همه مي ميرند

مرگ، همچون زندگي، فقط يک دگرگوني است. (لايب نيتس)
همه مي ميرند اسم يکي از داستانهاي سيمون دوبوار هست، "ريمون فوسکا" فرمانرواي جوان و مغرور "کارمونا" در قرن سيزدهم ميلادي، از تصور پير شدن و مرگ، دچار هراس مي شود، او چنين مي انديشد که عمرش آنقدر دراز نخواهد بود که بتواند شهرش را براستي سربلند و با شکوه سازد. سپس با يک پيرمرد يهودي آشنا مي شود و وي يک اکسير عمر جاودان را به فوسکا پيشنهاد مي کند. پيرمرد يهودي آن اکسير را در مصر کشف کرده است. با اينکه پيرمرد يهودي هراس زيادي از مرگ دارد لکن جرأت نوشيدن آن اکسير را ندارد زيرا چشم انداز يک زندگي پايان ناپذير به نظر او هولناک مي آيد. از سوي ديگر،کنت فوسکا ترسي از عمر جاودان ندارد، بويژه که اين اکسير او را همواره جوان نگاه مي دارد. بنابراين اکسير را نوشيد و در برابر مرگ مصونيت پيدا کرد. او به مدت دو قرن بر شهرش حکومت کرد، جنگهائي را شعله ور ساخت،بناهاي نو را احداث کرد، به زنان بسيار دل سپرد و به چشم خود شاهد مرگ فرزندان، نوادگان و نتيجه هايش بود. ولي جالب است که بدانيم دستاوردهاي او در طول چند قرن، بيشتر از آن چيزي نبود که وي مي توانست در مدت چند سال حکومت خويش به دست آورد. مردم تحت حکومت او، بر طبق ميل و خواسته خود زندگي مي کردند و حاضر به پذيريش انديشه هاي بزرگ زمامدار خود نشدند. بجاي قدر شناسي از زحمات کنت فوسکا، از وي هراس داشتند و آرزو مي کردند که از دست او خلاص شوند. فوسکا پس از پي بردن به اين حقيقت، شهر کارمونا را ترک گفت و به صورت يک مشاور شرور و مورد اعتماد شارل پنجم امپراتور روم مقدس درآمد. فوسکا قادر نبود شخصا" نقشه هاي خود را براي تسلط بر جهان، عملي سازد. لذا اين نقشه ها را به امپراتور پيشنهاد کرد و سپس به سير و سياحت در دنيا پرداخت.در قرن هفدم،او در کشف سرزمين کانادا شرکت کرد، و در محافل سياسي پاريس فعال بود، و حتي در انقلاب فرانسه نيز شرکت داشت، فوسکا ساليان دراز را در زندان و تبعيد گذراند و حتي در يک مورد به مدت شصت سال زنداني بود در طول سده ها، او عشق ورزيد، ازدواج کرد و همه همسران و فرزندانش پير شدند و مردند ولي خود او هميشه جوان باقي مي ماند.
اما بتدريج از ادامه زندگي خسته شد،کم کم دچار بي اعتقادي شد، نميتوانست به آينده و پيشرفت اعتقادي داشته باشد، و حتي در مورد زنان در ابتدا عقيده داشت که چون مورد علاقه و توجه يک مرد فنا ناپذير هستند بنابراين از سعادتي بي همتا برخوردارند زيرا هميشه آنها را به خاطر خواهد داشت. ولي کم کم به اشتباه خود پي برند، و آنها متوجه شدند که عاشق فنا ناپذيرشان قادر نيست عشق آنان را خواه در زندگي و خواه در مرگ، به دل خود راه دهد، از شدت خشم ديوانه شدند. از نظر فوسکا، عميق ترين عواطف نيز فاني بودند. فوسکا شخصا" به اين حقيقت پي برد که فقط کساني که بايد بميرند قادر به دوست داشتن زندگي، به عهده گرفتن کارهاي بزرگ، تحمل خطرات و اميد به آينده مي باشند. فوسکا در دوران جواني، گل سرخهاي بسيار را هديه و عشقهاي فراواني را تجربه کرده بود، بطوري که قادر به ارزيابي هيچ يک از آنها نبود. وي از ادامه اين بازي بي معني خسته شده بود. فقط کساني که فاني هستند نقشه هاي دراز مدت مي کشند و طوري عمل مي کنند که گوئي هرگز نخواهند مرد.
ميتوان گفت جالب ميشد که اگر زندگي بشر فاني مي شد، يعني زندگي يک موهبت عالي است، صرفنظر از شيوه زندگي، شايد نظريه "نيکو بودن فنا پذيري بشر"، ولي ميتوان طوري ديگري هم اشاره کرد "کساني هستند که آرزوي يک زندگي واقعي را دارند، مي پذيرند که انديشه هاي چون سيمون دوبوار، قابل تعمق و بررسي است، واقعا کاش مي شد که ما آدمها مي توانستيم شرايط زميني و مادي و متقضيات زندگي کمي دست بکشيم و به جنبه هاي ديگري از زندگي رو نيز بررسي کنيم.
پ ن 1 : نوشته ها برگرفته از کتاب همه مي ميرند سيمون دوبوار و روانشناسي مرگ اينياس لپ. عکس از خودم ارتفاعات نمک آبرود.
پ ن 2 : شخصیت حاجی، چنان قوی بود که برای من همه کس شده بود. همین که گفت :"من دارم میروم، من دارم شهید می شوم. روزهای آخر زندگی من است." با غرور و اطمینان خاصی گفتم :"محال است تو شهید بشو!" گفت : "چرا؟" گفتم :"برای اینکه تو همه کس من هستی..." خدا دلش نمی آید که همه کس زندگی آدم را در آن واحد از او بگیرد!" حاجی گفت "می گیرد!" گفتم :"نه، نمی گیرد!" گفت :"می گیرد، یک وقتی انسان به مرحله ای میرسد که ظرفیت امتحان را دارد. از کجا معلوم تو به این مرحله نرسیده باشی؟" گفتم :"نه! من این قدر دعا می خوانم که تو شهید نشوی!" حاجی گفت :"من که میدانم تا به حال دعاهای تو مرا نگه داشته، ولی مطمئنی این ادامه پیدا می کند؟" حاجی برای رفتنش دعا می کرد، من برای من ماندن او، او رو سپیدتر بود و دعایش مستجاب شد. (بانوی ماه، نیمه پنهان یک اسطوره)
پ ن 3 : ای رسول ببندگان مرا آگاه ساز که من بسیار آمرزنده و مهربانم. (حجر/49)

اگه عزيزترين كس شما هم مثل من بميرد مرگ را ترجيح مي دهيد. ...
باورم نمیشه! نشستم مطلبت رو خوندم بنظرم جالب اومد. گفتم بزار پست پائینی رو هم بخونم. پائینی رو خوندم از قلمت خوشم اومد، رفتم سراغ پائینیش. دیدم قلمت به دل میشینه رفتم بعدی و همینطور تا آخر همه پستات رو خوندم. تا حالا سابقه نداشته من بشینم یه وبلاگ رو بطور کامل بخونم. الان نزدیک 2 ساعته که من دارم می خونم. خیلی خوب بود. بدون مرگ زندگی اهمیت و ارزش ندارد زیرا ترس از مرگ است که زندگانی را در نظر ما اینقدر لذت بخش و خواستنی جلوه می دهد. با اینحال با علم باینکه تمام بدبختیهای ما را زندگی سبب میشود بر عکس همیشه از مرگ میترسیم و با اینکه میدانیم مرگ پایان رنجها است از نامش وحشت می کنیم. سختی مرگ آنقدر نیست که مفارقت دوستان پس در مرگ نیز مردی باید.
دگر اين پنجره خشكيده است...
هميشه قرار نيست که اول شب تموم بشه تا ما بيدار بشيم. خيلي وقتا هم اول ما بايد بيدار بشيم تا شب تموم بشه
من و تنهایی ، در آخرین سطر همیشه خدا را دارد و بزرگان را ... و سخن اش را با دل شروع می کند .... http://baan3117.blogfa.com/post-190.aspx
با اينا زندگيمو سر ميكنم...!!!
اگه مرگی در کار نبود که من خودم رو می کشتم!!!
سلام. با زهم مثل هميشه عالي بود من هميشه بهت سر مي زنم و از نوشته هات انر}ي ميگيرم مرسي
خيليييييييي جالب بود.لمروز كلي فكرم مشغول مي شه با اين نوشته.ومت گرم خانم!:×
حس غريبي يه آدم دست ميده از انديشيدن به فنا نا پذيري.........نمي دونم........شايد منم هيچ گاه اون رو دوست نداشتم........گاهي فكر مي كنم مرگ مي تونه يه موهبت باشه.................فقط مشكل بزرگ اينه كه انسان از بعد زا اونش بي خبره