چو ميگذرد غمي نيست

ظاهرا" چيزي عوض نشده
جز ته اون چشمام، كه توش فقط يه خورد غم پاشيدن
جز گوشه لبام، كه مهر سكوت روش خورده
جز نوك پاهام، كه ديگه ناي رفتن و ادامه دادن نداره
جز نوك انگشتام، كه ديگه توان نوشتن نداره
مي بيني هيچي عوض نشده....!


پ ن 1: اين چند روزه اصلا حس و حال هيچ كاري رو نداشتم، بشدت بي حوصله بودم، حس نوشتنم بشدت كم شده و الان هم نميدونم اينجا چيه كار مي كنم. كلي مقاله دارم كه بايد بنويسم، كلي كارهاي تحقيقي دارم كه بايد تمام كنم ولي حسش نيست....! اين عكس رو خيلي وقت پيش ها گرفته بودم.
پ ن 2 : شبهاي بلند پاييز وقت خوبي براي شعر خوانيست، حالا يا تو بخون براي من، يا من ميخونم براي تو، فرقي نمي كنه... مهم اينكه كه از شبهاي بلند پاييز بهترين استفاده رو كنيم، ولي هيچوقت نشد كه نه اون براي من شعر بخونه و نه من براي او...!
پ ن 3 : كساني كه انتظارشان را مي كشي، در اعماق وجودت گمگشته اند، تو اين را خوب ميداني. آنها در ژرفاي تاريك جانت سر در گم اند. آتشي روشن كن تا ببينند، تا راهشان را بازيابند، مسيري كه از جهنم به روز روشن مي رسد. به خود امروز. (كريستين بوبن كتاب ايزابل بروژ)
پ ن 4 : … من همراه شما هستم. می شنوم و می بینم (طه – ۴۶)

در تاريخ 13 آذر 1384 9:03 قֽظֽ|| نظرات (0)


نظرات


ارسال نظر

نظر شما پس از تأیید مدیریت وبلاگ به نمایش در خواهد آمد





Designed By: Hadi Mohammadi & jablogi