
هزار بار نوشتم و خط زدم، هی نوشتم و پاک کردم، نمیدانم چرا ذهنم قفل کرده است، کلی واژه داره توی سرم می چرخه ولی هیچکدومش رو نمیشه به تصویر کشید.
یه سری چیزها هست که نباید بنویسی، هیچ کجا دنیا نباید ثبت بشه، نه در این صفحه مجازی، نه در دفترچه خاطرات، و نه هیچ کجایی دیگه، به هیچ کس هم نباید بگی، نه رفیق، نه دوست و نه هیچ کس دیگه، حتی به اونی که اون بالا نشسته و داره نگاهت میکنه، اگر کسی اونها رو بخونه یا بدونه، دیگه اون چیزی که باید بشه و متعلق به تو باشه نیست، اون چیز فقط برای تو، ذهن و فکر توست پس باید همونجا بمونه برای همیشه....!
هی این زنبور وزوز کرد و من هی تصویر تو را روی ابرها کشیدم!
هی این زنبور دو سر من چرخید و من هی به آسمان نگاه کردم!
هی این زنبور دور من چرخید و من فقط به صدای شرشر آب گوش دادم!
هی این زنبور... این زنبور ..
پ ن 1 : چشمهایم را با یک سیخ داغ سوزندام و بعد آنها را در آوردم و خالیش کردم، و به جایش مقداری سنگ ریزه گذاشتم، چشمهای که تو را نبیند سزایش همین است ....!
پ ن 2 : نوشته های پراکنده، روزهای پراکنده، لحظات پراکنده، یا من دوباره دچار تضادهای مختلف شده ام، یا این نوشته ها کمی بهم ریخته اند، من فقط ذهنم را بدون هیچگونه سانسوری رها کردم و به دست قلم سپردم...! (عکس از خودم)
پ ن 3 : و هرگز آفتاب و سایه هم رتبه نباشند. (فاطر/21)
خالی اش نکن. قلم برندار تا همه را بریزی بیرون . . . بگذار بماند. زندگیش کن
همین آشفتگی هاست که گهگاه سرنوشت ما را رقم می زند.
صدام نكن صدام نكن خوابشو داشتم مي ديدم
كاشكي دوباره چشمامو رو هم مي ذاشتم مي ديدم
سارا جان با يه شعر از خودم به روزم يه سري بزن.
هزار بار نوشتم و خط زدم، هی نوشتم و پاک کردم، ......
اين روزها خيلي ها به درد تو مبتلا هستند.زياد سخت نگير.
در مرد چيزهاي كه به هيچ كس نبايد گفت باهت كاملا موافقم .ولي بعضي وقتا بهت گير ميدن كه بگو ميخواي سر به بيابون بزاري.
نمي دونم چرا ولي تا در مورد چشات خوندم يه دفع ياد ميشل استرگوف افتادم
نميدونكم جرا
چه عجب !
یه سری چیزها هست که نباید بنویسم ! .
واقعا زيبا .هيچي ديگه نمي تونم بگم
فقط
به نظرم
تنهايي بزرگترين لذت و نعمته
با سلام.
گه گاه كه به مدت طولاني چيزي ننوشته باشم،
و يا موضوعات زيادي براي نوشتن در ذهنم باشه،
در لحظه تايپ كردن اين مشكل پيش مياد كه
همه كلمات هجوم ميارن.
و من نيز -مانند تو- بر روي كيبرد ميارم شان
شايد مبهم بشه ولي بهتر هست تا
با كلي تغيير و خود سانسوري و ملاحظه كاري ها و...
ساراي عزيز...نمد تضاد زيباست...نخصوصا براي اطرافيان...وقتي تضاد ها جدي مي شود و علامت سوالهخا زياد تازه اين مبارزه جواب يابي ديدني و زيبا مي شود...كلامت هم خواهد آمد...مطمئن باش...گفتني ها گفته خواد شد و حس كردنيها حس
خيلي حرف ها رو نميشه گفت و توي قفسه سينت محبوس ميمونه هر چند درداور باشه ...
از گروه کمل (شتر) خوشم میاد :
and the two friends went home
no need for words ...
قفل و کلید را با هم می سازند ...
با شعر " من | باغ | مرتضا " به –روزم ... پیپ قرمز
شريعتي: سرمايه هاي يك دل حرفهايي است كه براي نگفتن دارد. دوراس: نوشتن همين و تمام. من هم يك چيزي مي گم تو هم حرف ديگري مي زني. همه چيز بهم مي ريزد در حالي كه نظم خود را دارد. اما همه چيز در ذهن بهم مي ريزد.
تو كه خوب بودي و شاد.من خوبما زودي خوب باش...
موافقم...
تمام عمر عريان بودم و مي پنداشتم در حريمي كه براي خود دارم آنها را از چشمان تو پنهان كرده ام و اين چيزي نبود جز " رازهاي كوچك من ".
قرارمان این است
حرفی نمیزنیم
بگذار حوصلهی شبنشینیمان از سکوت
سر برود.
دیگر مطمئنم که پشت هر واژه
سوءتفاهمی جیغ میکشد.
دیگر مطمئنم که کافی نیست
نه چای گرم
نه قهوه
نه دمکردهی گیاهی از این دست
برای فرو بردن بغضی بزرگ
که گیر کرده پشت سیب گلویم.
اميدوارم تمتم شهريورهايت همين طور شاد باشد!
سلام وبلاگ بسيار جالبي داري اميدوارم كه موفق باشي.
خوشحال ميشم به ما هم سري بزني.
رزاس كوير
سلام وبلاگ خوبیه می خوام سیوش کنم ولی واقعا این پست اخرت حرف دلم بود فقط خواهشا فونتتو عوض کن کچل شدم تا خوندمش
من از فرط خجالت نميام اينجا...
سلام سارا جان
مثل هميشه قشنگ بود.من هم كه وبلاگم مشكل پيدا كرده و خودم نمي تونم حلش كنم.حالا ببينيم چي مي شه!تا بعد باي باي
سلام. من باز هم به نظر شما احتیاج دارم. ممنون می شم تشریف بیاورید.
سلام.من هم یادمه خیلی چیزها سارا جان.اما کجاست حال گفتگو ...؟
درسته منم خيلي وقتا همين نظر رو دارم خيلي حرفها ، جمله ها ، حسها نه گفتني ان نه نوشتني مال خود خودتن
لذت بردم از اين جمله:
"چشمهايی که تو را نبیند سزایش همین است"
حرف هايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر كسي
به اندازه ي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد
مرا ياد اين نوشته ام انداختيد :
واژه ها بغض کرده اند .نه آنها حوصله آمدن دارند و نه من حوصله ناز کشیدن .در گوشه ای از سرم به نشانه ی اعتراض جمع شده اند .در گورستان کلماتی که در ذهنم وجود دارد سر ریزشان می کنم .از دیدن کلمات زیبای زنده به گور شده بغضشان می ترکد .خاک خشک و حاصل خیز ذهنم آبیاری می شود.بر مزار کلمات علف های هرز جوانه می زند .از سرم بیرون می زنند... و علف های هرز لابه لای موهایم قد می کشند ....
عكس زيبا يي بود .
هميشه هم اين قلم سرگردونه است كه حرفاي راست و از ته دل درمياره و مي نويسه ساراي عزيزم...
up date kardam belakhare!
.... ذهن ماندگار ترين دفتر خاطرات عمرمونه!
عكس ِات هم فوق العاده است.
سارا این رستوران سنتی باربد تو خ سیول رو حتما برو.شک ندارم خیلی خوشت میاد ازش.
جالبه من هم دارم نيمه غايب رو مي خونم
خيلي جالب گفتي ...خيلي...درست ميگي ادم حرفهايي داره كه فقط مال خودشه.. يكسري حرفها هم هست كه بايد بگه داد بزنه ...منم دلم ميخواد ذهنم رو بي هيچ سانسوري رها كنم....براي من كه عادتي به حرف زدن ندارم سخته....
خيلي جالب گفتي ...خيلي...درست ميگي ادم حرفهايي داره كه فقط مال خودشه.. يكسري حرفها هم هست كه بايد بگه داد بزنه ...منم دلم ميخواد ذهنم رو بي هيچ سانسوري رها كنم....براي من كه عادتي به حرف زدن ندارم سخته....
حقيقت اينه كه من هم جذب كتاب نشدم... سبك نوشتن در زمان خودش شبك تازه اي بوده به نظرم. انگار آدم داره يه رمان خارجي رو مي خونه اما دو هفته است من از فصل اول رد نشدم.
همين نوشتن گاهي خيلي به قول خودت جمع و جور كردن ذهنت كمك خواهد كرد
بنويس
مي شنويم
سلام مجدد.چه عكس ماهي .دلم خواست دريا رو. منم اپ كردم مثل هميشه منتظرتم
مرسي از حضور همه شما عزيزان
ذهن پراکنده....
کار خوبی کردی دخترک....
پریشانی را جایی باید فریاد کرد