صفحه اصلي » وبلاگ »
قبلي »
وبلاگ
« بعدي


نسخه مناسب چاپ
نسخه مناسب ذخيره
ارسال به ايميل دوستان
ارسال به ياهو مسنجر
نظرات [53]
اندازه متن: +  -


من خودم

بعــد از يک عبــادت طــولاني در يــک نيمه شب سرد پاييزی/ چشمهايم را به سوي آسمان روانه کردم / و ستاره ي ديدم که برايم چشمک ميزد...

داشتم فکر مي کردم ما آدمها چقدر پيچيده هستيم و در عين حال چقدر ساده، هر چقدر که بخواهيم از يک موضوعي دوري کنيم، اون موضوع هي به ما مي چسبد، ما هي قدرت جذبمان در مقابل اون موضوع بالاتر ميره.... دارم سعي مي کنم يه سري چيزها رو توي وجودم بپذيريم....
......
هر آنچه که توي زندگي براي ما اتفاق مي افتد دست خودماست، کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم، اگر فقط گاهي مواظب حرف زدن هايمان باشيم،‌ اگر فقط تعدادي واژه رو از توي ذهن و زبانم پاک کنيم، خيلي از مشکلاتمان حل ميشود، کم کم دارم ميرسم به اين نتيجه که شانس، خود ما هستيم، رفتارهايمان،
عملکرهايمان، قضاوتها، و برخوردهايي که داريم. فقط بايد کمي در خودمان فرو برویم و بپردازيم.

پ ن 1 : چقدر چیزهای مختلف هست توی این زندگی که من هنوز خیلی هاش رو تجربه نکردم، یکسری چیزها رو تازه دارم تجربه میکنم، برام جالبه، حضور بعضی از آدمها توی زندگیم، با اینکه نقش اصلی ندارند، ولی بشدت جالب و قشنگ هستند، دارم نگاهم رو متفاوتر می کنم، دارم کمی متفاوتر از گذشته حتی زندگی میکنم، دارم فکرهام رو تغییر میدم، درست مثل اینکه دارم پوست میندازم، ولی راضیم.. پاییز قشنگی بود برایم! (عکس از خودم)
پ ن 2 : چقدر دستهایت خوب است، چقدر در دستهایت آرام میشوم. چقدر لبهایم در دستانت گرم میشود. چقدر دستانت قدرتمند است. می دانی! زمانی به لطافت زنان می اندیشیم و اکنون به قدرت آنان فکر میکنم. چقدر از دستان بزرگ و قدرتمندت شادم. چقدر نرمی دستانت را بر پیشانی ام می فهمم. چقدر دستانت مهربان و خوب است. گفتی که دوستم داری و گفتی که می خواهی بی آنکه لطمه ببینم روزگاری خوش داشته باشم. مگر میشود؟ می شود؟ روزگار خوش و بی آسیب؟ روزگار خوش و بدون رحمی؟ میخواستم در مورد شرکت و کار و موسسه و این مزخرفات حرف بزنم، گفتی : ساکت! همه را می پذیرم. گفتم: هستی؟ گفتی : هستم. گفتم : تا آخر عمر؟ گفتی تا آخرعمر. یک لحظه آرزو کردم که همه چیز تمام شود و من در همان هراس و تردید و امید که هستم بمیرم، در همان جاده، در همان بی پایان، در همان توهم. (مجنون لیلی/ سیدابراهیم نبوی)
پ ن 3 : در آن روز هر کس چنان گرفتار شأن و کار خود است که به هیچ کس نتواند پرداخت. (عبس/37
)


نظرات [53]
قبلي »
« بعدي
همه
نگين    پنجشنبه، ۷ دی ۸۵ :: ۱۰:۱۴ بعدازظهر
مرسي بهم سر زدي بازم از اين كارا بكنيد. خوشحال ميشم
Email:نمایش داده نمی شود
amirhosein    چهارشنبه، ۶ دی ۸۵ :: ۰:۳۱ بعدازظهر
وبلاگ از نظر من جاييه واسه خالي كردن و خودت رو آروم كردن......حالا بفهم چرا نوشتم"كم آوردم"
Email:نمایش داده نمی شود
آشيانه    چهارشنبه، ۶ دی ۸۵ :: ۹:۰۱ صبح
سلام آپ كنيد لطفا .منتظريم
Email:نمایش داده نمی شود
amirhosein    چهارشنبه، ۶ دی ۸۵ :: ۰:۵۴ صبح
من داغونم
Email:نمایش داده نمی شود
gharare weblogi    چهارشنبه، ۶ دی ۸۵ :: ۰:۴۸ صبح
سلام. شما رو به بازی شب یلدا دعوت کردم. ۵ تا نکته در مورد خودتون که خواننده هاتون نمی دونن بنویسین و این دعوت رو برای ۵ نفر توی وبلاگتون با لینک بنویسید.
Email:نمایش داده نمی شود
همفری بوگارت    سه شنبه، ۵ دی ۸۵ :: ۸:۴۲ بعدازظهر
انگار داره يه خبرايي ميشه
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
نگين    سه شنبه، ۵ دی ۸۵ :: ۵:۲۵ بعدازظهر
سلام.بار اولي هست كه ميام وبلاگتون.همه مطالبتون رو خوندم.بسيار جالب و متفاوت بود.
Email:نمایش داده نمی شود
امين    سه شنبه، ۵ دی ۸۵ :: ۲:۳۴ بعدازظهر
ساراي عزيز سلام...........از دعوتت ممنون.........گرفتاري اين روزهاي اخير اجازه نداد كه بتونم بيام..........عذرخواهي مي كنم و اميدوارم ببخشيد..........درود بيكران
Email:نمایش داده نمی شود
مردي...    سه شنبه، ۵ دی ۸۵ :: ۰:۲۲ بعدازظهر
تا كي مي توانم خودم را گم كنم ميان موج هاي تودرتوي راديوي كوچك اتاق و يا لابلاي سبيل هاي پرشت عمران صلاحي و مدام او را به نام كوچكش صدا بزنم؟ سر نمی زنی؟
Email:نمایش داده نمی شود
shovalie    سه شنبه، ۵ دی ۸۵ :: ۱۰:۱۴ صبح
سلام سارا...كجايي دختر...نمايشگاه تموم نشد؟زود برگرد منتظريم... يا حق!!!
Email:نمایش داده نمی شود