<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>من و تنهایی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.adomide.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.adomide.com,1387://1</id>
   <updated>1387-07-18T07:17:14Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.34</generator>

<entry>
   <title>دوری را نمیتوان تاب آورد.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/07/post_861.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.892</id>
   
   <published>1387-07-18T07:16:13Z</published>
   <updated>1387-07-18T07:17:14Z</updated>
   
   <summary>می ترسم از دوری می ترسم، از بس که هی آدمهای مهم زندگیم دور بوده اند وحشت دارم دیگر از دوری، از فاصله ها، تا کسی می گوید ایران جای زندگی نیست، من تمام وجودم را ترس فرا می گیرد،...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      می ترسم از دوری می ترسم، از بس که هی آدمهای مهم زندگیم دور بوده اند وحشت دارم دیگر از دوری، از فاصله ها، تا کسی می گوید ایران جای زندگی نیست، من تمام وجودم را ترس فرا می گیرد، و نگران می شوم، نمیداند که دوری یعنی چه؟ نمیداند دل کندن حتی اگر موقتی  باشد یعنی چه؟ باید دور باشی تا بفهمی چه می گویم، باید مادرت خیلی از تو دور باشد که حتی با یک بلیط که نه با یک ویزا هم نمی شود رفت او را دید، هیچکس نمی فهمد جز اون که دوری را کشیده است، میدانید وقتی شبی دلت هوای آغوش گرم مادرت را می کند باید لبخند بزنی و دعا کنی همین که هست کافیست، و بغضت را ببلعی، نمیدانی که وقتی از خیابان وصال رد می شوم تمام روزهای خوش گردش با تنها برادرم می آیید جلوی چشمهایم، و یادم می افتد که چه روزهای خوشی داشتیم و چقدر من سبک بال بودم، حالا دیگر می ترسم از هر دوری حتی اگر برای چند ساعت باشد، حتی اندک باشد، حتی اگر فقط دوست ساده بخواهد دور شود، آدمش دیگر فرق ندارد، برای من فاصله ها و جاده ها و آسمانها و اتوبانها ملاک هستند نه رابطه ها و نه قدمتشان و آدمهایش برای من کیلومتر مهم است و دوری.
------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : شاید روزی خودم هم برم از اینجا، و شاید همانقدر که رفتن کسی برایم دردناک باشد دل کندن خودم از این خاک هم دردناک باشد، ولی چه بروی و چه بروند غم انگیز هست. باید خیلی قوی باشی که بتوانی تاب بیاوری. خیلی قوی.
پ ن 2 : ورنگشت، همان جایی که ایستاده بود، یواش یواش کوچک شد. مچاله شد، آب شد و رفت توی زمین، دختر بس ناباور نگاهم کرد. تا سال های سال ته مانده ترس توی تنش مانده بود تا کسی اسم جن می برد، می لرزید. رنگش می پرید و می گفت &quot;کسی ته دلم را با قاشق خرت خرت می تراشد قلبم از ترس می آید تو گلویم و می خواهم خفه بشوم&quot;. اصغر الهی کتاب سالمرگی

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تولد من</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/07/post_860.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.891</id>
   
   <published>1387-07-07T19:09:05Z</published>
   <updated>1387-07-07T19:14:46Z</updated>
   
   <summary> یکسال که بزرگتر می شوی گویا بارهایت هم سنگین تر می شوند، زندگیت هم سنگین تر میشود، اصلا انگار عمرت هم سنگین تر می شود، گذر زمان هم برایت سنگین می شود، خودت هم سنگین می شوی، دیگه راحت نمیتوانی...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p align="center"><img style="WIDTH: 333px; HEIGHT: 264px" height="264" alt="happy.jpg" src="/images/happy.jpg" width="333" /></p><p align="justify"> <span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">یکسال که بزرگتر می شوی گویا بارهایت هم سنگین تر می شوند، زندگیت هم سنگین تر میشود، اصلا انگار عمرت هم سنگین تر می شود، گذر زمان هم برایت سنگین می شود، خودت هم سنگین می شوی، دیگه راحت نمیتوانی قدم برداری برای هر کاری و هر چیزی، دیگه دل دل می کنی که بروی یا نه همانجا بمانی برای خودت و به پلکی، یکسال که می گذرد انگار چیزی ته دلت ته نشین شده است و تو نمیدانی با آنهمه خاطره و گذشته چه کنی بسپاری به دست باد یا همان جا ته دلت نگه شان داری، یکسال که می گذرد انگار جایت را با آدمی که دیگر نمی شناسیش عوض می کنی، یکسال که می گذرد خیلی چیزها در تو عوض می شود و حتی آدمهای که در زندگیت هستند هم عوض می شوند، حتی واژه ها و تکه کلام هایت هم عوض می شود، یکسال شاید خیلی راحت به زبان آید ولی در واقع خیلی اتفاقات می افتد که گفتش خیلی هم راحت نیست اما می گذرد هر چه که باشد می گذرد.. <p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">------------------------------------------------------------------</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span dir="rtl"></span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><span dir="rtl"></span> پ ن 1 : عکس کیک تولد خودم تنهایی.</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">پ ن 2 : از همه دوستای که تلفنی، اس ام اسی، ایمیلی، فرندفیدی، توییتری، کامنتی، تولدم، حضوری و چتی تولدم رو تبریک گفتند سپاس فراوان، باشد که لایق اینهمه مهر و محبتشان باشم.</span><span lang="FA"><p /></span></p><p align="justify" />]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>لابه لای زندگی یکی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/07/post_859.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,6512://1.890</id>
   
   <published>1387-07-02T17:38:14Z</published>
   <updated>1387-07-02T17:40:45Z</updated>
   
   <summary>دختر و پسر توی کافه روبروی هم نشستند و پسر می گوید میشه از خودتون بگید برام، دختر لبخندی میزند و می گوید از چی باید بگم، پسره می گه از علایقتون، خواسته هاتون، اعتقاداتون، از هر چی که دوست...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      دختر و پسر توی کافه روبروی هم نشستند و پسر می گوید میشه از خودتون بگید برام، دختر لبخندی میزند و می گوید از چی باید بگم، پسره می گه از علایقتون، خواسته هاتون، اعتقاداتون، از هر چی که دوست دارید.. دخترک وسوسه می شود، می گه دلم میخواد .... دلم میخواد... یعنی چه طوری بگم بعدش سرش می اندازه پایین و می گه هیچی و ساکت میشه بعد فکر می کنه کاش الان بلند بشه و با صدای بلند طوری که همه اهالی کافه نگاه شان سمت دختر برگرده بگوید :

خوب من پیتزا خیلی دوست دارم اونم از نوع مخصوصش، دلم میخواد یه چیپ از این صحراها داشته باشم و باهاش تمام ایران که نه تمام دنیا رو بگردم، دوست دارم توی خیابون بستنی قیفی دستم بگیرم  و بخورم، از آهنگ love sang بطور وحشتناکی خوشم میاد، گاهی هوس می کنم شبهای بارانی توی کوچه با صدای بلند آواز بخوانم، دلم میخواد از تجریش تا ولی عصر قدم بزنم و سوت بزنم و دلم میخواد همین حالا که شما درست روبرویم نشسته اید یکنفر بود که توی بغلش گریه میکردم، حالا شما فکر کنید ما چقدر تفاهم داریم؟؟!!

اما دخترک سکوت می کند و می گوید من حرفی برای گفتن ندارم بعد پسرک می گه اصلا توی زندگی مشترک چی براتون خیلی مهمه؟.. اصلا بگید چی براتون اصله؟

دخترک با صدای بلند از ته گلو می گوید عشق و لبهایش را به حرمت این کلمه مقدس می گزد و سکوت می کند و آهسته نگاهش را میدهد به دور دستها ...

--------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : به خودم می گویم بی شک خدای من بزرگترین و مهربانترین خدای دنیاست که این واژه ها را برایم میفرستد و گرنه من چیکاره هستم اینجا، او باید بخواهد که من بتوانم این چنین به تصویر بکشم.
پ ن 2 : سجاده ام کجاست؟ میخواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم/ این دل گرفتگی مداوم شاید/ تاثیر دل سایه من است/ که این سان گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده ام/ سجاده ام کجاست؟ سلمان هراتی

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تنهایی ارزشمند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/06/post_858.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.889</id>
   
   <published>1387-06-22T16:57:14Z</published>
   <updated>1387-06-22T16:58:56Z</updated>
   
   <summary>دخترک دستکش رو  می کنه توی دستهایش جلوی سینگ آشپزخانه شروع می کنه به ظرف شستن، با صدای بلند می گه : میدونی هر کسی زندگی خودش رو داره، جزای اشتباهات تو را من پس نمیدهم و جزای اشتباهات مرا...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">دخترک دستکش رو<span style="mso-spacerun: yes">  </span>می کنه توی دستهایش جلوی سینگ آشپزخانه شروع می کنه به ظرف شستن، با صدای بلند می گه : میدونی هر کسی زندگی خودش رو داره، جزای اشتباهات تو را من پس نمیدهم و جزای اشتباهات مرا تو پس نمیدهی، پس من از این بابت نه نگرانم، نه می ترسم، و نه به کسی می گویم که چه کند بهتر است..<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">پسر روی کاناپه ولو شده و پُک های عمیقی میزنه به سیگارش و نگاهش میخکوب شده روی فنجان چای...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">دخترک می گه : تو هم عقل داری و هم سن و سال، که بخوام بگم کاری کرده ای از سر بچگی بوده، عواقبش رو باید قبول کنی هر چه که باشد.. نه من و نه هیچکس دیگر مسئول رفتار و کارهایت نیستیم..<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><strong>دخترک میگه : میدونی همه آدمها تنها هستند ولی جنس تنهایی همه فرق داره... هر کسی تنهایی خودش رو داره و البته قابل احترامه..<p /></strong></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">پسرک باز یه پُک به سیگار میزنه و ته فنجان چای را سر می کشد...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">دخترک میگه : تو چه باشی و چه نباشی من زندگی خودم رو دارم صد دفعه بهت گفتم، نه نگرانم نه هیچ چیز دیگه آنقدر جرات و جسارتش رو دارم که تک و تنها همه بارهای زندگی رو به دوش بکشم..<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و در این لحظه فقط برام این مهم که تو خوش باشی و آروم حالا هر کجایی دنیا و با هر کسی که دلت میخواهد.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">پسرک بلند می شود فنجان چای را رها میکند روی میز و همینطوری که به سیگارش پُک میزند درب را محکم پشت سرش می بندد..<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">دخترک می گوید : حالا تصمیم با خودت، من با تنهاییم خیلی وقت که دوست شدم و رفیق لحظات خوشی رو داریم تو بفکر خودت باش..<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><p> ------------------------------------------------------</p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : میدانی زمانی که دیگر نیستم مرا به یاد آور، مرا در ذهنت مرور کن، بخاطر آور، مرا، چهره ام را، خنده ام را، حتی تک تک اندام بدنم را و به یاد داشته باش که دیگر نیستم و نمیتوانی شاهد خندیدنم باشی. <p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : کتاب های من، برگرفته شده از تمام لحظات خاص زندگی ام می باشند. آنها از خاموشی سرچشمه می گیرند اما همین لحظات خاص، مرا فراتر از هر آنچه می خواهم می کشانند. نوشتن هیچ گاه از درون آدمی نشأت<span style="mso-spacerun: yes">  </span>نمی گیرد، بلکه از بیرون حاصل می شود. بیرون همانند یک قطار غیر قابل مهار، به درون وارد می گردد و در آن لحظه است که من احساس می کنم پرده ای نقره ای از مقابل چشمانم بالا می رود و من مشغول نظاره میشوم. کریستین بوبن<p /></em></span></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خوبی خدا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/06/post_857.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.888</id>
   
   <published>1387-06-08T19:20:10Z</published>
   <updated>1387-06-08T19:30:57Z</updated>
   
   <summary>هیچ وقت یک شبه دلی را نشکستم، اگر هم شکستم، خرد خرد شکستم. هیچ وقت دری را برای همیشه پشت سرم نکوبیده ام، همیشه یواش یواش محو شده ام، تا همین حالا که همچنان دارم محو می شوم. ----- سرباز...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      هیچ وقت یک شبه دلی را نشکستم، اگر هم شکستم، خرد خرد شکستم. هیچ وقت دری را برای همیشه پشت سرم نکوبیده ام، همیشه یواش یواش محو شده ام، تا همین حالا که همچنان دارم محو می شوم.
-----
سرباز می پرسد &quot;تو به بهشت اعتقاد داری؟&quot;
&quot;کدام بهشت؟&quot;
&quot;همان جایی که پاهام توش منتظرم هستند.&quot;
دو تایی میزند زیر خنده.
سرباز می گوید: &quot; البته وقتی رفتم بهشت بعید نیست پاهام ازم فرار کنند. آن وقت چطوری باید بگیرمشان؟&quot;
مادربزرگ می گوید :&quot; باید دستهایت را پر زور کنی تا بتوانی رو دست هات بدوی.&quot;
............
دلم پیش ماری گیر بود. ماری دختر کره ای پای صندوق بود که صبح تا شب تو مغازه برای خودش آواز می خواند، مغاره مال پدر و مادرش بود.
پول را دادم دستش و گفتم : &quot;دوستت دارم، ماری.&quot;
گفت : &quot;تو همیشه همین را می گویی.&quot;
&quot;خب برای این که همیشه دوستت دارم.&quot;
&quot;تو یک احساساتی احمقی.&quot;
&quot;نخیر، من یک دلداده ی پیرم.&quot;
&quot;آره، راست می گویی، برای من یکی که زیادی پیری.&quot;
&quot;می دانم ولی تو خیالم که می توانم باهات باشم&quot;
گفت : &quot;خب، باشد. قبول می کنم که یک تکه از خیالت باشم. اما توی همین خیال هم فقط دستت توی دستم. همین نه بوس، نه کار بد، خب؟&quot;
گفتم : &quot; خب. نه بوس . نه کار بد. فقط عشق و عاشقی&quot;
&quot;پس خداحافظ جکسون جکسون، عشق من! به امید دیدار.&quot;
------------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : نوشته بالا قسمتهای از کتاب خوبی خدا – که شامل 9 داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ و مشهور آمریکا هستند به ترجمه امیر مهدی حقیقت.
پ ن 2 : امید یعنی باز گذاشتن در. این طوری چیزهای خوب توانست وارد شد. شاید وقتی که تو اصلا حواست هم نباشد. (نویسنده ماری جوری کمپر)

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>يادي از گذشته ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/05/post_856.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.887</id>
   
   <published>1387-05-31T03:17:31Z</published>
   <updated>1387-05-31T03:23:30Z</updated>
   
   <summary>از وبلاگ گروهی گلابی بود که کار جمعی رو به طور جدی شروع کردم، و بعدش هم شرقیان با آن بچه های نازنینش که ادامه همان وبلاگ گلابی بود ولی خیلی حرفه ی تر و کاملتر، اوایل یادم هست که...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p align="center"><img style="WIDTH: 389px; HEIGHT: 422px" height="422" hspace="0" src="/tavalod.jpg" width="389" align="textTop" border="0" /></p><p dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">از وبلاگ گروهی گلابی بود که کار جمعی رو به طور جدی شروع کردم، و بعدش هم <a href="http://www.sharghian.com/">شرقیان</a> با آن بچه های نازنینش که ادامه همان وبلاگ گلابی بود ولی خیلی حرفه ی تر و کاملتر، اوایل یادم هست که مطلب می فرستادم و کم کم به عکاسی روی آوردم، در واقع سردبیر شرقیان بود که من رو به عکاسی علاقه مند کرد، و کم کم پا رو گذاشتم توی این حرفه و حتی برای خرید دوربین با هم رفتیم تمام جمهوری را گشتیم تا یک عدد دوربین خریداری شد و بعدش رفتیم پیتزا داوود با آن سیستم خاص خودش، دیگر به جز نوشتن در شرقیان قرارهای گروهی کوه هم داشتیم که به حق خیلی خوب بود هر هفته با کلی آدمهای مختلف می رفتیم دربند و توی کافه جویبار با آن نیمروهای معروفش و بعدش دوباره یه دوری میزدیم و گاهی وقتها هم ناهار خودمان را مهمان می کردیم فست فود یا سنتی تا عصری برای خودمان برنامه می چیدیم خیلی وقته گذشته از اون روزها ولی من هنوز هم گاهی یاد می کنم حتی به یاد بچه ها می افتم، خیلی روزهای خوبی بود، من با کلی از بچه های وبلاگی توی همین قرارهای کوه و گردهمایی <a href="http://www.sharghian.com/">شرقیان</a> آشنا شدم و واقعا دوستای خوبی پیدا کردم نمیتوانم هیچوقت فراموش کنم، همه اینها را سردبیر <a href="http://www.sharghian.com/">شرقیان</a> یا بهتر است بگویم نویسنده وبلاگ <a href="http://www.sharh.com/">شرح</a> برایم خاطره ساز کرده گفتم با این نوشته هم یادی کرده باشم از بچه های گل <a href="http://www.sharghian.com/">شرقیان</a> و هم بهانه ی شد که تولد <a href="http://www.sharh.com/" target="_blank">حسین عزیز</a> را تبریک بگویم با کلی آرزوهای خوب و لحظات شاد.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><span dir="ltr"></span></span></p><p /><p dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پ ن 1 :عكس كافه جويبار صبح جمعه چند سال پيش. شاید تولد بهانه ی بود برای یادآوری روزهای رفته و خاطرات گذشته، آدم دیگر گاهی دلش هوای گذشته ها را می کند.</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma"></span></p><p /><p dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پ ن 2 : دوستتان دارم تا دم مرگ،  تلاش خواهم کرد که زود نمیرم، تنها کاری که باید بکنم همین است. احساس می کنم که در هم شکسته ام از بودن. و همین به نوشتن وا می داردم. (مارگریت دوراس – همین و تمام)</span></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ما یکی هستیم.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/05/post_855.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.886</id>
   
   <published>1387-05-22T06:33:50Z</published>
   <updated>1387-05-22T06:35:29Z</updated>
   
   <summary>همه ما تعلیم و تربیت جداگانه ای داشته ایم، و بی شک هر کدام از ما تجربه های حسی جداگانه ای هم داشته ایم. این همه تجارت و تعلیم و تربیت ها از ابتدا تا الان به ما گفته اند...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      همه ما تعلیم و تربیت جداگانه ای داشته ایم، و بی شک هر کدام از ما تجربه های حسی جداگانه ای هم داشته ایم. این همه تجارت و تعلیم و تربیت ها از ابتدا تا الان به ما گفته اند که ما از دیگران مجزا و فردی خاص هستیم، خیلی کم هستند انسانهای که به وجود یگانه ویژه خویش پی برده اند. مسئله اینجاست که در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد و هیچ چیزی مجزا نیست. همه ما در ذهن ناخوادگاه جمعی، گفتگویی درونی داریم، این بدان معنا نیست نمی توانید جزء مستقلی باشید فقط به این معناست که ما میتوانیم با همدیگر در ارتباط باشیم، همه چیز به هم مربوط است. زیرا همه ما از یک جا آمده ایم، شاید فیزیک ما در روزگار جدید زندگی کند ولی ترکیبات آن بسیار قدیمی است. هر انسانی از همان مکان فشرده ای آمده است که تمامی هستی بوجود آمده است حالا اینها آنقدر کتابی شد که بگویم همه ما بهم وصل هستیم و جدایی بین ما معنای ندارد، شاید به ظاهر رابطه ی تمام شود ولی در باطن اینطوری نیست، مسائل اونطوری که اتفاق می افتند نیستند ما فقط ظاهر امر را می بینم در صورتی که باطن مسئله خیلی عمیق تر از آن چیزیست که ما فکر می کنیم .

حقیقت یکی است، فرزانگان آن را با نامهای متفاوت خوانده اند. یک خورشید است که بر تمامی آبگیرها می تابد. یک هواست که زندگی را نگه می دارد. یک آب است که همه تشنگی ها را فرو می نشاند. یک آتش است که تمامی خانه ها را روشن نگاه می دارد. 
رنگ گاوه ها ممکن است متفاوت باشد ولی شیر همه ی آنها سفید است. گل ها و زنبوران عسل ممکن است با هم فرق داشته باشند، ولی عسل آنها یکی است. مذاهب ممکن است متفاوت بانشد ولی خدا یکی است. وقتی باران از آسمان می بارد راهش را به سوی اقیانوس می پیماید . بنابراین دعاهای تمام مذاهب به یک خدا میرسد که والاترین است. یک نور با رنگهای بسیار، یک آب با تشنگان فراوان و یک جوهر با اشکال متفاوت انسان ها.  (از کتاب ریگ ودا/ متون مقدس هندو)

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مردی با پالتوی مشکی!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/05/post_854.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.885</id>
   
   <published>1387-05-06T19:13:27Z</published>
   <updated>1387-05-06T14:47:50Z</updated>
   
   <summary>دخترک چمدان بدست سمت ایستگاه قطار شروع به راه رفتن کرد، باران تندی می بارید، و دخترک بی اعتنا به باران قدمهایش را محکم بر زمین می کوبید، اصلا اجازه نداد اشکهایش از چشمهایش حتی برای یک قطره هم که...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">دخترک چمدان بدست سمت ایستگاه قطار شروع به راه رفتن کرد، باران تندی می بارید، و دخترک بی اعتنا به باران قدمهایش را محکم بر زمین می کوبید، اصلا اجازه نداد اشکهایش از چشمهایش حتی برای یک قطره هم که شده سرازیر شود!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">احساس کرد همچون تکه یخی تنها مانده در این شهر و باید برود، رسید به ایستگاه و چمدانش را گذاشت کنارش و منتظر قطار شد، حدود نیم ساعت باید منتظر می ماند، نه رفت داخل ایستگاه همانجا زیر باران<span style="mso-spacerun: yes">  </span>منتظر قطار ماند...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">مردی خیلی دورتر از آن با پالتوی مشکی و کلاهی که برسر داشت ایستاده بود، دخترک نیم نگاهی کرد و بی خیال از مرد غرق در افکار خودش شد و رفت جایی که سالهای دور زمانی با مردی آشنا شده بود، در همین ایستگاه قطار مردی با با پالتوی مشکی و کلاهی بر سر، ولی یادش آمد زمانی که برای اولین بار چشمهایشان در هم گره خورد هیچکدام نتوانستند نگاهشان را از هم بردارند این نگاه تا زمانی که هر دو به مقصد برسند ادامه داشت و دختر برای اولین بار دلش خواست کاری بکند که در تمام عمرش نکرده بود، دلش خواست کاری بکند متفاوت در زندگیش شاید هم دلش میخواست مردی را در آغوش بگیرد که شاید هیچوقت سهم او نبوده است...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">باران تندتر شد مرد با پالتو مشکی نزدیک او شد و چتری را به او تعارف کرد دخترک کمی مکث کرد و ماند که چه کند، جدالی سختی با خودش داشت گفت مردی دیگر، شاید این آدم بتواند از عشقی که مرا بسیار رنج میدهد و دردناک است جداکند، شاید بتوانم انتقام بگیرم، شاید برایم یک دوست باشد و هزار تا فکر دیگر در سر دخترک می چرخید و می چرخید...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">اما دخترک سرش را انداخت پایین و در زیر باران به راهش ادامه داد، رفت بسوی ایستگاه بعدی شاید قطار در آنجا توقف داشته باشد...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : آدم توانایی زیادی دارد، مثلا میتواند رقصی را شروع کند و آنقدر برقصد و خسته نشود، و اصلا این رقص پایانی نداشته باشد، می تواند روزها ادامه داشته باشد و همانطور برقصد فقط برای اینکه لذت می برد، آدمها گاهی فقط برای اینکه لذت می برند کاری را می کند و روز دیگر برای اینکه لذت نمی برند کاری را انجام نمیدهد ولی گاهی یادش می روند در این لذت بردن تنها نیست و فراموش می کند کسی دیگر هم هست...<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : دلم می خواست فکر کنم که عاشق شده ام، عاشق کسی که او را نمی شناسم، کسی که در طرحهای آینده من جایی نداشت در طول این ماهها تسلط بر نفس و رد کردن عشق، خیلی کوشش کردم، ولی نتیجه معکوس گرفتم. خود را به کسی سپردم که نگاه معکوس بمن داشت.(کتاب 11 دقیقه پائولوکوئیلو)<p /></em></span></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دوستی های ساده</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/04/post_853.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.884</id>
   
   <published>1387-04-15T08:18:45Z</published>
   <updated>1387-04-15T15:57:02Z</updated>
   
   <summary> می گوییم یک دوستی ساده است، اما گاهی همین دوستی های ساده نفس آدم را می گیرد، گاهی همان دوستی های که هیچ چیزی ندارند، هیچ تعهدی، هیچ مسئولیتی می شوند برایت یک مسئله مهم، که همه فکر و ذهنت...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p align="center"> <img style="WIDTH: 338px; HEIGHT: 360px" height="360" hspace="0" src="/images/sharab.jpg" width="338" align="absMiddle" border="0" /></p><p align="center" /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ">می گوییم یک دوستی ساده است، اما گاهی همین دوستی های ساده نفس آدم را می گیرد، گاهی همان دوستی های که هیچ چیزی ندارند، هیچ تعهدی، هیچ مسئولیتی می شوند برایت یک مسئله مهم، که همه فکر و ذهنت را پر می کند، حتی نمیتوانی صدای خنده، لحن صحبت کردن و یا حتی مدل راه رفتن دوستت را فراموش کنی.. همین دوستی های ساده و معمولی گاهی آدم را اسیر می کنند بی آنکه بداند و بی آنکه بخواهی..</span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ">---------------------------------------------------------------------------</span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><em><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "></span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ">پ ن 1 – نمیشود گاهی فراموش کرد لحظاتی در زندگی را، باید که زمان زیادی بگذرد هی آدمها بیایند و بروند تا بتوانی کمی آن را کمرنگ کنی – (عکس از خودم فروشگاه فرودگاه دبی/تیر ماه 87)</span></em><p /><p> </p></p><p /><p align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "><em>پ ن 2 – عاشق شدن اصلا دلیل نمیخواهد، دوست داشتن کسی قانون ندارد، حتی می توانی به کسی دل بسته شوی که نه آدم توست و نه قرار هست که باشد ولی تو بشدت دلبسته ی و دوستش داری .. دوست داشتن که دلیل نمیخواهد حتی می شود بی اجازه هم کسی را دوست داشت... دوست داشتن فقط دل میخواهد همین</em></span></p>]]>
        
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زمزمه های عاشقانه!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/04/post_852.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.883</id>
   
   <published>1387-04-02T08:18:45Z</published>
   <updated>1387-04-02T03:49:41Z</updated>
   
   <summary>شبهای که ماه کامل است و وقتی در وسط ترین قسمت آسمان قرار داد، عاشقانه هایم شروع می شود، زمزمه های عاشقانه ی که بین من و ماه رد و بدل می شود، خدا هم گاهی حسودیش می شود از...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      شبهای که ماه کامل است و وقتی در وسط ترین قسمت آسمان قرار داد، عاشقانه هایم شروع می شود،
زمزمه های عاشقانه ی که بین من و ماه رد و بدل می شود، خدا هم گاهی حسودیش می شود از اینهمه شور  و هیجان...
من وضو می گیرم به احترام ماه، می ایستم مقابلش، و زل میزنم به او، و شروع می کنم با صدای بلند برایش شعر خواند، ترانه خواندن و گاهی می رقصم.. 
گاهی که ماه در وسط ترین نقطه ی آسمان قراردارد، من در وسط ترین نقطه زندگیم می ایستم و برایش دست تکان میدهم و لبخند میزنم..
گاهی در این شبها که ماه کاملترین ماه هست، خدا را نیز به می خواند و بزمی عاشقانه در آسمان برپا می کنیم.... 
من و ماه و خدا شبی عاشقانه و مستانه را تا صبح داریم و هی این جام هست که پر می شود و خالی و صدای خنده های ماست که آسمان را می لرزاند...
---------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : واقعا نگاه کردن به ماه در این شبها لذتی خاص و ناب به آدم میدهد... باورکنید و امشب امتحان کنید و ببینید که چقدر میتواند در دلتان جا باز کند طوری که به هیچ چیز جز او فکر نکنید..
پ ن 2 : با گذشت زمان رفته رفته از این تمرین خسته می شد، یادآوری، گرد و غبار گرفتن و زنده کردن آنچه که مدتها پیش مرده بود کاری می دید روز به روز خسته کننده تر. در واقع  سالها بعد روزی خواهد رسید که لیلا دیگر از این فقدان ننالد. یا نه چنین بی امان، نه چنین نزدیک. روزی خواهد رسید که خطوط قیافه او هم از یادش برود و وقتی در خیابان بشنود که مادری پسرش را طارق صدا می زند دیگر دستخوش هیچ احساسی نشود. دیگر مثل حالا دلش برای او تنگ نمی شود، حالا که درد نبودنش همدم تسکین ناپذیری است- مثل درد خیالی عضوی قطع شده. (هزار خورشید تابان- خالد حسینی)

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پرنده خارزار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/03/post_850.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.881</id>
   
   <published>1387-03-10T15:23:54Z</published>
   <updated>1387-03-10T10:55:47Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[&quot;در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده استپرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خوانداز وقتی که بدنیا میاد آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری می گردو وقتی اونو پیدا کرد شروع به...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span dir="rtl"></span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><span dir="rtl"></span>&quot;در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">از وقتی که بدنیا میاد آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری می گرد<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و وقتی اونو پیدا کرد شروع به خوندن می کنه<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">زیباترین آوازی که مخلوقات عالم شنیده اند<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و بهنگام آواز تن خود را به تیزترین و بلندترین خار می سپارد<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و هنگامی که در حال جان سپردن است روح خود را به دیگر پرندگان خوش آواز و چکاوک ها می سپارد<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">پرنده خارزار زندگی خویش را در مقابل آوازی زیبا فدا می کند<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">اما همه جهانیان برای آوازش سکوت پیشه می کنند<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و خداوند در بهشت لبخند بر لبانش جاری می گردد....&quot;<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">....<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">حالا منظورم از نوشتن این مطلب بالا اینکه آدم باید بها پرداخت کند، بهای چیزهای که میخواد بدست بیاره، هر چی که باشه، کوچیک و بزرگش فرقی نداره، ولی هر چقدر بزرگتر باشه بهاش هم بیشتر.. بهای چیزهای بزرگ و سنگین، رنجه، رنج که ما می کشیم برای بدست آوردن اون چیز و بعدش که بدست میاریم تازه متوجه میشیم ای بابا اون چیزی که فکر میکردیم نبوده... اینطوری هم رنج از دست دادن رو<span style="mso-spacerun: yes">  </span>داریم و هم رنج بدست آوردن.... </span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">----------------------------------------------------------<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : نوشته توی گیومه از کتاب پرنده خارزار نوشته کالین مک کالو می باشد.<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : خاطره ها آدمها را دچار درد می کنند و مسئولیت، وقتی از کسی خاطره ی داریم، مسئولیتمان زیاد هست، زیرا باید از آن خاطره نگهداری کنیم، بهش برسیم، فکر کنیم و برایش وقت بگذاریم.. هر چقدر این خاطره سنگین تر باشه مسئولیت ما بیشتر می شود، خاطره ها هر چه باشند جزی از ما هستند و نمیتوانیم منکر شویم چونکه روزی آنها را خودمان بازی کردیم.<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><p> </p></span></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اندوهی بی نهایت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_849.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.880</id>
   
   <published>1387-02-27T19:46:52Z</published>
   <updated>1387-02-27T15:20:35Z</updated>
   
   <summary>زن نگاهش میخکوب شده روی فنجان های خالی قهوه که روی میز هستند، و خاکستر سیگارش را خالی می کند توی جاسیگاری که روی پاهای لختش گذاشته است و در عالمی دیگر می پلکد...مرد تو ازش می پرسی؟زن به خودش...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">زن نگاهش میخکوب شده روی فنجان های خالی قهوه که روی میز هستند، و خاکستر سیگارش را خالی می کند توی جاسیگاری که روی پاهای لختش گذاشته است و در عالمی دیگر می پلکد...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">مرد تو ازش می پرسی؟<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">زن به خودش می آیید و می گوید از کی باید چی بپرسم.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">می گوید از گلی می پرسی که با من ازدواج می کند یا نه؟<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">زن لحن صدا کُند و کش دار می شود و به یاد همخوابگی هایش با مرد می افتد و با کمی مکث می گوید، می پرسم! <p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">نگاه مرد خیره به زن...<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و زن تمام عشق و زندگیش <span style="mso-spacerun: yes"> </span>را همراه با دود سیگار از دهانش میدهد بیرون....<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">------------------------------------------------------------<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : مرد نگاهش به جسمی نحیف و بی جان می افتد و سرش را میان دستانش می گیرد و شروع می کند به گریه و می گوید کاش قبل از اینکه خودت را بکشی ازش پرسیده بودی که با من ازدواج میکند یا نه و صدای هق هق اش همه ی فضای اطاق را پر می کند...<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : جناب<span style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</span></em><a href="http://vajgoon.blogfa.com/"><em>الیاس خان</em></a><em> من رو دعوت کرده به بازی وبلاگی مخفی کاری نکردن! اول تشکر می کنم بخاطر دعوت و بعدش اینکه نمیدونم چی باید بنویسم فقط اینکه شاید مخفی کاری نیست شاید اینکه هر کسی توی زندگیش رازی داشته باشه همین...<p /></em></span></p>]]>
      <![CDATA[<p />]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زمان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_848.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.879</id>
   
   <published>1387-02-22T18:34:48Z</published>
   <updated>1387-02-22T14:12:55Z</updated>
   
   <summary>من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،همدیگر را نگاه کردیم،شاید قرنها طول کشید،وقتی که سکوت شکسته شد،من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،که می گفتند بهشت است!و او...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p align="center"><img hspace="0" src="/images/27.jpg" align="textTop" border="0" /></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">همدیگر را نگاه کردیم،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">شاید قرنها طول کشید،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">وقتی که سکوت شکسته شد،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">که می گفتند بهشت است!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><p> ----------------------------------------------------</p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1 : عکس نمایشگاه کتاب 1387 و نوشته برای خودم. <p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : <span style="mso-spacerun: yes"> </span>او مرا انتخاب کرده بود و من هم او را. پل های میان خود و بقیه ی دنیا را خراب کرده بودم و در گناه تنهایی دو نفره با او شریک شده بودم. در کلاس کنار یک دیگر می نشستیم، اغلب به هم دیگر نگاه می کردیم تا مطمئن شویم که هر دومان وجود داریم.&quot;تو، فقط تو، در کنار منی، همه جا و همیشه، در من، و بعد، در عمیق من، فقط تو و نه دیگری.&quot; کتاب میرا / کریستوفر فرانک.</em></span></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شش سالگی مبارک!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_847.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.878</id>
   
   <published>1387-02-15T17:35:16Z</published>
   <updated>1387-02-15T13:11:59Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[خواب بودم، در یک  شب اردیبهشتی،که فرشته ی مهربان،برایم شعر خواند،از تنهاییش،و شروع کردم به نوشتن واژه هانمیدانم تا آن روز در کجایی ذهنم دفن شده بودندو &quot;من و تنهایی&quot; را برایم به ارمغان آورد... شش ساله که تو &quot;من و...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">خواب بودم، </span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">در یک  شب اردیبهشتی،</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">که فرشته ی مهربان،</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">برایم شعر خواند،</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">از تنهاییش،</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و شروع کردم به نوشتن واژه ها</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">نمیدانم تا آن روز در کجایی ذهنم دفن شده بودند</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">و &quot;<strong>من و تنهایی</strong>&quot; را برایم به ارمغان آورد...</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""> </span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">شش ساله که تو &quot;<strong>من و تنهایی</strong>&quot; می نویسم از بلاگ اسپات شروع کردم، اون وقتها تعداد وبلاگ نویسها خیلی کم بود، و کم کم رواج پیدا کرد، از خیلی از دوستای که اونموقع می نوشتند خبری که ندارم هیچ، رد پایی هم پیدا نکردم که لینکش رو بذارم برای تشکر و قددرانی... </span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"">اما از همه دوستای که این روزها و روزهای قبل و روزهای بعد مرا همراهی کرده اند، خوانده اند، نظر داده اند، انتقاد کرده اند، سپاس گذارم که تک تکشان برایم بهترین بوده اند...</span><span lang="FA"><p /></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 1: میدانی من یک سری چیزهای که اینجا می نویسم فقط برای این هست که بعد که میخوانم یاد سری چیزها بیافتم، اینجا محلی است برای جمع آوری خاطره هایم و آدمهای که می آیند با صدا و گاهی میروند بی صدا.<p /></em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif""><em>پ ن 2 : خداوند می گوید مرا این چنین آزمایش کنید که َآیا روزنهای آسمان را برای شما نگشوده ام و چنان برکتی بر شما نریخته ام که گنجایش آن نیست. (چهار اثر از فلورانس اسکاول شین)<p /></em></span></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مسائل خصوصی رابطه ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.adomide.com/archives/1387/02/post_846.html" />
   <id>tag:www.adomide.com,2008://1.877</id>
   
   <published>1387-02-14T08:55:17Z</published>
   <updated>1387-02-14T05:31:04Z</updated>
   
   <summary>قبلا اینجا یه متن خیلی کوتاه و مختصری در مورد خصوصی بودن یه سری چیزها نوشتم، ولی خوب گویا خیلی تاثیر گذار نبوده، و این سرک کشیدن ها رو ادامه دارد، برام خیلی جالب وقتی که آدمهای که خودشون رو...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.adomide.com/">
      <![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">قبلا <a href="http://adomide.blogspot.com/2008/04/blog-post_18.html">اینجا</a> یه متن خیلی کوتاه و مختصری در مورد خصوصی بودن یه سری چیزها نوشتم، ولی خوب گویا خیلی تاثیر گذار نبوده، و این سرک کشیدن ها رو ادامه دارد، برام خیلی جالب وقتی که آدمهای که خودشون رو خیلی روشنفکر و امروزی میدونند این رفتارها ازشون سر میزنه! و جالبتر اینجاست که با این مطلب موافق هستند ولی من واقعا نمیدونم یک سری آدمها توی رابطه هاشون دنبال چی هستند؟<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">من بخاطر یه سری تحقیقاتی که دارم انجام میدم روی رفتار آدمها خیلی دقیق می شم این روزها، توی مدل حرف زدنشون، مدل برخوردشون، مدل مطرح کردن حتی عقایدشون.. و خوب نسبتاً توی رفتاری که آقایون با هم دارند دقت بیشتری می کنم، مخصوصا اونهای که رابطه ی خاصی ندارم و صرفاً یک دوستی ساده است.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">مثلا با طرف یه رابطه خیلی معمولی داری، رسمی داری، یه دوستی ساده داری، بعدش به خودش اجازه میده از خصوصی ترین مسائلت سوال کنه، درسته من مطلب در مورد س.ک.س نوشتم، ولی من منظورم این بود که حالا هر کی از راه میرسه بیاد یا بهم پیشنهاد بده، یا به خودش اجازه بده که در این مورد سوال کنه، من فقط خواستم بگم که س.ک.س یه حق طبیعی برای زن، اونم باید توی رابطه لذت ببره، باید به خواسته اش احترام گذاشت بشه، قصد من فقط این بود که بگم نباید منکر این شد که زنها بخاطر زن بودنشون باید محروم بشن از لذت این امر طبیعی و غریزی و توی وجود همه هست.. همین!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">من فکر می کنم با اصول اولیه ایجاد و برخورد توی رابطه هامون رو بلدن نیستم و این بلد نبودن اصول ارتباط، باعث میشه که رابطه هامون تداوم نداشته باشد، و نمی تونیم برای رابطه هامون حد و مرزی رو مشخص کنیم، چطوری باید به طرفمون بفهمونیم که این رابطه صرفا یک رابطه کاری، دوستانه، ساده است، عاشقانه است این رابطه ها با هم فرق داره، بی شک نوع رفتارها و برخوردها هم فرق داره، ولی توی هر رابطه که باشیم یک سری چیزها همیشه خصوصی هست، و خصوصی میمونه، این ما هستیم که باید طوری برخورد کنیم که آدمهای که با ما تماس دارند حد و مرز خودشان را بدانند... <p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">این بحث خیلی جایی حرف دارد، دلم میخواد دوستای که در مورد این مسئله اطلاعاتی دارند توی کامنت ها یا از طریق ایمیل بهم بگویند تا بتونم یه جمع بندی خوب و جامع بنویسم.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">-----------------------------------------------------------------------------------<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><em>پ ن 1 : چند روز پیش به یکی از دوستام که رابطه خیلی معمولی داشتم چت می کردم، ایشون بهم گفتند ازت یه سوال بپرسم ناراحت نمی شی، گفتم بپرس قول نمیدم جواب بدم، خلاصه سوالشون این بود &quot;آخرین باری که س.ک.س داشتی کی بوده؟ من یک برق سه فاز ازم گرفته شد، و بحث مون بالا کشید، ایشون بمن گفتند من به شما احساس نزدیکی کردم که این سوال رو پرسیدیم، میخواستم مقدمه ای بحثی باشه، به ایشون گفتم شما با مادر و خواهرتون هم احساس نزدیکی می کنید خیلی حس نزدیکتر از من، پس ازشون سوال میکند که آخرین باری که س.ک.س داشتی کی بوده؟ خلاصه بحثمان ادامه داشت و آخرش هم نفهمیدم منظورش چی بود از این سوال و مهم نیست، چونکه بنظرم سوالشون آنقدر خصوصی بود که اصلا نباید مطرح میشد ولی ایشون نظر دیگه ی داشتند. جالبتر اینکه من هیچوقت برخورد خاصی نداشتم که ایشون اینهمه احساس نزدیکی بمن کردند. این نوشتم که شما که می خونید بدانید که من اگه گیر دادم روی اصول رابطه ها و ارتباطات و مسائل خصوصی دلیل دارد.<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><em>پ ن 2 : ما به تنهایی از عهده هیچ کاری بر نمی آییم/ اما ذهن ما با یکدیگر ترکیب شده منجر به چیزی می شود/ که قدرت آن بسیار فراتر از/ قدرت اجزای آن است/ عالم را به تنهایی نتوان فهم نمود/ و تو که خود عالمی باشی/ خود را به<span style="mso-spacerun: yes">  </span>تنهایی نتوانی شناخت. (کتاب راه معجزه )<p /></em></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "Tahoma","sans-serif"; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><p><em> </em></p></span></p><p />]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
