لذت روح

صدای کشیده شدن تیغ روی پوستم همه فضای اتاق را پر کرده است،
دستانم می لرزند و تیغ هی سُر میخورد از لای انگشتانم،
کاش کسی این تیغ را می گرفت و می کشید روی رگم، پوستم، تنم، روحم!
اما…
خون تمام حجم دستم را پر کرده است،
از صدای قاطی شدن خون و تیغ در دلم آشوبی به پا می شود بی نهایت،
و من باز هم تشنه شنیدن، دیدن و لمس کردن هستم!
…..
بلند می شوم، محکم می ایستم و در میان نور به راهم ادامه میدهم…
1- دارم با یه آدم جدیدی که توی وجودم تازه گی ها پیداش کردم آشتی می کنم ، هیچ کس نمیتونه تصور کند این روزها چه لذتی میبرم از اینکه با یه آدم جدید توی وجودم آشنا شدم... نمیدونی چقدر خوبه، نه آدم خوبی نیست.. آدم کاملی هست.. یعنی سعی نمی کند خوب باشد، سعی می کند کامل باشد.(عکس اصفهان مسجدامام)
2-در فلسفه هم گاهی شعرهای لطیفی هست. مثل این حرف که می گه "خداوند از شدت ظهورش مخفی است". در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اونقدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه. می گن خداوند مثل یک صداست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه. در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش میشه. شاید به همین دلیله که ما نمیتونیم خداوند رو درک کنیم. به نظر من این خیال انگیزترین شعری یه که انسان در طول تاریخ سروده. (مصطفی مستور.چند روایت معتبر)
3-هیچ خدایی غیر او نیست. او زنده می گرداند و باز می میراند… (دخان /8)

سلام تازه آمده ام و هنوز کمی از خستگی سفر روی تنم مانده... بيشتر برايمان بنويس و من هم هنوز دلم گرفته...
شماره 2 جالب و خوندنی بود...
سلام خوبي؟ چندتا از اپ هاتو خوندم جالب بودن. موفق باشي.
ساراي عزيز...از لطفت ممنونم.......فراوون
سلام. اين كه وجود هميشگي خدا باعث نديدنش ميشه رو خيلي قبول دارم. خوبي؟
گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود دیگر نمانده بود برایم بهانه ای جنبید مشت مرگ و در آن خک سرد گور می خواست پر کند روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود از آشیان ساده ی روحی فرشته وار کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است کای تخته سنگ پیر ایا دگر فسانه به پایان رسیده است ؟ چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت خون در رگم دوید امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت گویی شنیدم از نفس گرم این پیام عطر نوازشی که دل از یاد برده بود اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز باور نکرده بود کآورده را به همره خود باد برده بود گویی خیال بود ، شبح بود، سایه بود یا آن ستاره بود که یک لمحع زاد و مرد چشمک زد و فسرد لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود ای آخرین دریچه ی زندان عمر من ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ از پشت پرده های بلورین اشک خویش با یاد دلفریب تو بدرود می کنم روح تو را و هرزه درایان پست را با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب خشنود می کنم من لولی ملامتی و پیر و مرده دل تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو رنجور می کند نفس پیر من تو را حق داشتی ، برو احساس می کنم ملولی ز صحبتم آن پکی و زلالی لبخند در تو نیست و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق می بینم برابر و سر بر نمی کنی این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا در من ریا نبود صفا بود هر چه بود من روستاییم ، نفسم پک و راستین باور نمی کنم که تو باور نمی کنی این سرگذشت لیلی و مجنون نبود - آه شرم ایدم ز چهره ی معصوم دخترم حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود یا الفت بهشتی کبک و کبوتری اما چه نادرست در آمد حساب من از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ مسموم کرد روح مرا بی صفاییت بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است ای چشمه ی جوان گویا دگر فسانه به پایان رسیده است اخوان ثالث
تنها اوست كه مي ماند.
چند تا كتاب از مستور گرفتم حتمن بايد بخونم سريع وگرنه عقب ميمونم !
خدا رحمت كند مارا!
چه عكس آرامش بخشي... صداي آرامش همه فضاي اتاق را پر كرده است آدمي كه توي وجودم هست خيلي وقت است غريبه شده برايم