قدمهای عاشقانه

اگر تو اولین قدم را برداری، من همه قدمها را خواهم برداشت برای با تو بودن..!

این عاشقانه های بی مخاطب دارند روحم را تکه تکه می کنند، و خوب میدانم که هر تکه اش را در جایی خواهند گذاشت، شاید لقمه ی سگ ولگرد یا گرگ گشنه ای شود...

کاش هیچوقت بی خبر نمی آمدی، و بی خبر نمی رفتی، این رفت و آمدهای بی خبر مرا خرد میکند.

این نوشته ها نه درد هست، نه داستان، نه زندگی و نه هیچ چیزی دیگر، اینها همه ناله و یا ضجه ی یک فکریست که دارند خالی میشوند، خالی از همه چیز، و قرار است این واژه ها آنقدر اینجا بماند تا پوسیده شوند، له شوند، و خاکسترشان را در آب بریزیم شاید مرحم دل دیگری شود...

وقتی که بشدت تشنه می شوم، تنها چیزی که می تواند مرا سیراب کند عطش نگاهت هست!

پ ن 1: در گوشه از دفترچه ای زندگیم نوشتم اصلا قرار نبود من اینگونه تلخ بنویسم، اینگونه تهوع آور واژه ها را به تصویر بکشم، که وقتی مخاطبان آنها را میخوانند دلشان بهم بخورد، اصلا قرار نبود اینگونه گنگ و گیج کلمات را کنار هم قرار دهم که نتوان فهمید از چه سخن میگویم، درست مثل زندگیم، اصلا قرار نبود عشق حذف شود، اما همه چیز درست مثل راحتی خوردن یک لیوان آب ادامه دارد... (عکس یه جایی نزدیک تهران)
پ ن 2: چشم به راهم. همه ی زندگی ام چشم راه بوده ام. همه ی زندگی ام چشم به راه خواهم ماند. ناتوانم از گفتن این که چقدر انتظار می کشم، نمی دانم چه کسی می تواند به این انتظار دراز پایان دهد. من که برای دستیابی به این پایان بی تابی نمی کنم. زمان حال واقعی است، واقعیتی لبریز از روزن، هم چون هوا، آنچه چشم به راهش هستم، به راستی وجود ندارد تا بتواند از روزنه ای در این سر بیرون آورد. توضیحی در این باره ندارم. چرا باید همیشه توضیح داد. (کریستین بوبن)
پ ن 3 : بگو : من پناه می جویم به پروردگار آدمیان (سوره ناس/1)

در تاريخ 13 مرداد 1385 8:06 بֽظֽ|| نظرات (52)


نظرات

هر فريادي عاقبت كوهي پيدا مي كند كه بازتاب صدايش باشد.

نميدونم چرا ميدونيم تهش خيلي تلخه ولي بازم سر ميكشيم.
منتظريم ولي ميونمي كه بيهودست اين انتظار

مشكل هميشه همينه ! قدم اول رو كي بر ميداره !

درود بر شما ..........بنظر نمياد زيادهم بي مخاطب باشند اين نوشته ها چرا كه از دل بر آيد آنچه بر دل نشيند .بدرود

در ضمن ! بعضي ها مي ترسند از اينكه اول باشند ! اينو خوب مي دونم !

درود بر شما ..........بنظر نمياد زيادهم بي مخاطب باشند اين نوشته ها چرا كه از دل بر آيد آنچه بر دل نشيند .بدرود

درود بر شما ..........بنظر نمياد زيادهم بي مخاطب باشند اين نوشته ها چرا كه از دل بر آيد آنچه بر دل نشيند .بدرود

چشم به راهم...
چشم به راه اولین قدم...
چشم به راه ان نگاه داغ....
چشم به راه خبری خوش از سوی خدا...
چشم به راهم
چشم به راه

راستي...
اين يادداشتت خيلي ارومم كرد دخترك

وبلاگ و نوشتن براي همين خوب است.نوشتن و خالي كردن ناله ها و ضجه هايي كه در زندگي روزانه نمي توان آنها را خالي كرد...اميدوارم به آنچه مي خواهيد برسيد

سلام.
چرا سگ ولگرد؟
اين همه آدم كه ميان اينجا پس چي؟
خوبي؟
ايشالا به وصالش برسي:)

چرا اين طور فكر مي كني عزيز؟ مخاطبت با خوندن وبلاگت تنها حسي كه امكان نداره بهش دست بده حس دل به هم خوردگيه!
"وقتی که بشدت تشنه می شوم، تنها چیزی که می تواند مرا سیراب کند عطش نگاهت هست!"
با خوندن اين جمله فقط يه حس غريب گرم تو رگهام جريان پيدا مي كنه يه حس قشنگ كه تو ما رو توش شريك مي كني...

سلام . بسيار زيبا مينويسي.مخصوصا او آيه هاي قران كه هر چي بگو كو گفتم.خسنه نباشي كه خستگيم رو در ميكني.

من كه هيچ از خواندن اين واژه هاي دوست داشتني تو دلم بهم نميخورد تازه كلي هم به دلم مي نشيند !
دوستش داشتم اين پست را خيلي زياد:)

مرسي از توجه و همراهي تك تك شما عزيزان

یا هو
سارا جان اینها نه هزیان است ونه بیهوده گوئی
همه وهمه تراوشات ذهنو قلب عاشق توست
کلمه کلمه این نوشته ها بوی عشق میدهد بوی صفا میدهد بوی باران دارد سخنانت
هیچ تلخ نیست هیچ تهوع اور نیست بلکه سزرشار است مهر است و اندوه
اندوهی که سالهاست با تو واین وبلاگ مجالی است برای بیان همه دلخشی ها وناخوشی های روزگار
موفق باشی وهمیشه عاشق
ای عشق همه بهانه از توست

توسط: مسافر | 14 مرداد 1385 10:23 قֽظֽ

بعضی اوقات آدم باید فکر کنه که تنهای
تنهاست و اون کسی هم که قرار هست بیاد مرده!
:))) شاید خودمون رو احمق فرض کنیم یا گول
بزنیم، اما به زندگی در اشل بزرگتر نگاه
کنیم، همش همینه! مملو از پارادوکسهای
مسخره و ابله فرض کردن خودمون یا دیگران!
کاریش نمیشه کرد، اون میره و میگذره! آدم
باید حداقل خودش با خودش رو راست باشه! من از
قرار گرفتن در بلاتکلیفی متنفرم!

سلام

مستحكم ترين قدمها قدمهايي است كه سرشار از عشق اند
قدمهايي كه عاشقانه برداشته مي شوند
آن وقت است كه مي داني بايد به كجا بروي
از مسير نمي هراسي
دلت را به عشق پيوند مي دهي
نگاهت آسماني مي شود
و دلت پر شور مي تپد
مي داني كه ندايي تو را مي خواندت به سمت نور
پس گام بردار عاشقانه !!!
بي هراس از همه رنجها
بي هراس از همه تنهايي ها
تو را براي اين راه برگزيده اند

×

تو خوب مي نويسي ! چون كلمه به كلمه حرفهايت دلت را مي نگاري
و چه خوب كه مي نويسي
كه نوشتن خود تسكيني است بر همه اين آلام
...
وقتي از سر دل مي نويسي
تو را آرام مي كند ... هر چند بگذار نوشته هايت با كنايه باشند
عاشقانه باشند و بي مخاطب

دل مخاطب سخنان دل عاشق است

دلت مملو از عشق و روحت سرشار از آرامش
در پناه حق

وقتی که بشدت تشنه می شوم، تنها چیزی که می تواند مرا سیراب کند عطش نگاهت هست!

من نيز همچون تو ...
تو از دل مينويسي و بر دل مينشيند...
تو تكرار نيستي ...
هر كلامت آغازي نو براي من است عزيز...

اینها همه فریادهای خاموش است
ناله هایی که در خود خفه می شوند و می میرند

توسط: سکوت یخزده | 15 مرداد 1385 1:07 قֽظֽ

آنقدر بي رحم شده اي كه بر سگ ولگرد مي تازي. درد را بر ما دردانه ها بخوان! ما وقتي ترا مي خوانيم ، نيك و با همه جان مي خوانيم...دلمان چون براي تو گرفت، عزم سخنت مي كنيم...دوري مكن كه...

سلام چقدر زيباو دوست داشتني مي نويسي سارا بلاگت خيلي زيباست جدي ميگم اينو
اگه خواستي از نپتون چيزي بياموزي به اينجا سفر كن

تو قبلا سارا نبودي؟

آن قدم اول را هم خودت بردار...
نمیدونم چرا اینقدر خوب مینویسی.نمیدونم.همه خوبیها تقدیمت.

توسط: پروانه کوچک | 15 مرداد 1385 2:35 بֽظֽ

سلام دوست عزيز

ای هم نشین کلبه محقر تنهایی ام، و ای همراز دردهای پنهان و خاموشی قلب متأثرم، فریاد خاموشم را

نمی شنوی!

من در غریب ترین وادی این سرزمین گمشده ام، به هر سو نظر

می کنم، هامون است و بیابان!

بیابانی به گستردگی آسمان، به سنگینی کوه و ژرفای اقیانوس.

سالهاست که در چهارسوی این دشت دلگیرم، بی آنکه به سرانجامی رسیده باشم. تنها نقطه امیدم رسیدن به لقاء توست، احساس

می کنم به آستان و کوی آشناییت نزدیک تر شده ام!

چرا صدایم نمی کنی!

ميشه پرسيد چرا؟!

سلام كار ما نيست شناساي راز گل سرخ كار ما شايد اين باشد كه در حسرت انده گل سرخ شناور مانيم

يه سر بهم بزني خوشحال ميشما ممنون

چقدر جمله’ اولت رو دوست داشتم...

درد این روزهای قلم من را گفتی (پ.ن1)

سلام به سارا خانوم با بلاگ عاشقا نه اش اينجا هم احساساتي بر خورد كردي.

مبهم و تلخ نوشتن ديگه جزئي از وجودم شده...

نه من هم مي دونستم كه اين انتظار تازه اول راهش هست وقتي نوشته ات رو خوندم و با اين انتظار و نه بلاتكليفي كه قرار هم نبود آرامش گرفتم آرامشي در اوج بي قراري.

هرروز ز روز قبل دلگیر تریم.
در واهمه های خود سرازیر تریم

سوغات بهار هم جز این نیست که ما .
هر سال ز سال قبلمان پیر تریم
و


عشق را با درد قسمت مي كنند.
هر كه بامش بيش برفش بيشتر

از نوشته هات ميشه اينو فهميد
كه اگه يه روزي عاشق شدي لياقتش رو داري

سلام عزيز
وقتي دلم تنگ مي شه ناخودآگاه مي يام مطالبتونو مي خونم
نمي دونم چرا؟
شايد به خاطراينكه حرف دلِ
شاد باشيد.

توسط: سمانه | 16 مرداد 1385 10:16 قֽظֽ

من دستم و تو بخشش، تو هديه و من خواهش / من زين سو و تو زآن سو: مي آيم و مي آيي

توسط: شاديبا | 16 مرداد 1385 0:29 بֽظֽ

عاشقانه ها هیچ وقت بی مخاطب نیستند عزیز...

راستي نفهميدم منظورت چي بود از اينكه گفتي پدر مقدس تر از اين حرفاست ؟ از كدوم حرفا!!!؟؟؟

نمی دونم عاشقی یا نه؟ به نظرم هستی. حرفات اینو نشون میدن چون حس می کنم از ته دلن. اما می دونم که هیچ کس لیاقت یه عشق پاک و صادقانه رو نداره. زیاد خودتو اذیت نکن. باور کن هیچ کس به اندازه خودت تو این دنیا مهم نیست.

بامطالبی ویژه وناب راجع به
شخصیت آسمانی حضرت علی (ع)
بروزشدم
حتماتشریف بیاورید
منتظرتان هستم،نظرهم یادتان نرود.
پیشاپیش این میلادمسعودراتبریک
گفته ودراین لحظات آسمانی
التماس دعادارم.
یاعلی

اندكي صبر سحر نزديك است
عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
اين نوشته ها رنگ و بوي پرهاي آبي صداقت رو ميدند

سلام
نوشته هات گنگ نیست . یه کمی سر در آوردم ؛)

موفق باشی

مثل هميشه قشنگ بود .موفق باشي .

آنقدر این فکر کردن ها حذف شدن ها تلخ نوشتن ها آشناس که گاهی فکر میکنم شاید اینها همه تجربیات مشترک تکراریست که گاه فقط نامشان تغییر میکند وگرنه داستان همان عاصی شدن های پردلیل نامعلومه..آزاد باشی

سلام خانم جعفري كلاس 23 مرداد شما تشكيل نمي شود به دوستان بگوييد كارهاي عملي را هم در جلسه امتحان از شما مي گيرم ممنون

توسط: مازیار | 18 مرداد 1385 3:08 بֽظֽ

منم همین طور!...

مي شود آدم ها گاهي اسير اين سردرگمي ها و كلافگي هاي زندگي شوند
روزهاي نه چندان دلپذير
مهم اين است كه اسير نشويم دخترك
مي گذرد
اسير مباش
به سمت روزهاي روشن گام بردار
باز خواهند رسيد...

میگم یه وقت آپدیت نکنی ؟! ما اصلا منتظر نیستیم :-"

من برگشتم...
واي چند سال طول ميكشه تا اين همه مطلب رو بخونم.

من فكر نمي كنم اين حالتها بد باشه. گاهي يه خونه تكوني حسابي براي ذهن و خصوصا دل آدم لازمه...شما اصلا تلخ نمي نويسين. اميد چيزي نيست كه حتما لازم باشد آن را در لابلاي كلمات شاد و اميدبخش و مثبت جستجو كرد...حرفهايي كه شما مي نويسين و عكس هايي كه مي گيريد همه و همه سرشار از زيبايي و اميد هستند...به خدا

تلخ نمي نويسي بلكه حقايق رو به گونه اي خاص عريان مينويسي. حقايقي كه همه دچارش ميشويم هر كس به نوعي. مگر غير از اينه كه همه چشم به راهيم؟ تو خوب مينويسي و اينكه قرار بوده چطور بنويسي... چرا محدود كني خودت رو؟ حرف دلت رو ميزني كه هر لحظه حالي داره دل

گفتن از عشقچه داري
گفتم قلب شكسته
گفتن دور بيانداز
گفتم آواز چكيدن خون دل را دوست دارم
گفتن چرا زنده اي
گفتم مي خواهم بار دگر عاشق شوم

توسط: حامد ملکی | 27 مهر 1385 11:30 بֽظֽ


بي تو بودن كار من نيست تا دلت نرفته برگرد

توسط: Anonymous | 12 آذر 1385 7:01 بֽظֽ


ارسال نظر

نظر شما پس از تأیید مدیریت وبلاگ به نمایش در خواهد آمد





Designed By: Hadi Mohammadi & jablogi