تنم زیادی کرده
و تنم به سرم
حرف هایم بیرون آمدن را
در گلو دولا راست می شوند
و حواسم
مدام پرتاب می شود
به نزدیکی های حضورت
با همه هستم و نیستم با همه
تنهاییم رابا خودم هم تقسیم نمی کنم حتی!
و در رنگ به رنگ شدن حلقه ام آن قدر راز نیست
که در رنگ به رنگ شدن گونه‌ات
رفتی؟
می دانم!
نگاهم سنگینی می کند بر سایه ات
که تاب بر سر ماندن ندارد
باشد،
برو!
من بی سرو سایه هم سر می کنم
هر چند سرسری...

بر عشقتان پايدار بمانيد
آمين

شنيده ام يك جايي هست
جايي دور
كه هر وقت از فراموشي خواب ها دلت گرفت
مي تواني تمام ترانه هاي دختران مي خوش را
به ياد آوري
مي تواني بي اشاره ي اسمي
بروي به باران بگويي
دوستت مي دارم ...

شنيده ام يك جايي هست
جايي دور
كه هر وقت از فراموشي خواب ها دلت گرفت
مي تواني تمام ترانه هاي دختران مي خوش را
به ياد آوري
مي تواني بي اشاره ي اسمي
بروي به باران بگويي
دوستت مي دارم ...

سلام . نميدونم خيلي به موقع يا خيلي بي موقع نوشته هات رو خوندم ....كسي يا چيزي رو دارم گم ميكنم كه ديگه هيچ كس و هيچ چيز نميتونه جاش رو پر كنه ....حتي خود جديدش!

خدایی که تو دلت می خواد اختراعش کنی به درد نمی خوره،یه خدایی در میاد مثل خدای فعلی.باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد...

تبريك براي گوشت و خون تازه آدوميد زيبايت و :

" هشدار كه گر وسوسه عقل كني گوش
آدم صفت از روضه رضوان به در آيي "

مرسي که از نظرات آرام کننده شماعزيزان

همه چیز نسبی هستش...همه چیز

راستی... لینکیدمتون

دوست من مرسي از لطفتت..!

اگر بر راه پايداري کردند به آنان آبي سرشار مي نوشانيم - من اينو بارها تجربه كردم البته نه در عرفان بلكه فقط در زندگي شخصي - اما الان سالهاست كه دارم در راهي پايداري ميكنم و ديگه آخر عطش شدم - اما بعضي وقتا كه فكر ميكنم ميبينم كه فكر ميكنم آخر عطش شدم هنوز خيلي صبورم - بعضي وقتا فكر ميكنم اينا فقط ترشحات شيميايي مغزمه كه احساس صبوري ميكنم - نميدونم - شايد هم ديوونه شدم - موفق باشي

توسط: فرزين | 14 مرداد 1384 11:33 قֽظֽ

خدا هميشه هست - قدرتمند و مهربون - اين كه ما در طول زندگي هميشه خداي خودمونو عوض ميكنيم خيلي عاليه - چون اينقدر عوضش ميكنيم تا خداي اصلي رو پيدا كنيم - خيلي وقتا خداي ما دروغيه - خدايي كه در باور ما قدرتمند نيست خدا نيست - موقعي كه چيزي ازش ميخوايم و مطمئن نيستيم كه بهمون بده خدا نيست - هر وقت تونستيم خدايي پيدا كنيم كه با اطمينان ازش بخوايم حتما ميده - شايد اون روز ديگه چيزي جز خودش ازش نخوايم

توسط: فرزين | 14 مرداد 1384 11:38 قֽظֽ

salam

khili ghamgine on vaght shoma migid kasi be man bad nakarade albte doroste ke har kas badi mikne be khodesh mikone vali be akhe in hame talkhi...
dige javane emailamo nadadi.
montazeram

farzad

تست! همین!
خوب! سلام و تست!

توسط: فضول سرگردون | 21 مرداد 1384 8:50 بֽظֽ

واي! اينكه پيامها رو بلافاصله نشون ميده! اگه ميدونستم يك پيام با كلاس مي نوشتم.
خوب حالا يك سوال جدي : شما در روز چقدر براي اينترنت وقت ميگذاريد؟ البته منظورم فقط زمان مستقيمي كه به اينترنت متصل هستيد نيست منظورم كل زمان است يعني زمان مستقيم به اضافه زماني كه مثلا توي ترافيك گير افتادين اما دارين به نوشته ايي فكر مي كنيد كه مي خواهيد توي وبلاگتون بزارين يا به جوابي كه بايد به يك پيام بدين يا از اينجور چيزها! اينترنت چقدر از زمان زندگي شما رو در خواب يا بيداري مي گيره؟
هان؟

توسط: فضول سرگردون | 21 مرداد 1384 9:02 بֽظֽ

سارا درنوشته هات يك جورايي غمي نهفته است !!! شاد باشي...



ارسال نظر

نظر شما پس از تأیید مدیریت وبلاگ به نمایش در خواهد آمد





Designed By: Hadi Mohammadi & jablogi