مجتبی پنجشنبه، ۱۵ فروردین ۸۷ :: ۰:۳۷ بعدازظهر
من تمام پستهاتو خوندم همه رو جلوی خودمو نمیتونم بگیرم ولی دیگه این کارو نمیکنم خودمم گاهی حرفهایی میزنم ولی بازم ببخش شاید حذفشون کردم ممنون که بزرگواری نشون دادید و چیزی نگفتید
از زندگی پنجشنبه، ۱۵ فروردین ۸۷ :: ۱۰:۵۵ صبح
سلام سارای عزیز
چقدر لطف دارین و شرمنده کردین. امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید سرشار از موفقیت و شادی!
ای دل غافل چهارشنبه، ۱۴ فروردین ۸۷ :: ۰:۰۵ بعدازظهر
سلام سارا جان...سال نو مبارک(ببخشید که با این همه تاخیر!) خوبی؟! یه عالمه آرزوی خوب برای خودت از طرف من بکن....!
خوش باشی...
اصلان دوشنبه، ۱۲ فروردین ۸۷ :: ۱۱:۰۶ بعدازظهر
عجیبه! انقدر جذب نوشته هات شدم که تو این جند ساعته نشستم خط به خط همۀ پستهات رو خوندم! همه وبلاگ هات رو. ما چند نفر، من و سایه ام، من و تنهایی. قلمت رو دوست دارم و این چند ساعت گشت زیبایی بود در یک دنیای کاملاً زنانه! البته هر مردی یه دنیای زنانه تو خودش داره و خوندن این نوشته ها انگار برای من ارتباطی بود با دنیای زنانۀ خودم! نگاهت جالب بود، گاهی هم تخ و گاهی شدیداً شیرین و رک! من وبلاگ ندارم، اما کم کم دارم به فکر می افتم که من هم قلمی بزنم اینجا! لذت بخشه. شاید کلیپ جادۀ نور(http://blog.360.yahoo.com/blog-b6DxvLwwaKo3JAJgg.PNKVc-?cq=1&p=1) رو دیده باشی، نگاه منه راجع به اتفاقی به نام مرگ! لذت بردم، خیلی زیاد. راستی بچه محل هستیم گویا، عشرت آباد ... بنویس، بنویس که دلتنگم میکنه نوشته هات! شاد باشی.
"خوبی خدا" از آن کتابهای ست که میشود هدیه داد، من به شخصه این کتاب را برای آدمهای دوست داشتنی زندگیم هدیه داده ام، با کمال میل و خوشحالم که آنها رو هم سهیم کردم در خواندنش. کتابی ست که از چند داستان و چند نویسنده مختلف می باشد ولی خوبی خدا را جومپا لاهیری نوشته به ترجمه امیرمهدی حقیقت.
امید یعنی بازگذاشتن در.این طوری چیزهای خوب توانست وارد شد. شاید وقتی تو اصلا حواست هم نباشد. خوبی خدا
هیچ وقت یک شبه،دلی را نشکستم، اگر هم شکستم خرد خرد شکستم، هیچ وقت دری را برای همیشه پشت سرم نکوبیده ام، همیشه یواش یواش محو شده ام، تا همین حالا که همچنان دارم محو می شوم. توگرو بگذار، من پس می گیرم.
گفت : امشب دلم برای همه تنگ شده، دلم برای تو هم تنگ شده. مدت هاست دلم برایت تنگ شده. آنقدر تنگ شده که انگار گمت کرده ام. نمی دانم چه جوری بگویم گمت کرده ام. گم شده ای. تو دیگر مال من نیستی. کارم داشتی زن بزن
ممنون
من تمام پستهاتو خوندم همه رو جلوی خودمو نمیتونم بگیرم ولی دیگه این کارو نمیکنم خودمم گاهی حرفهایی میزنم ولی بازم ببخش شاید حذفشون کردم ممنون که بزرگواری نشون دادید و چیزی نگفتید
یه دزد م ببخش
سلام سارای عزیز چقدر لطف دارین و شرمنده کردین. امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید سرشار از موفقیت و شادی!
سلام سارا جان...سال نو مبارک(ببخشید که با این همه تاخیر!) خوبی؟! یه عالمه آرزوی خوب برای خودت از طرف من بکن....! خوش باشی...
salam...sale 9 mobarak
خل که نمیشه آدم با حرف زدن با خودش. جواب میده این کاره ولی کلاً. برای من که اینطوره.
عجیبه! انقدر جذب نوشته هات شدم که تو این جند ساعته نشستم خط به خط همۀ پستهات رو خوندم! همه وبلاگ هات رو. ما چند نفر، من و سایه ام، من و تنهایی. قلمت رو دوست دارم و این چند ساعت گشت زیبایی بود در یک دنیای کاملاً زنانه! البته هر مردی یه دنیای زنانه تو خودش داره و خوندن این نوشته ها انگار برای من ارتباطی بود با دنیای زنانۀ خودم! نگاهت جالب بود، گاهی هم تخ و گاهی شدیداً شیرین و رک! من وبلاگ ندارم، اما کم کم دارم به فکر می افتم که من هم قلمی بزنم اینجا! لذت بخشه. شاید کلیپ جادۀ نور(http://blog.360.yahoo.com/blog-b6DxvLwwaKo3JAJgg.PNKVc-?cq=1&p=1) رو دیده باشی، نگاه منه راجع به اتفاقی به نام مرگ! لذت بردم، خیلی زیاد. راستی بچه محل هستیم گویا، عشرت آباد ... بنویس، بنویس که دلتنگم میکنه نوشته هات! شاد باشی.
man ro yadet hast?
سلام...عالي بود...سال خوبي داشته باشي