من و خدا

حق با تو بود/ می بایست می خوابیدم/ اما چیزی خوابم را آشفته کرده است/ می شنوی؟!
انگار صدای شیون می آید....
(حسین پناهی)

توی بلندترین جای دنیا نشسته ام و داشتم به این فکر میکردم، چی میشد الان خدا می آمد پایین از اون بالا و می شست اینجا روبروی من، و با هم حرف میزدیم، درسته که الان اون صدام رو می شنوه، ولی دلم میخواست چشم تو چشم هم میدوختیم و حرف میزدیم، بهش می گفتم، خدایا چی میشه که یه روزها و یه لحظه های آنقدر نزدیک بمن هستی، که میتوانم صدای نفسهاتو رو بشنوم، و گرمای نگاهت رو حس کنم، و حتی گرمای تنت رو، ولی یه روزهای آنقدر بهم دوری، که اصلا نمیتونم تصور کنم وجود داری، چی میشد همین الان که دارم بهت فکر می کنم و صداتون میکنم جوابم رو میدادی؟

من به اندازه هر نفسی که می کشم، / تو را صدا می کنم...

میدونی چیه این روزها یه خدای خیلی بزرگ میخوام، یه خدای خیلی پررنگ، حتی از خدای اون شبان که با موسی هم حرف زد پررنگتر، از خدای ابراهیم که آتش رو براش گلستان کرد قویتر، از خدای نوح و عیسی هم عظیمتر، یه خدای که علی ذره ای بهش شک و تردید نکرد، چون میدونست خداوند اون بی شک بزرگترین خداوندی که میتونه باشه، یه خدایی مثل خدایی علی عظیم و مهربان و بزرگ میخوام...!
---------------------------------------------------------------------------
پ ن 1: نوشته گفنگوهای شبانه من و خدایم. عکس برای خودم.
پ ن 2: نــاممکن است از خــدا سخن گفتــن و بی درنگ دچار یاوه گویی های ابلهانه شدن. هرگز نمی توانیم از خدا چیزی بگوییم، فقط می توانیم با او و برای او حرف بزنیم. اگر این جمله به نظر دیوانه وار یا پرمدعا می آید، می توانیم برای بهتر فهمیدن آن، کلمه "خدا" را با کلمه ای هم تر از آن یعنی "عشق" چنین جا به جا کنیم: ناممکن است از عشق سخن گفتن و بی درنگ دچار یاوه گویی های ابلهانه نشدن. نمیتوانیم از عشق چیزی بگوییم فقط می توانیم با او و برای او حرف بزنیم. (کریستین بوبن)
پ ن 3 : همانا من پرورگار تو هستم. کفش هایت را از پا بیرون آرا که تو در وادی مقدس طوی هستی و من تو را برگزیده ام، پس به آن چه وحی می شود گوش بسپار. (سوره طه / آیه 12)

در تاريخ 7 خرداد 1385 7:36 بֽظֽ|| نظرات (42)


نظرات

اگه كنار ساحل قدم ميزدي و ديدي ردپايي كنارت داره مياد.... روزي كه احتياج داشتي و نبود، از اون ناراحت نشو. يه ذره كه دقت كني ميبيني اون ردپايي كه كم شده ردپاي تو بود، اون هنوز سرجاشه....

اون خدای بزرگ و پر رنگ رو که بهش رسیدی ، بهش بگو یه لحظه ، فقط یه لحظه منم باهاش یه کاری دارم ! اگه واسه خاطر اون یه لحظه برنامه هاش عقب نمی افتاد ، یه خبر کن که آدرس بدم بیاد این ورا !!

واقعا اين مناجاتهاي تو رو يمخونم دستم از زير چونم جدا نميشه :) ...

توسط: ممد علي | 7 خرداد 1385 10:58 بֽظֽ

سارا
اميدوارم راه بي راهه ات به بهترين مقصدها ره سپارت كند
يك بار ديگر هم گفته بودم
چه خوب است كه خدا را مي بيني
اينقدر راحت و اينقدر نزديك
اميدوارم خدايت قادر و توانا باشد و ياري دهنده اي ياري ده!
آسماني باشي

عكس هاي خوبي هم مي گيريد
و خيلي خوب است كه از عكس هاي خودتان استفاده مي كنيد

سلام سارا جون ...

باز هم به زيبايي هر روز ...

حس با خدا بودن خيلي زيباست اون هم به اين نزديكي واقعا ادم اگه به خدا اينه همه نزديك باشه ديگه هيچ ..

و اما گفتن از عشق و خدا سخته سخت ...

سارا عزيز ..شعر عالي اي از حسين پناهي رو انتخاب كرديد...تعريف من از خدا و حس من از او چيزي شبيه بهخميرهاي مجسمه سازي ست كه تو به دلخواه خود شكل آنرا مي تواني تغيير دهي...من هم خداي خود را همانگونه كه دوست داشتم شكل دادم...شايد توهم بتواني

شک ندارم که ميشود همه چيز را تغيير داد ... حتي خدا را....مرسي از همه شما عزيزان

1)يك ليوان چاي،چشم در چشم خداي
2) عكست رو باز هم دوست ندارم!
3)...و واي از پي نوشتهاي واپسين تو!

خيلي به دلم نشست.پ.ن 2 را بسيار قبول دارم!

سلام عزيز ...
گاهي نبايد گفت بلكه بايد با تمام وجود فهميدش
مي شه سكوت كرد و عظيم ترين فهميدني ها رو درك كرد
براي همين هست كه براي ارتباط با خدا نيازي به مكان و زمان و هيچ شرايط خاصي نيست بلكه فقط بايد خودت رو در محضرش حاضر ببيني كه او هميشه هست ...
او هميشه با ماست و به ياد ما اين ما هستيم كه نيستيم ...

الهي
تو حاضري و ناظري
چه گويم چه جويم ؟!!!

×××

مدتي است من هم چنين خدايي را مي جويم ...

سلام خانومي
خوبي؟
چقدر اين تكيه ش قشنگ بود (من به اندازه هر نفسي كه ميكشم...........)
واي محشر بود
آپ ميكني خبرم كن
موفق باشي وخوش....

چقدر خوبه بتوني با خدا حرف بزني ...

زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم. دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم. قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم. عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم. کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم. سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم...من می ترسم پس هستم! این چنین می گذرد روز و روزگار من. من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم...

میدونی چیه این روزها منم یه خدای خیلی بزرگ میخوام.

اين تيكه هاي قرآن منتخب خودته؟واقعن عاليه :)

اينجا همه چيز به انتخاب خودمه و مرسي از لطفي که داري...

سارا عزيز...من هميشه اميدوار بودم و هستم كه براي كسي خاطره تلخ رو تداعي نكنم...اميدوارم آن چيزهايي كه براي شما از اون نوشتته تداعي شده خاطراتي شيريين و يا حداقل كم تلخ باشه...بازم ميگم...از شنيدن و خواندن گفتگوهاي انسانهاي مختلف با خدا چيزي جز لذت در كام انسان فرو نمي رود...مخصوصا اگر با حسين پناهي اين گفتگو آغاز شود

چه خوب كه شما هم نوشته هاي اورو دوست داريد

مرسي امين جان

بزار اول یه چیز دیگه ای بگم ، دیشب نظرات پست قبلی رو که نگاه کردم نظری که من داده بود رو نمی دیدم . هزار بار با خودم گفتم چرا اونجوری نوشتم ؟ مگه چه جوری نوشتم که شما ناراحت شدی ؟ همونجا کامپیوتر رو خاموش کردم و ... اما الان میگم خدا رو شکر مثل اینکه یه کابوس بوده نمیدونم شاید هم واقعی بوده .

من همچین آرزوی رو نمی تونم داشته باشم میدونی چون از خدا خجالت میکشم که چشم تو چشمش نگاه کنم ، آخه من هنوز یه کار درست و مفید و خوب نتونستم انجام بدم ، هنوز آمادگیش رو ندارم ...
اون لحظه ی وحی رو که آخر سر گفتی(و تمام لحظاتی که وحی میشه) به نظرم بزرگترین لحظات زمین است خدایی که فرمانروای تمام آسمان و زمین و دنیاهاست داره با تو حرف میزنه خیلی لحظه ی بزرگیه .
برای اینکه احساس نکنی خدا ازت دور شده یه یادگاری از اون زمانی که احساس میکنی خدا خیلی دوست داره ، داشته باش تا با نگاه کردن به اون دوباره احساس نزدیکی کنیم .

دیگه بیشتر از این حرف نمیزنم تا خلوت تو و خدا بهم نخوره (سفارش من رو هم بهش بکن) .

باورم نمي‌شه!!!! اصلا باورم نمي‌شه عين حرفاي من رو نوشتي... خود خود كلمات

من خدا مي خواهم. حضور نزديكش را حس كردن. سايزش برايم تفاوتي نمي كند.

پيچك عزيز من از نوشته هاي شما چيزي رو پاك نكردم.. من كلا كامنتي رو پاك نمي كنم بلكه ناسزا گفته باشه... و از اينكه برايم مينويسي خيلي ممنونم..

من خودوم رو كشتم اين عكست باز نشد كه نشد :((

واي بر من... نميدونم چرا آخه... مشکلي که نداره...

سلام/ خيلي قشنگ مي نويسي

اين كافي شاپ كويه كجاست سارا؟

سلام سارا جان...ميدونم كه اين خدا رو خودم بايد پيدا كنم،اما نوشته هاي تو باعث مي شه مصمم تر شم و قوت قلب بگيرم. اميدوارم در راه يافتن حقيقت استوار و ثابت قدم باشي . رهرو صبور و راهنماي صبوري در نيل به مقصود.

ولي راست ميگيها..اگه بياد ان بقل بشينه اون وقت از همه جاي دنيا بلندتر ميشه...

درود بر شما ..... در مورد خدا و مسائل خدايي راستش نمي تونم اظهار نظر كنم ..... بدرود .

سلام دوست من ...
معذرت که دیر به دیر بهتون سر می زنم ..
یه کم مشغله کاریم زیاد شده ..
خوشحالم که موفق تر از قبل ادامه می دین ..
بازهم سر می زنم البته زود تر ..
بدروووووووووووووود ....

و خدايي كه در اين نزديكي است
لاي اين شب بو ها ..پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب ..روي قانون گياه

تو با همه شیون هایی که میشنوم...خوبی...یک فرشته

منم دلم براي خدا تنگ شده ! براي خدا ، خودم ، دلم و احساسم ... كاش خدا كمكم كنه ، كاش بتونم صادقانه ازش چيزي رو بخوام كه دلم ميخواد ... ميدونم كه خودش ميدونه چي ميخوام ، اما دلم تنگ شده تا بتونم خودم بهش بگم ! نعمتيه خدا كاري كنه كه بتوني باهاش صحبت كني ، مدتهاست شايد سالها دلم واسه درد دل با خدا تنگ شده !

ايول سارا.به خيليها اين رو گفتم و نفهميدن اما تو بي اينكه من بگم...

انكس كه از خدا گفتن را گناهي نا بخشودني مي پندارد از خدا هيج تصوري ندارد و هيچ را يك عمر پرستيدن چه حقير است رفيق .... ! سارا اون حسين پناهي اول عالي بود و بعد خودت و بعد .. !

.../ كجايي خانوم ؟

من از یادت نمی کاهم...

سلام سارا خانم.
هميشه زيبا مي نويسي. هميشه خدا به ميزاني كه باورش داريم برايمون وجود داره... فكر مي كنم خداي تو خيلي بزرگ باشه.

مرسي از همه شما



ارسال نظر

نظر شما پس از تأیید مدیریت وبلاگ به نمایش در خواهد آمد





Designed By: Hadi Mohammadi & jablogi