
اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم
ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك
دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...
نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!
اين جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت
اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها، اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند، كاش كسي ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب تو آسمان در كنار ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي مانيم.
------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1: اين روزها با اين همه بي كسي اگر خدا دستش را برايم دراز نكرده بود، وسط همان جاده مي ماندم تنها، و اگر خدا به دادم نرسيده بود نميدانم الان در كدامين كوير سرگردان بودم، باز هم بين همه ي رفيقايم خدا پيش دستي كرد و زودتر از همه جايش را در قلبم محكمتر كرد و من را آنچنان به خودش وابسته تر كرد كه شب تا صبح برايش قصه ميخوانم و برايم لبخند ميزند.
پ ن 2: شعر ها براي گراناز موسوي از مجموعه پابرهنه ها تا صبح. متن ها آشفته هاي ذهني من.
پ ن 3:جعبه شيريني را جلو بردم و تعارف كردم. يكي برداشت و گفت : ميتوانم يكي ديگر هم بردارم؟ گفتم :البته اين حرفها چيه سيد؟!و سيد يك شيريني ديگر هم برداشت، اما هيچ كدام رانخورد. كار هميشه اش بود. هر جا كه غذاي خوشمزه يا شيريني يا شكلاتي تعارفش مي كردند، بر ميداشت،اما نميخورد. مي گفت : "مي برم تا با خانم و بچه ها با هم بخوريم." به ما توصيه مي كرد كه اين خيلي مؤثر است كه آدم شيريني هاي زندگي اش را با خانواده اش تقسيم كند. شايد براي همين هم هميشه در خانه نماز را به جماعت مي خواند. (گوشه هاي از حيات سيد شهيد اهل قلم، سيدمرتضي آويني)
پ ن 4 : و اگر بر راه پايداری کردند به آنان آبی سرشار می نوشانيم ( جن - ۱۶)