می ترسم از دوری می ترسم، از بس که هی آدمهای مهم زندگیم دور بوده اند وحشت دارم دیگر از دوری، از فاصله ها، تا کسی می گوید ایران جای زندگی نیست، من تمام وجودم را ترس فرا می گیرد، و نگران می شوم، نمیداند که دوری یعنی چه؟ نمیداند دل کندن حتی اگر موقتی باشد یعنی چه؟ باید دور باشی تا بفهمی چه می گویم، باید مادرت خیلی از تو دور باشد که حتی با یک بلیط که نه با یک ویزا هم نمی شود رفت او را دید، هیچکس نمی فهمد جز اون که دوری را کشیده است، میدانید وقتی شبی دلت هوای آغوش گرم مادرت را می کند باید لبخند بزنی و دعا کنی همین که هست کافیست، و بغضت را ببلعی، نمیدانی که وقتی از خیابان وصال رد می شوم تمام روزهای خوش گردش با تنها برادرم می آیید جلوی چشمهایم، و یادم می افتد که چه روزهای خوشی داشتیم و چقدر من سبک بال بودم، حالا دیگر می ترسم از هر دوری حتی اگر برای چند ساعت باشد، حتی اندک باشد، حتی اگر فقط دوست ساده بخواهد دور شود، آدمش دیگر فرق ندارد، برای من فاصله ها و جاده ها و آسمانها و اتوبانها ملاک هستند نه رابطه ها و نه قدمتشان و آدمهایش برای من کیلومتر مهم است و دوری.
------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : شاید روزی خودم هم برم از اینجا، و شاید همانقدر که رفتن کسی برایم دردناک باشد دل کندن خودم از این خاک هم دردناک باشد، ولی چه بروی و چه بروند غم انگیز هست. باید خیلی قوی باشی که بتوانی تاب بیاوری. خیلی قوی.
پ ن 2 : ورنگشت، همان جایی که ایستاده بود، یواش یواش کوچک شد. مچاله شد، آب شد و رفت توی زمین، دختر بس ناباور نگاهم کرد. تا سال های سال ته مانده ترس توی تنش مانده بود تا کسی اسم جن می برد، می لرزید. رنگش می پرید و می گفت "کسی ته دلم را با قاشق خرت خرت می تراشد قلبم از ترس می آید تو گلویم و می خواهم خفه بشوم". اصغر الهی کتاب سالمرگی
درنمی یابد هیچکس...تا به آن مرگ تدریجی پای بگذارد
ممنون :) منم خيلي خوشحال شدم. به اميد روزهاي بهتر، بدون دلتنگي و دوري...
لعنت به دوری.به فاصله.
دوری از مادر را درک می کنم. امیدوارم به زودی مامانتو ببینی سارا جان!
تولدت رو چند روز دیرتر بهت تبریک میگم... دلتنگ هم نباش . چه روزهایی به این دلتنگیها فکر بکنی و بخندی...
موفق باشي!