مادر می گوید وقتی تو را میخواستم به دنیا بیاورم باران شدیدی می بارید، از آن بارانهای پاییزی که سر باز ایستادن نداشت، و تو چقدر سخت به این دنیا آمدی، و بعد از اینکه تو را به دنیا آورده ام هیکلم چقدر بد شد و بهم ریختم، و من همیشه نگران هیکل بهم ریخته ی مادرم بودم.. مادرم می گوید، از وقتی که تو به دنیا آمدی یه جورایی هم نعمت وارد زندگیمان شد، تا یکسالگی من، بخاطر ماموریتی که به پدرم داده بودند توی هلند زندگی کردیم، و بعدش در تهران... مادرم می گوید همه می گفتند بخاطر قدم مبارک توست که به پدرم ماموریت دادند، پدرم خیلی خوشحال بود، و من با اینکه نوزاد بودم در چشمهای پدرم خوشحالی را می دیدم..
کم کم که بزرگ شدم، مادرم یک روز بهم گفت تو اولش پسر بودی، می گفت تا 7 ماهگی پسر بودی، ولی یک شب خواب یه آقایی سبز پوش را دیدم و بهم گفته باید دختر شود، مادرم می گفت من نگران بودم و می گفت آقا چطور باید دختر شود من الان هفت ماهم هست تا دو ماه دیگر بچه به دنیا می آید... گفته او که می آفرینش دخترش می کند... آقایی سبز پوش به مادرم گفته بود دختر می شود و طالعش سبز و بلند می شود ...
مادرم می گفت تا زمانی که به دنیا بیایی همه اش تو فکر آقایی سبز پوش و خوابم بودم، میگوید وقتی به پدرت گفتم خوشحال شد گفته دختر باشد چه بهتر با موهایی طلایی و پوست سفید.. عالی می شود..
مــن کـــه بدنیا آمدم، همان شد پوستم سفید و موهایی طلایی.. پدرم نمی گذاشت موهایم را کوتاه کنند از بچه گی موهایم بلند بود فقط رنگش تیره تر شد ... ولی لخت و بلند بود همیشه..
بزرگ شدم، درس خواندم، آنقدر آزاد و مستقل که احساس نمی کردم دختر هستم و در ایران زندگی میکنم، دختری رها شده ... پدرم می گفت باید خودت تجربه کسب کنی و راهت را پیدا کنی.
پدرم آدم شریفیست می گوید آدم خودش باید بتواند با عقل و فکر راه زندگیش را انتخاب کند هر چه باشد خودت که راضی باشی کافی ست.. به مردم و حرفهایشان توجه نکن..
ولی من همچنان نگران هیکل بهم ریخته ی مادرم هستم...!
---------------------------------------------------------------
پ ن 1 : این شاید یه داستان بی سر و ته، شاید یه روایت ساده از زندگی یه آدم باشه.... مهم اینکه یه نوشته است که ثبت شده. همین
پ ن 2 : شما زبان خود را انتخاب نکرده اید، شما مذهب یا ارزش های اخلاقی خویش را انتخاب نکرده اید، آنها قبل از تولد شما وجود داشته اند. ما هرگز مجال این را نداشته ایم که انتخاب کنیم به چه چیز باور داشته باشیم و به چه چیز نه. ما هرگز حتی کوچکترین این میثاق ها را برنگزیده ایم. ما حتی نام خود را نیز انتخاب نکرده ایم. (چهار میثاق نویسنده دون میگوئیل روئیز- ترجمه دل آرا قهرمان)
مادرم مدتهاست که دیگر تنها زندگی د ایران زندگی کند، می گوید سیستم اینجا مرا اذیت می کند، میگوید
اینجا چقد خوکشل شده!!!
مبارکه!!
پس چرا من دیر خبردار شدم؟!
دلم برات تنگ شده....همین!
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند...
آخی!پس من دیگه به این بچه نگم که هیکلم رو به هم ریختی.روش تاثیر منفی میزاره .ناجور.
خیلی چسبید.خیلی...
چه جالب
یعنی تو پسر بودی و یه اقای سبز پوش دخترت کرد واقعا؟
جدی؟؟؟
سلام وبلاگ عالی داری موفق باشی .
وبلاگ زیبا و دلنشین داری .
مطالب زیبا و جالب نویشتی ومن خوشم آمد .
با تبادل لینک موفقی .
اگر هستی پس من را آگاه کن باشی.
همیشه موفق و موید باشید .
التماس دعا
یا زهرا س
سلام
مطلب جالبی بود!!
به قولی خوشمان آمد!! ;)
فقط اینکه آیا فقط یه داستان واسه ثبت کردن بود یا شرح حال ؟!
بهار دیگری آمد
و من همچنان به امید روئیدن گلی به نظاره نشسته ام
انتظار عجیبی ست
سلام
آپ زیبایی بود
راستی منم به روزم حتما بیا خوشحال می شم
راستی عیدتم مبارک
سلام
سال نو ÷یشا ÷یش مبارک.
به منم سر بزن.
سارای نازنینم! تبریکات صمیمانه من را پذیرا باش. بهترین آرزوها را تقدیمت می کنم.سال نو مبارک!!!
راستي نوشتهي قشنگي از گلشيري براي سر در سايتتون انتخاب كرديد. تبريك ميگم
آره.. به زور میارنت به این دنیا ... با سر آومدی که اومدی اگه نه از ته میارنت یا ...