تصویر یک حضور

دختر در ماشین را محکم می بندد و در کنار پسر می نشیند، پسر می گوید خیلی دلم برات تنگ شده بود، دختر لبخند می زند، می گوید سردمه بخاری ماشین رو روشن کن...
ماشین حرکت می کند، پسر می گوید کمربندت رو ببند، دختر می گوبد نصف شبی کمربند نمیخواد، پسر اصرار می کند که برف اومد و زمین یخ زده، بندد کمربند رو ...
لحظه ای بعد، پسر می گوید، بازم توی مهمونی می درخشیدی، لذت بردم، وقتی که با تو هستم، هر چند برای من نیستی، ولی بودن در کنارت هر چند کوتاه لذتبخشه... دختر فقط لبخند می زند...
ماشین در جاده یخ زده در حرکت است، صدای آروم موسیقی جان تازه ای به هوای ماشین داده است..
پسر می گوید، آهنگش خیلی قشنگه، عاشقانه است.. دختر می خنده و می گوید، عشق... واژه ای جالبیه که فقط گفته می شود... همین... سکوت
بعد از مدتی، پسر نگاهش رو میخکوب می کند روی صورت دختر، و ناگهان صدای ترمز اتومبیل همه فضای را پر می کند ....
دختر پیاده می شود و در ماشین را محکم می بندد ...
1- طولانی شد ننوشتن، اما مشکل از ام تی سایت بود، چند تا از دوستان من رو برای یلدا بازی دعوت کردند که بخاطر خراب بودن سایت نتونستم شرکت کنم، هم معذرت و هم تشکر. (عکس از خودم)
2-می گذرد، روزگارم به تنهایی، تنهایی که خود خواسته است، انتخابی آگاهانه و هوشیار، گرچه گاهی سرد، ترسان، هراس آور و پر از تشویش می باشد، قدم زدن در هوای سرد کمی مرا به خودم می آورد، گاهی که فکر می کنم، می بینم هر بار که دوستی آمد، تا خواستم دستش را بگیرم، دیدم دست او محتاج تر است، خودم را رها کردم، و دستهای دوستم را محکم گرفتم، تا مرهمی برای تنهایش، برای غمهایش، برای دلتنگیش باشم، و خودم رها شدم، جاری شدم، تا آمدم تکیه کنم بر شانه ای دوستی، دیدم او به شانه هایم بیشتر احتیاج دارد، شانه هایم را در اختیارش قرار دادم، و خودم ره سپار دیار تنهایی خودم شدم، و رها گشتم در جاده ای زندگیم... بی حضوری، بی نگاهی و...
3- و همانا او نزد ما بسیار مقرب و نیکو منزلت است. (ص / 40)

من عاشق تنهاییم چون واقعآ خودم رو توش احساس می کنم خیلی موقعیت هم داشتم که 2 تابشم اما یکی موندم و تا ابد می مونم تا اخر زندگیم.......
سلام ححیف که دیگه آپ نمیکنین نوشته های قشنگی داشتین آمیدوارم موفق باشین
چندتا از اين چيزا سراغ داري؟
عشق يه چيزي مثل كشك و دوغه ؟؟ عيد قربان مبارک ... به من چه که حج رفتی يا نه مبارک ديگه
تنهاي يعضي موقع ها ميشه اجبار ...
اين نوشته دل انگيز است....مخصوصا پي نوشت دومش.....داستان تعريفي هم جالب بود.....تمام حس اين روزهاي عشق حس تملك است....اصلا دعواي بشريت دعواي تملك بوده هميشه........من گاهي تصورم مي كنم عشق رنگي بوده كه براي حفظ ظاهر در طول تاريخ براي اين حس تملك در نظر گرفته شده....يعني ظاهر قضيه را روحاني نشان دادن و باطنش مادي بودن.....نمي دانم
دخترك از ماشين پياده شد كمي سرش درد مي كرد به سمت پسر رفت خون از پيشاني او جاري بود..بيچاره يادش رفته بود كمربندش را ببند..دخترك نگاهي به اطراف كرد ماشيني ايستاد مردي گفت خانمي مي تونم كمكتون كنم..دخترك لبخندي و زد گفت ..چرا كه نه...
سلام سارا جان من خوبم اين روزها خيلي بهتر از قبلم.خوبي شما كم پيدا بودي.هي مي آمدم همون مطلب قبلي.اين بار هم كه شاهكار بود.دوست دارم چند بار ديگه بخونم و بعد بيام. عيدت هم مبارك مارو اين روزا توي دعاهات يادت نره ها!
گاهي فكر مي كنم ... چرا نمي تونم عاقلانه يكي رو دوست داشته باشم ...
شماره 2 رو با تمام وجودم حس كردم...