حرفهای زنانه

دلتنگی های آدمی را باد ترانه میخواند، رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد، و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.
فقط نگاه می کنم، سکوت، هیچ حرفی نمیزنم، دوستم کلی با هم در مورد فواید ازدواج حرف میزنه، اینکه از تنهایی در میایی، یکی هست که باهاته، من فقط نگاش می کنم، و توی دلم هی با خودم می گم، آروم باش، آروم باش، بذار راحت حرفش رو بزنه، باز هی دوست می گه، روی موردهای که برات پیش میاد، دقت کن، وقت بذار، تا کی میخوای هی دنبال کارهای الکی بری، به فکر زندگیت باش، باز سکوت می کنم با استکان چای روی میزم نگاه می کنم...!
از بخت یاری ماست شاید، آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید، یا از دست می گریزد.
باز دوستم می گه، ببین عزیزم، تو همه جور موقعیت مناسبی داری، حیف که اینطوری از دست بری، تا ازدواج نکنی به هیچ جا نمیرسی، باز من به دود سیگار نگاه می کنم و سکوت...
چند بار امید بستی و دام برنهادی، تا دستی یاری دهنده، کلامی مهر آمیز، نوازشی، یا گوشی شنوا به چنگ آری؟ چند بار دامت را تهی یافتی؟ از پای منشین، آماده شو که دیگر بار و دیگر بار، دام بازگستری!
دوستم می گه تا کی میخوای همینطوری ساکت بشینی و هیچی نگی، دلم ترکید حرف بزن، نگاهش میکنم، بهش میگم، مگه قرار همه ازدواج کند؟ اصلا کی گفته آدم باید زادواج کردن به سر و سامان میرسد؟ می گم مگه اشکالی داره آدم متفاوت از بقیه زندگی کند؟ میگم بنظر من ازدواج نقطه اوج و بلندی زندگی نیست؟ زندگی آنقدر چشم اندازهای مختلف دارد، آنقدر قشنگی دارد، تو فقط باید یه خورده سرت رو بگیری بالا؟ فقط یه خورده تلاش کنی؟ می گم من تازه کلی کار دارم که دلم میخواد انجامشون بدم؟ کلی چیز هست که هنوز تجربه نکردم؟ می گم کلی جاهای مختلف هست که باید برم؟ میگم ... هیچی ولش کن.. حق با توست!!!!
و همچنان استوار در وفادار ماندن، با راهم، خودم، هدفم، و به تو، وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می نماید.
دوستم میگه، من دلم میخواست اینها رو بهت بگم، خودت میدونی، این راهی که داری میری درست نیست، یه خورده جدی تر بهش فکر کن، یه خورده وقت بذار براش، مثل بقیه چیزهای دیگه که براش وقت میذاری، مثل کافه نشینی هات، مثل سینما رفتن، مثل کتاب خوندن، فکر این هم یکی از این مسائل هست...
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است، داستانی، راهی، بیراهه یی، طرح افکندن این راز، راز من و راز تو، راز زنده گی، پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است.
1- من درد می کشم، اون می خنده، من میگم خیلی داره برام یه سری چیزها سخت میشه، باز میخنده، میگم گاهی اوقات بی طاقت میشم، بازم میخنده، می گم بعضی اوقات دلم میخواد برم جایی که هیچکس نباشه، با چشماش بهم لبخند میزنه، بهش میگم اصلا به حرفهام گوش میدی که چی می گم ، من درد دارم، درد....! بعدش میگه آخه فرشته های آسمون دردها رو نمی بینند تو هم بخند .. (عکس از خودم، شعرها برای مارگوت بیکل ترجمه احمد شاملو)
2- بیا خواهان چیزی نیستم، به کنارت می آیم، به برم بیا، همین و تمام/ دلم میخواهد پناهم همین باشد، بیا زود، به جایی ببر مرا/ دیگر نمی توانم تاب بیاورم، بعید میدانم که بشود نامی بر این ترس گذاشت، هنوز نمیتوان/ لبانت را نثارم کن، زود بیا، تا زودتر بشود رفت، زود. همین و تمام (مارگریت دوراس/ همین و تمام)
3- و آنان که به آیات خدای خود ایمان می آورند (مومنون/ 58)

the marriage is very bally function
the marriage is very bally function
ازدواج مثل دستشوئي رفتنه . اونائي كه تو هستند ميخوان بيرون بيان و اونائي كه بيرون هستند ميخوان برن تو ..
خب...انسان از تنهايي درمياد...بعد ميتونه باهم بودنش رو به گه بكشه...اينجا اصلا بحث مخالفت نيست. اما پاسخ اينگونه توصيه ها همين است. تو هم در اوج شنيدن " سكوت سرشار از..." بوده اي. تو هم متفاوت نوشته اي...(راستي ازدواج بهتره يا مجرد موندن؟... - هر كدوم كه باشي ، اون يكي بهتره/ نقل به مضمون:مسافران،بهرام بيضايي)
با سلام نيستي تو .... من به روز شده ام و منتظر
ممنون از لطفت، رفیق...
به جان خودم کامنتم نمياد واسه شما... نميدونم ازون کامنت طولانيه بود يا از چی!!؟!؟! ولی خب به هر حال نميخوام بيام بگم که چه متن زيبايی.... به کلبه ی من هم سری بزن... منتظر حضور سبزت هستم.... ميخوام واسه نوشتت کامنت بزارم که اونم انگار نميشه!!! :ي:ي:ي
به نظر ما اين كه هر كسي چه چيزي مي خواد كاملا به خودش مربوطه ! اما مهم اينه كه در طرح خواسته اش با خودش كاملا صادق باشه و باز حرف هاي ديگران را معيار سنجش درستي و نادرستي خواسته هايش قرار ندهد !
درست ترین تعریف ازدواج رو از پدر بزرگم شنیدم ! ازدواج دقیقن مثل خریدن هندونه ی سربسته است ! باید دل رو به دریا داد .
یادمان باشد اگر این دلمان بیکس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دورنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد که اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر از کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک اینهمه گفتم گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یاد من هست که دگر دل من تنها نیست یاد من هست که دگر دل تو مال منست یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم .بگو برای معشوقم.