صفحه اصلي » وبلاگ »
قبلي »
وبلاگ
« بعدي


نسخه مناسب چاپ
نسخه مناسب ذخيره
ارسال به ايميل دوستان
ارسال به ياهو مسنجر
نظرات [23]
اندازه متن: +  -


راننده تاكسي

taxi.jpg

بارها برایم اتفاق افتاده که از مسیر محل کار تا خانه با آقای راننده تاکسی هم مسیر بوده ام، اگر همه اش هم یکی نبوده خیلی وقتها شده که بیشتر مسیرمان یکی بوده و من با خیال راحت لم داده توی تاکسی و با آرامش خاطر رسیدم منزل...

ولی یک روز که حدود ساعتهای 6 بود از محل کارم اومدم بیرون و بسیار خسته و کوفته، به آقای تاکسی محترم گفتم عشرت آباد و سوار شدم صندلی جلو، تا نشستم مسیرش رو پرسیدم که خوشبختانه این بار از سر خیابانمان رد میشد و من با خیالی راحت و آسوده تکیه ام را دادم به پشتی صندلی، موزیک خیلی آرومی هم پخش میشد و همه فضای تاکسی رو آروم تر کرده بود، مثل همیشه ترافیک وحشتناک، من همینطوری که به پشتی صندلی تکیه داده بودم سرم را هم گذاشتم به پشتی و آروم آروم به خواب رفتم....

نزدیکی های خیابانمون چشمهایم را باز کردم، دیدم آقای راننده یه لبخند خیلی آرومی روی لبش بود، که خیلی خوشم اومد.. یه خورده خودم جمع کردم و به آرومی گفت :

راننده تاکسی : خوب خوابیدی.

گفتم : بله، مرسی

راننده تاکسی : گفت آهنگ که اذیتت نکرد، صداش که زیاد نبود.

گفتم : نه اتفاقا خیلی مناسب و به جا بود.

راننده تاکسی: گفت آنقدر آورم و عمیق خوابیده بودی که آدم فکر می کرد چندین ساله نخوابیدی.

گفتم : روزهای آخر سال خیلی busy هستم واقعا خسته میشم.

راننده تاکسی : گفت چی هستید؟

گفتم : ببخشید خیلی شلوغ کارمون و همچنین حساس باید تمرکز زیاد داشته باشم.

راننده تاکسی: خندید و گفت خدا رو شکر می کنم که توی این ماشین احساس راحتی کردید.

گفتم: اخلاق خوب شما، هم مسیر بودن، این آهنگ ملایم همه اشون احساس خوب میده به آدم.

راننده تاکسی: خوب دیگه رسیدیم من میرم داخل خیابون کوچه فلان..

گفتم : عالیه من تا سرکوچه باهاتون میام.

پ ن 1: عکس از خودم.

پ ن 2: دوستی خیلی نزدیک بهم می گوید تو خیلی مغرور شده ای، گرچه از زمانی که من تو را می شناسم مغرور بوده ای ولی از بس که هی همه آدمها بهت بها داده اند، هی ازت تعریف کرده اند، هی بقولی برایت در نوشابه باز کرده اند، مغرورتر و خودخواه تر شده ای، می خندم و می گویم به چی مغرور شده ام، می گوید نمیدانم فقط بنظرم تو یه دختر لوس و خودخواهی هستی که فقط به فکر منافع خودتی اصلا آدمهای اطرافت برات اهمیت ندارند....

پ ن 3 : چقدر دوری این روزها از من / غصه نخور، من برایت گریه نخواهم کرد / فقط گاهی / پشت همان پنجره منتظر شنیدن صدای قدمهایت خواهم بود.


نظرات [23]
قبلي »
« بعدي
همه
كورش    پنجشنبه، ۱۹ اردیبهشت ۸۷ :: ۵:۰۵ بعدازظهر
جالب بود ازحرفات خوشم اومد
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
علی    سه شنبه، ۱۷ اردیبهشت ۸۷ :: ۱۰:۳۰ بعدازظهر
سلام میخوام از سرگزشت خود درج کنید.
Email:نمایش داده نمی شود
علی    سه شنبه، ۱۷ اردیبهشت ۸۷ :: ۱۰:۲۹ بعدازظهر
سلام میخوام از سرگزشت خود درج کنید.
Email:نمایش داده نمی شود
farhad    چهارشنبه، ۲۹ اسفند ۸۶ :: ۷:۰۴ بعدازظهر
یادم رفت بگم - عیدت مبارک.
Email:نمایش داده نمی شود
بهار    چهارشنبه، ۲۲ اسفند ۸۶ :: ۰:۲۰ بعدازظهر
هر کی گفته مغروری بیخود گفته . تو یه دختر افتاده و مهربون و دوست داشتنی هستی و لا غیر
Email:نمایش داده نمی شود
ییلاق ذهن    چهارشنبه، ۲۲ اسفند ۸۶ :: ۰:۳۷ صبح
عشرت آباد؟ نزدیکیم ها ;)
Email:نمایش داده نمی شود
فرهاد    سه شنبه، ۲۱ اسفند ۸۶ :: ۵:۱۱ بعدازظهر
very goooooooooooood tanks
Email:نمایش داده نمی شود
پروانه کوچک    دوشنبه، ۲۰ اسفند ۸۶ :: ۵:۳۳ بعدازظهر
یه نوع دعوت بود از لحاظ مهمون نوازی و اینها،نه تبلیغ.گفتم شاید دوستان برن و جای من رو هم خالی کنند... سارا جان .دوست خوب من!
Email:نمایش داده نمی شود
محمد    دوشنبه، ۲۰ اسفند ۸۶ :: ۳:۰۰ بعدازظهر
سلام. فکر کن اگر همه مردم در جامعه اینجوری با هم برخورد مناسب داشته باشن چقدر آرامش به جامعه وارد میشه.چقدر این می تونه کمک کنه که همه به زندگی و آینده خوشبین بشن. خیلی بهره زیاد داره ولی ما همه با هم دعوا داریم. همیشه دلت شاد باشه
Email:نمایش داده نمی شود
امین    یکشنبه، ۱۹ اسفند ۸۶ :: ۰:۰۸ بعدازظهر
سلام من در مورد پی نوشت دو احتمالا یه جمله معروف دارم که میگه خیر ایشاله
Email:نمایش داده نمی شود