دعاي درختان

بغضم چه بیهوده
در لابه لای قطره های باران
پنهان می شود
و من چه عمیق
فکر میکنم که درختان
ایستاده دعا میخوانند...

سردم است، آنقدر سرما در وجوم رخنه کرده است که به کلمات و واژه ها پناه میبرم، و در میان این کلمات گرم میشوم و سرما را فراموش می کنم...
این درختان تمام قد تا صبح من را پشت این پنجره همدم خودشان کردند، و من هی برایشان شعر خواندم و هی شعر خواندم و درختان، آنچان صدایم را با قطره های باران که به پنجره میخورد همسان کردند که گویی کنسرتی عظیم در آسمان به راه افتاده و ماه سرپرست این گروه آوازه خوان است...

بغضی در گلویم هست
و انتظاری بیهوده در فکرم
همین که این بغض بشکند
انتظار هم پایان می یابد...

پ ن :

1- كاش كسي بود امشب با من كمي قدم ميزد... كمي شعر ميخواند و كمي حرف ميزد.. و من برايش درد و دل مي كردم و برايش اشك مي ريختم.. كاش كسي بود امشب و من برايش چاي ميريختم و او با لبخندي و نگاهي برايم دست تكان ميداد.... كاش كسي بود امشب...
2- پیرزنی خیاط در حین دوختن جامه ای با چرخ دستی اش با خود گفت، چقدر عمرم را صرف کار با این چرخ کرده ام و چقدر زنگار از رخ آن شستم، چرخ در آن حال با خود می گفت، چقدر قدرت و توان و عمرم را صرف این خیاط پیر کرده ام و چقدر در دست بیرحم پیرزن کهنه و فرسوده شده ام. و پارچه ای که جامه میشد گفت : این دو چقدر مجال عمرم را تنگ کرده اند. آه از دست ستمگر این چرخ جلاد و آن پیرزن خیاط که تار و پودم را گسسته اند و کالبدم را بدست پاییز بریدن وخزان دوختن سپرده اند و آنگاه زن میانسالی که جامعه را در بر می کرد باخود اندیشید، چقدر جوانتر شدم. (این متن رو یکی از خواننده های خوب اینجا برام کامنت گذاشته بودم، خیلی به دلم نشست نوشتم اینجا که همه بخوانند.. مرسی دوست خوبم)
3- و چنانچه اهل کتاب و ایمان آرند و تقوا پیشه کنند ما البته گناهانشان را محو و مستور می سازیم و آنها را در بهشت پر نعمت داخل می گردانیم. (مائده/ 65)

در تاريخ 23 بهمن 1384 10:15 قֽظֽ|| نظرات (0)


نظرات


ارسال نظر

نظر شما پس از تأیید مدیریت وبلاگ به نمایش در خواهد آمد





Designed By: Hadi Mohammadi & jablogi