من مرده اي بيش نيستم!
گاهي از اينکه شروع کردم به وبلاگ نوشتن و اينجا هستم حسابي از دست خودم کلافه مي شوم، که چرا کاغذهاي امن را رها کردم و دو دستي چسبيده ام به اين صفحه اي مجازي که گاهي هيچ امنيتي در آن احساس نمي کنم! و گاهي به ستوده مي آيم از دست مخاطبان اينجا، و دلم ميخواهد درش را محکم ببندم طوري که با هيچ کليدي باز نشود، حتي شاه کليد....
من بارها بطور مستقيم و حتي غير مستقيم اشاره کرده ام که نوشته هاي اينجا هيچگونه مخاطبي ندارند، من هيچگونه شکست عشقي نخورده ام، کسي نمرده است، کسي قرار نيست بيايد، کسي مرا رها نکرده است، من و تنهايي اسمي است که چهار سال پيش که توي بلاگ اسپات شروع کردم به نوشتن انتخاب کرده ام، و الان پشيمان نيستم، زيرا که همه ما آدمها تنها هستم، ولي هر کسي اين تنهايي رو يه طوري تعبير مي کند براي خودش و البته هر کسي براي وبلاگش و جايي که توش همه چيزهاي که فکر ميکند بايد بنويسد رو انتخاب مي کند، که اين کاملا يک مسئله سليقه است، و نمي شود خرده به کسي گرفت و همچنين نمي شود از کسي توضيح خواست، چونکه به نظر من يه مسئله کاملا شخصي است..درست مثل اينکه کسي بچه دار شود و اسمي براي فرزندش انتخاب کند و هي هر روز به روشهاي مختلف از او بپرسيم چرا اين اسم رو انتخاب کردي، دليلت چي بوده...؟؟!!! خوب اينها رو گفتم که بگم، من هر مطلبي رو که مي نويسم يه علتي داره، که شايد دلم نخواد علتش رو به مخاطبي که مياد اينجا رو مي خونه توضيح بدم، که فکر مي کنم نبايد هم توضيح داد، درست مثل اينکه من يه شعر از يه شاعر ميخوانم بعدش برم ببينم که علتي که اين شاعر اين شعر رو سروده چي بوده، يا کتابي بخونم و بعدش برم سراغ نويسنده و بگم خانم /آقا شما اين اتفاق واقعا براي خودتون افتاده بوده، اون دختره خودت بودي، تو دل کسي رو شکستي، اين ماجرا براي شما پيش اومده و ..... سوال ديگه در صورتي که من بايد متن رو بخونم و برداشت شخصي خودم رو داشته باشم و خودم به يک نتيجه معقول در مورد اون نوشته برسم نه اينکه بخوام بدونم واقعا اين داستان و اتفاق براي نويسنده افتاده است يا نه؟؟؟؟ درسته من گاهي مبهم و گنگ مي نويسم، گاهي شخصي، گاهي عاشقانه، گاهي تلخ، گاهي دردناک، گاهي داستان، گاهي شعر و گاهي هم همينجوري.. ولي بنظر شما که مخاطب اينجا هستيد، درست من براي هر پست که اينجا ميزارم کلي توضيح بدم که اين مسئله براي خودم اتفاق افتاده است يا نه، خودم بودم يا نه، داستان مربوط به خودم هست يانه، و هزار تا سوال ديگه چه از طريق ميل، چه کامنت و چه توي چت .... اگر قرار باشه من در مورد هر نوشته اي اينجا به مخاطبان توضيح بدم ديگه معني نداره من بنويسم... يه قرار ميذارم همه رو جمع مي کنم و مي شينم از سير تا پياز همه آنچه که توي فکرم هست رو براي همه مي گم و خودم رو براي هميشه خلاص مي کنم از دست سوالهاي بي مورد.. ولي اگر قرار نيست من به کسي توضيح بدم و هر کسي که اين مطالب رو ميخواند برداشت هاي خاص خودش رو داشته باشد پس ما چرا هي ميخواهم يک نوشته رو به نويسنده اون به چسبونيم و توي عمق ماجرا بريم که آيا واقعا اين اتفاق براي نويسنده افتاده است يا نه... شايد اين نويسنده بيچاره بر اثر ديدن يک فيلم، خوندن يک داستان، شنيدن يه ماجرا و يا حس هاي که در طول روز تجربه مي کند اينها به ذهنش مياد و مي نويسد و فقط اون نويسنده است و هيچ نقشي ديگري ندارد... جالب تر اينجاست که ما آدمهاي که در دنياي مجازي هستيم، خودمان را خيلي متفاوت تر از آدمهاي دنياي واقعي ميدانيم، تحصيل کرده، روشنفکر، اجتماعي، و ... و از القابي که در دنياي واقعي هست دوري مي کنم و همه رو منع مي کنيم، مثلا دخالت کردن توي کار همديگر، تعيين تکليف کردن براي همديگر و ... کار ما به جايي رسيده که مي آييم براي همديگر حتي در مورد نوشتن پست جديد هم نظر ميدهيم مثلا دوستي توي چت حتي براي من تعيين مي کند که توي اين پست جديد چي بايد بنويسم، اگه آدمها به خودشون آنقدر اجازه ميدهند که توي کار همديگر دخالت کنند پس من بايد در اين وبلاگ رو ببند.. چونکه قرار اينجا نظرات، عقايد، ايده ها و نوشته هاي من باشد.... اما من هر روز متهم به اين مي شوم، که چرا دل کسي رو شکستم که حالا بخواي اين داستان رو بنويسي، چرا با کسي که خوشت نمياد همبستر شدي، چرا خصوصي مي نويسي و توضيح نميدي، چرا تنها هستي، چرا دلت گرفته، چرا و چرا و چرا... اگر قرار باشد وبلاگ دفترچه خاطرات محسوب شود و جايي که آدمها بلند بلند فکر کردن هاشون رو بنويسند ديگه اينهمه باز خواست براي چيست؟ و اگر قرار باشد براي هر نوشته من متهم به همه چيز بشوم ديگر براي چي بايد بنويسم...؟ من فقط اون قسمت از زندگيم رو تخليه مي کنم که دلم نميخواد توي زندگي واقعيم کسي در جريانش باشد. اينجا مي نويسم که براي زندگي واقعي انرژي کافي داشته باشم، قسمتي از وجودم رو با شماها قسمت مي کنم که توي دنياي واقعي نميتوانم نمايان کنم، اينجا مي نويسم که تخليه روحي و رواني بشم .... بنظر شما براي تخليه شدن بايد به همه توضيح داد؟

سلام بچه ها من51 سال دارم یه معلم هستم نمی دونم هم سنوسال من تو شماها پیدا میشه یانه فکر گنم همه ی شما خیلی جوون هستید به یه مادر یا مادر بزرگ احتیاج ندارید البته من خیلی دل پردردی دارم
درود... راحت باش و خودت باش... خوشبحالت که با نوشتن انرژی میگیری برای زندگی در دنیای واقعیت ها...
نه.
به نظر كوته فكران اهميت نده ... منتظر نوشتهات هستم...
نه اصلاً مجبور نیستس توضیح بدی ولی ضد حال هم بهشون نزن. وقتی یه چیزی رو بلد میگی باید انتظار این رو هم داشته باشی که بقیه فضولیشون گل کنه و سوال کنند دیگه. دوست داشتی من خوشحال میشم به من هم سر بزنی
نذار اين مرده پوسيده بشه.
من هم.اي.هستم...تو يه مدت نبودي وقتي هم بودي عصباني بودي.چرا؟!
سلام.....ميگن شما نمي خواي يه مطلب جديد بنويسي؟
مخاطب كامنتم فقط خودت بودي . همينكه خودت بخوني كافيه
سلام :) مرسی...