صفحه اصلي » وبلاگ »
قبلي »
وبلاگ
« بعدي


نسخه مناسب چاپ
نسخه مناسب ذخيره
ارسال به ايميل دوستان
ارسال به ياهو مسنجر
نظرات [29]
اندازه متن: +  -


رابطه ها

چه می شود اصلا رابطه ی شکل می گیرد؟ بعدها چه می شود صمیمیت ایجاد می شود بین دو نفر؟ چه می شود رابطه جنسی برقرار می شود بین آنها؟ چه می شود یک هو قاطی می شوند تا مرز جنون؟ و چه می شود ناگهان همه چیز تمام می شود؟

توی یه دوره ای از زندگیم به شدت مخالف یه سری از رابطه ها با یه سری از آدمها بودم، هر وقت دوستام رو می دیدم توی همچین رابطه های هستند بشدت مخالفت می کردم و اعتراض، تا اینکه روزی رسید که خودم بشدت درگیر یکی از همین رابطه ها شدم، طوری که شاید خیلی بدتر از دوستانم، نمیدانم گاهی نسبت به یه آدم حسی داری عجیب و غریب و دلت میخواهد اون حس رو تست کنی، و بروی و بروی تا آنجا که ببینی چه می شود، حس ات چقدر باهات همراه است، و گاهی هم نسبت به آدمی دیگر هیچ حسی نداری، و هی خودش را می کشد یک قدم، حتی نیم قدمی به تو نزدیک شود نمی شود که نمیشود.
داشتن رابطه خیلی هم خوب است، از هر نوعی که میخواهد باشد، بستگی به آدمش و اخلاقیات اون دارد، مسئله من نوع رابطه نیست، مسئله من خود رابطه هم نیست، مسئله من کیفیت و طول مدت رابطه است، که چرا بعضی از آنها گرمتر میشوند که کم دیده ام، و بعضی دیگر سردتر می شوند. اینکه هر رابطه ی یک شروعی دارد و یک پایان، نقــض نــمی کنم ایــن را می پـــذیرم ولی چرا بعد عاطفی و علاقه مندی توی این جدایی در نظر گرفته نمی شود؟ چرا خواستنها دیده نمی شود؟ چرا از دوست داشتنهای روز اول خبری نیست؟ چرا آدمها برای هم عادی می شوند بعد از یه مدتی کم، چرا مردها (تو رو خدا کسی جبهه نگیره) آنقدر تنوع طلب شده اند، و چرا من این روزها اعتمادم و باورم نسبت به مردها آنقدر کم شده است که دچار یه نوع بدبینی شده ام نسبت به آنها، چرا آنقدر حرف میزند و عمل ندارند؟ اینها همه شده دغدغه فکری من در این روزهای سرد...

پ ن 1: عکس از خودم سیتی سنتر (دبی)، نه رابطه ی تمام شده، نه دوست داشتنی به اتمام رسیده، فقط فکرم مشغول شده همین خواستم بنویسم ، نظر بگیرم و جمع بندی کنم ببینم مشکل از چه چیزی هست، من، جامعه، آدمها، فکرها و .....
پ ن 2: ولی بعضی وقت ها آدم این قدر سبک می شه که دلش میخواد دستش رو یه جایی بند کنه. فلوکستین تکیه گاه خوبیه. من اسمش رو گذاشتم قرص بی غیرتی. اصلا اگه من شهردار بودم دستور میدادم توی آب شهر فلوکستین بریزن. به خاطر همین فلوکستین ها بود که می تونستم فردای روز جلسه ات بیام اون جا و اصلا به روی خودم نیارم که اون سنجاق سر صورتی رو کنار تخت خوابت دیدم، یا شلوغی و به هم ریختگی آپارتمانت رو. میدونی یه حال خوشی به آدم میده، یه حماقت خوب. (از کتاب عاشقیت در پاورقی نوشته مهسا محب علی)


نظرات [29]
قبلي »
« بعدي
همه
كيميا    پنجشنبه، ۱۶ اسفند ۸۶ :: ۱۱:۵۱ بعدازظهر
قطب هاي نا همنام: تلخي درد ، شيريني عظمت انحطاط لذت ، بارقه ي فرصت فرود احساس ، فراز انديشه ... همواره تابع سينوسي امواجي ست که از ميان ِ خلأ زندگي مي گذرند و آن را به ميداني بَدل مي کنند که در آن قطب هاي ناهمنام همواره يکديگر را مي ربايند !
Email:نمایش داده نمی شود
باد صبا    جمعه، ۱۰ اسفند ۸۶ :: ۲:۲۵ بعدازظهر
گمانم علاقه ي به كشف كردن است. وقتي هست پر شور است و پروژه كه تمام مي شود انگيزه به صفر مي رسد.
Email:نمایش داده نمی شود
زباله    پنجشنبه، ۹ اسفند ۸۶ :: ۰:۴۱ صبح
کافیه دو نفر تو عمرت دیده باشی و اون دو نفر بد باشن ... ها ؟ (خوب حالا 100 نفر ) ... اون که یه طرف ... اما تا وقتی کسی رو به خاطر خودمون دوست داریم،... اینم یه طرف!! ... کافیه سرعت تکامل و این چیزا تو افراد فرق کنه... کیه که پشتشو نگاه کنه ؟ ولی اونم به کنار ... بهتره آدم!! اول با خودش !!! کنار بیاد، بعد بره سراغ یکی دیگه ... باز اینا هیچی ... کی آدرس از کور خواست ؟ ...
Email:نمایش داده نمی شود
علی    سه شنبه، ۷ اسفند ۸۶ :: ۶:۵۹ بعدازظهر
سلام حق داری این روزها چنین دغدغه ای داشته باشی.به نظر من دلیل اصلی این مشکلات جامعه ماست.جامعه ای که در حال گذر.جامعه ای که به نظر من شخصیت نداره.در چنین جامعه ای خیلی از آدماش حدو حدود بسیاری از مسائل رو نمیدونن.که بر قراری رابطه هم یکی از مهمترین این مسائل.تو این جامعه خیلی ها هنوز حتی هیچ تعریفی از رابطه برای خودشون ندارن.
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
mosafer    یکشنبه، ۵ اسفند ۸۶ :: ۱۰:۵۹ صبح
یا هو سلام ممنون که اومدی ونظر دادی گاهی این رابطه ها ختم به خیر نمیشن من با هرجور رابطه ای موافق نیستم بعضی از رابطه ها آدم رو خورد میکنه میشکنه .... موفق باشی یا حق
Email:نمایش داده نمی شود
آرین    یکشنبه، ۵ اسفند ۸۶ :: ۳:۱۹ صبح
مدت خیلی زیادی که درگیر این قضایام...یه عالمه کتاب و مقاله و سرچ و مصاحبه با چندین تا مشاور و یه عالمه نمونه موردی،دختر و پسر...به نتایج بدی هم نرسیده... شاید یه روزی شروع کردم کم کم نوشتم شون... برای خودم که تمام این تابستون رو درگیر بودم، با همون فلوکستینِ عزیز ( ;) )...به این نتیجه رسیدم که باید یه کاری کنم...حداقل برای خودم تجربه ارزشمندی بود دنبال کردنش...
Email:نمایش داده نمی شود
سامی    یکشنبه، ۵ اسفند ۸۶ :: ۰:۴۰ صبح
سلام. بازم به تو که کلی گشتی و فرق ادما رو فهمیدی. چه خبرا چه میکنی با هوای نزدیک بهار.؟> به روز کرذم
Email:نمایش داده نمی شود
سوسن جعفری    جمعه، ۳ اسفند ۸۶ :: ۱۱:۵۹ صبح
سلام. چه تجربه‌ای ... من هم چنین تجربه‌ای داشتم ... خیلی بدتر از اطرافیانی که شماتت می‌کردمشان ... دنیای عجیب مدوری است!
Email:نمایش داده نمی شود
کامران نجف زاده    سه شنبه، ۳۰ بهمن ۸۶ :: ۷:۱۰ بعدازظهر
بعضي هايشان هم هم مي مانند.مثل عشق در سالهاي وبا
Email:نمایش داده نمی شود
shovalie    سه شنبه، ۳۰ بهمن ۸۶ :: ۲:۵۶ بعدازظهر
خب.....نميدونم چي بگم و چي نگم....اما من و تو هميشه يه جورايي رابطه مون فرق داشته پس ميگم......بعضي وقتا چيزايي مينويسي كه منو ميترسونه انگار صاف اومدي و نشستي تو مغز من و داري حرف ميزني....حرفات شرايط الان منه به يه جايي رسيدم كه نبايد...چيزايي شنيدم كه نبايد....و از همه مهم تر كارايي كردم كه از نظر اخلاقي و اجتماعي و ديني و هزار تا **شعر ديگه نبايد...و الان درست مشكل تو رو دارم با يه تفاوت بزرگ....شايدم دو تا...يكيش ازدواج و دوميش اين قلب درد مسخره يي كه اين چند روز ولم نميكنه فعلا منم منتظر جوابم البته اگه به اونجاها بكشم...ميدونم كه خيلي خسته ام...اما....به يه نتايجي هم رسيدم اول اينكه به قول تو هر كدوم از ما يا هر كدوم از روابط ما يه تاريخ مصرف دارن كه بالاخره تموم ميشن اما يه نكته هم هست اين كه وقتي يه رابطه تموم شد معمولا تمام ماها جرات تموم كردن و تصميم گرفتن براي اين كار رو نداريم و هر جور شده به آخرين پوسته هاي مونده از اون رابطه انقدر آويزون ميشيم كه عملا وقتي تموم شد ديگه از همديگه متنفر شديم....انگار نه انگار كه زماني رابطه و خاطرات بسيار خوبي رو با هم داشتيم اين ميشه كه خيلي از ما در بدبختي تا آخر عمر همديگرو تحمل ميكنيم نه خودمون زندگي ميكنيم و نه طرف مقابلمون....اما نكته ديگه كه مسبب اصلي اين مشكلاته اينكه ما خيلي راحت و سريع به محض شروع يك رابطه همديگرو به نام هم سند ميزنيم يعني نه تنها فكر ميكنيم بايد توي زندگي اون طرف دخالت كنيم....توي تصميم هاش اثر بزاريم...توي روابط ديگه ش دخالت كنيم...توي لباس پوشيدنش و خلاصه خيلي از مسائل شخصيش بلكه خيلي جالبه كه از طرف مقابلمون هم يه همچين درخواستهايي رو گفته يا نگفته داريم و به اون تن ميديم....و جالب تر اينه كه اكثريت از اين كار احساس امنيت پيدا ميكنن و فكر ميكنن اينا همه نشونه هاي دوست داشتنه....خب مسلما بعد از گذشت يه مدت اين چيزهاي خوشايند اوليه ميشن طناب هايي كه به دور دست و پاي ما و گاهي دور گردنمون ميپيچن و احساس خفگي ميكنيم.... به نظر من اشتباه ما اينه كه دلمون ميخواد همه چيز ابدي باشه تا احساس آرامش كنيم اما اين نيست چون هر كدوم از ما وقتي كه به اين آرامش برسيم و ساكن بشيم بوي گنديدگي ميگيريم و ديگه نميتونيم حتي خودمون رو تحمل كنيم...بنظر من اين روابط بايد باشن و بايد بوجود بيان چون ما تمايل داريم....اما نبايد از اونها بند بسازيم....اگه اين بند نباشه همه راحت تر ميتونيم زندگي كنيم. اما از بعد جنسي...توي ايران اين موضوع خيلي جالبه...همه ميدونن كه منظور چيه همه هم به اين كار تمايل دارن ولي همه هم ازش فرار ميكنن و به روي خودشون نميارن...به نظر من كاملا بديهيه كه معمولا وقتي شما توي برخورد اول با كسي آشنا ميشي اين ظاهر و بدن اون شخصه كه اولين تاثير رو روي تو ميزاره و بعد خصوصيات ديگه اش و بنظر من بهترين كار فقط اينه كه انقدر اين مساله رو براي خودمون بزرگش نكنيم چون به اندازه كافي توي جامعه و فر هنگ ما بزرگ شده و بيشترين مشكل ما همين تابو هايي هستن كه از بچگي توي فكر ما كردن. خيلي حرف زدم...ببخش اما فكر ميكنم فقط ساراي تنهايي ميتونس اين حرفا رو از من در بياره و بس. راستي من هنوز يادم نرفته كه يه سيگار به من بدهكاري رفيق :)
Email:نمایش داده نمی شود