صفحه اصلي » وبلاگ »
قبلي »
وبلاگ
« بعدي


نسخه مناسب چاپ
نسخه مناسب ذخيره
ارسال به ايميل دوستان
ارسال به ياهو مسنجر
نظرات [48]
اندازه متن: +  -


یلدا بازی

ساکت گریستن در اتاقی خالی از هجوم رویاهای بی پروا / ساکت رفتن در جاده ای خالی از هیاهوی مردمی که نقابهایشان آرام می گویند : سلام / ساکت و بی صدا در انتهای دریاچه ای غرق شدن / ساکت اما پر از امیدهای مرهوم / پر از صداهای گنگ و نامفهوم... (بوی تمشک وحشی / سید ابراهیم نبوی)

خوب هر کاری کردم که از این یلدا بازی یه جوری خودم رو بکشم کنار نشد، از طرف نرگس، قرار وبلاگی ، آیلار دعوت شدم و البته یکی دو نفر هم توی مسنجر از من خواسته شد که توی این بازی شرکت کنم.

1- یکی ازدلایل که باعث میشود از برخی از آدمها دوری کنم، اینکه اونها میخواهند من رو تغییر بدهند، و این باعث آزار من میشود، من هیچوقت اعتقادی نداشتم که دختر خوب و احساساتی هستم، و همیشه به همه گفتم، توی رابطه با من توقع نداشته باشید که خیلی رمانتیک و احساسی برخورد کنم، (دختر یا پسرش فرقی ندارد) ولی در کل اگر کسی بخواد توی رابطه با من، این چیزی رو که هستم تغییر بده دوری میکنم ازش، حالا اون آدم هر چقدر که میخواد بمن ابراز علاقه کند و یا خوشش بیاد و یا نمیدونم حتی عاشقم باشد، وقتی که قرار باشد اون چیزی که هستم رو قبول نکند، اون چیزی رو هم که اون میخواد نمی پذیرم...! (هر چند رابطه ساده ای هم باشه)
2-برعکس نوشته هام که همیشه غمگین و دردآور، خودم یه دختر شاد، خندان، پر انرژی و قوی هستم، آدم با روحیه بالا، اعتماد بنفس زیاد و همچنین فعال که گاهی خودم باورم نمیشه که اینها رو من می نویسم، و حتی گاهی می مونم با اینهمه انرژی چطوری گاهی آنقدر تهوع آور می نویسم.
3- یه چیزی که خیلی ها فکر میکنم دلشون میخواست بدوند اینکه من کجا کار میکنم، خوب من توی شرکت نفت کار میکنم، البته کار اصلیم اونجاست و در کنارش کارهای دیگه هم انجام میدم که بیشتر پروژه ایست و این اواخر بیشتر بهش توجه می کنم. (خیالتون راحت شد!)
4- با اینکه بیشتر از هزار بار کوه رفتم ولی بشدت از ارتفاع می ترسم، یعنی وقتی که اون بالا قرار میگیرم با اینکه لذت می برم ولی ترس عجیبی هم دارم، مخصوصا وقتی که سوار این تلسی دربند میشم، که تا بخوام برسم به مقصد توی دلم هی صلوات می فرستم.
5- یکی از کارهای که همیشه دلم می خواسته انجام بدم این بوده که برم قسمتهای خیلی خیلی جنوب شهر بگردم و عکس بندازم، ولی از اینکه تنهایی هم بخوام برم وحشت داشتم، و همین وحشت باعث شده که من بی خیال این کار بشوم.

پ ن 1- خوب این هم از پنج تا چیزی که فکر کنم باید می نوشتم، من از کسی دعوت نمی کنم بیاد، ولی اگه کسی دوست داره شرکت کنه از طرف من دعوت هست. (عکس از مراسم شب چله اینترنتی تالار بزرگ کشور)
پ ن 2 – و تو چگونه می توانی عظمت و سختی آن روز جدایی را تصور کنی؟ (مرسلات/14)


نظرات [48]
قبلي »
« بعدي
همه
رويا    دوشنبه، ۲ اردیبهشت ۸۷ :: ۸:۳۲ بعدازظهر
سلام مطالبت خيلي دلنشين بود فقط چرا سكس رو اشتباه نوشته بودي؟
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
رويا    دوشنبه، ۲ اردیبهشت ۸۷ :: ۸:۲۸ بعدازظهر
سلام مطالبت خيلي دلنشين بود فقط چرا سكس رو اشتباه نوشته بودي؟
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
farhad    چهارشنبه، ۲۹ اسفند ۸۶ :: ۶:۴۸ بعدازظهر
سلام- خوبی- عزیزم متنت بیشتر به شعر نو می خورد. به هر حال از آشناییت خوشحالم.اسم من فرهاده و شیراز زندکی میکنم.کارم هم روزنامه نگاریه.خوشحالم میشم بیشتر با شما آشنا بشم.منتظر شما هستم.
Email:نمایش داده نمی شود
farhad    چهارشنبه، ۲۹ اسفند ۸۶ :: ۶:۴۷ بعدازظهر
سلام- خوبی- عزیزم متنت بیشتر به شعر نو می خورد. به هر حال از آشناییت خوشحالم.اسم من فرهاده و شیراز زندکی میکنم.کارم هم روزنامه نگاریه.خوشحالم میشم بیشتر با شما آشنا بشم.منتظر شما هستم.
Email:نمایش داده نمی شود
farhad    چهارشنبه، ۲۹ اسفند ۸۶ :: ۶:۴۶ بعدازظهر
سلام- خوبی- عزیزم متنت بیشتر به شعر نو می خورد. به هر حال از آشناییت خوشحالم.اسم من فرهاده و شیراز زندکی میکنم.کارم هم روزنامه نگاریه.خوشحالم میشم بیشتر با شما آشنا بشم.منتظر شما هستم.
Email:نمایش داده نمی شود
مهرداد    جمعه، ۱۴ دی ۸۶ :: ۱۰:۲۳ بعدازظهر
می خروشد دریا هیچ کس نیست به ساحل پیدا لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق اگر اید نزدیک مانده بر ساحل قایقی ریخته شب بر سر او پیکرش را ز رهی ناروشن برده درتلخی ادرک فرو هیچ کس نیست که اید از راه و به آب افکندش و در این وقت که هر کوهه ی آب حرف با گوش نهان می زندش موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما قصه یک شب طوفانی را رفته بود آن شب ماهی گیر تا بگیرد از آب آنچه پیوندی داشت با خیالی درخواب صبح آن شب که به دریا موجی تن نمی کوفت به موجی دیگر چشم ماهی گیران دید قایقی را به ره آب که داشت بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش به همان جای که هست در همین لحظه غمنک به جا و به نزدیکی او می خروشد دریا وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز از شبی طوفانی داستانی نه دراز ............................................ وبلاگ زیبایی داری گر گذرت به دیار ما افتاد بر ما نظری کن بدرود
Email:نمایش داده نمی شود
ایوب    یکشنبه، ۲۰ آبان ۸۶ :: ۸:۴۹ صبح
سلام من ایوب هستم اگه شما سارا باشید قبلابه وبلاگ من اومدیدد و منو با حرف های بسیار بسیار زیباتون شرمنده کردین......... یاده یه جایی شاملومیگه اگر نگهداریم کنی از دستم می دهی ، دوست من اما اگر مرا همراهی کنی ، ما چون دوبال به قله های خوشبختی سر می کشیم (البته این تیکه ی دومش درست یادم نبود) باز هم ازحرف هاتون تو وبلاگم ممنونم سارا جان
Email:نمایش داده نمی شود
محمد    چهارشنبه، ۱۶ آبان ۸۶ :: ۱۰:۴۸ صبح
salam khoobi man montazere up jadidet hastam
Email:نمایش داده نمی شود
shirin    جمعه، ۲۵ اسفند ۸۵ :: ۱۰:۰۸ صبح
to dige chera neminevisi?
Email:نمایش داده نمی شود
amirhosein    جمعه، ۲۵ اسفند ۸۵ :: ۰:۴۲ صبح
miss u
Email:نمایش داده نمی شود