من خودم

بعــد از يک عبــادت طــولاني در يــک نيمه شب سرد پاييزی/ چشمهايم را به سوي آسمان روانه کردم / و ستاره ي ديدم که برايم چشمک ميزد...
داشتم فکر مي کردم ما آدمها چقدر پيچيده هستيم و در عين حال چقدر ساده، هر چقدر که بخواهيم از يک موضوعي دوري کنيم، اون موضوع هي به ما مي چسبد، ما هي قدرت جذبمان در مقابل اون موضوع بالاتر ميره.... دارم سعي مي کنم يه سري چيزها رو توي وجودم بپذيريم....
......
هر آنچه که توي زندگي براي ما اتفاق مي افتد دست خودماست، کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم، اگر فقط گاهي مواظب حرف زدن هايمان باشيم، اگر فقط تعدادي واژه رو از توي ذهن و زبانم پاک کنيم، خيلي از مشکلاتمان حل ميشود، کم کم دارم ميرسم به اين نتيجه که شانس، خود ما هستيم، رفتارهايمان،
عملکرهايمان، قضاوتها، و برخوردهايي که داريم. فقط بايد کمي در خودمان فرو برویم و بپردازيم.
پ ن 1 : چقدر چیزهای مختلف هست توی این زندگی که من هنوز خیلی هاش رو تجربه نکردم، یکسری چیزها رو تازه دارم تجربه میکنم، برام جالبه، حضور بعضی از آدمها توی زندگیم، با اینکه نقش اصلی ندارند، ولی بشدت جالب و قشنگ هستند، دارم نگاهم رو متفاوتر می کنم، دارم کمی متفاوتر از گذشته حتی زندگی میکنم، دارم فکرهام رو تغییر میدم، درست مثل اینکه دارم پوست میندازم، ولی راضیم.. پاییز قشنگی بود برایم! (عکس از خودم)
پ ن 2 : چقدر دستهایت خوب است، چقدر در دستهایت آرام میشوم. چقدر لبهایم در دستانت گرم میشود. چقدر دستانت قدرتمند است. می دانی! زمانی به لطافت زنان می اندیشیم و اکنون به قدرت آنان فکر میکنم. چقدر از دستان بزرگ و قدرتمندت شادم. چقدر نرمی دستانت را بر پیشانی ام می فهمم. چقدر دستانت مهربان و خوب است. گفتی که دوستم داری و گفتی که می خواهی بی آنکه لطمه ببینم روزگاری خوش داشته باشم. مگر میشود؟ می شود؟ روزگار خوش و بی آسیب؟ روزگار خوش و بدون رحمی؟ میخواستم در مورد شرکت و کار و موسسه و این مزخرفات حرف بزنم، گفتی : ساکت! همه را می پذیرم. گفتم: هستی؟ گفتی : هستم. گفتم : تا آخر عمر؟ گفتی تا آخرعمر. یک لحظه آرزو کردم که همه چیز تمام شود و من در همان هراس و تردید و امید که هستم بمیرم، در همان جاده، در همان بی پایان، در همان توهم. (مجنون لیلی/ سیدابراهیم نبوی)
پ ن 3 : در آن روز هر کس چنان گرفتار شأن و کار خود است که به هیچ کس نتواند پرداخت. (عبس/37)

مرسي بهم سر زدي بازم از اين كارا بكنيد. خوشحال ميشم
وبلاگ از نظر من جاييه واسه خالي كردن و خودت رو آروم كردن......حالا بفهم چرا نوشتم"كم آوردم"
سلام آپ كنيد لطفا .منتظريم
من داغونم
سلام. شما رو به بازی شب یلدا دعوت کردم. ۵ تا نکته در مورد خودتون که خواننده هاتون نمی دونن بنویسین و این دعوت رو برای ۵ نفر توی وبلاگتون با لینک بنویسید.
انگار داره يه خبرايي ميشه
سلام.بار اولي هست كه ميام وبلاگتون.همه مطالبتون رو خوندم.بسيار جالب و متفاوت بود.
ساراي عزيز سلام...........از دعوتت ممنون.........گرفتاري اين روزهاي اخير اجازه نداد كه بتونم بيام..........عذرخواهي مي كنم و اميدوارم ببخشيد..........درود بيكران
تا كي مي توانم خودم را گم كنم ميان موج هاي تودرتوي راديوي كوچك اتاق و يا لابلاي سبيل هاي پرشت عمران صلاحي و مدام او را به نام كوچكش صدا بزنم؟ سر نمی زنی؟
سلام سارا...كجايي دختر...نمايشگاه تموم نشد؟زود برگرد منتظريم... يا حق!!!