زمان

من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،
خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،
همدیگر را نگاه کردیم،
شاید قرنها طول کشید،
وقتی که سکوت شکسته شد،
من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،
که می گفتند بهشت است!
و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!
و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده.
----------------------------------------------------
پ ن 1 : عکس نمایشگاه کتاب 1387 و نوشته برای خودم.
پ ن 2 : او مرا انتخاب کرده بود و من هم او را. پل های میان خود و بقیه ی دنیا را خراب کرده بودم و در گناه تنهایی دو نفره با او شریک شده بودم. در کلاس کنار یک دیگر می نشستیم، اغلب به هم دیگر نگاه می کردیم تا مطمئن شویم که هر دومان وجود داریم."تو، فقط تو، در کنار منی، همه جا و همیشه، در من، و بعد، در عمیق من، فقط تو و نه دیگری." کتاب میرا / کریستوفر فرانک.

hey baba atish zadi be jonam nazar inaro toro khoda yade zohrhaie garme baharim mioftam.
بعد از خوندن مطلبت همش این بیت تو سرم ووج میزنه : دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد؟!
نداند کس جانا چه کردی...
ای وای بر آن مرغ گرفتار که از وی صیاد شود غافل و در دام بمیرد زندگی همینه
مبارک باشه ;)
نمی فهمم چرا گناه دو نفره... می تونه مقدس باشه
يا هو به سراغ من اگر مي آئيد نرم و آهسته بيائيد كه مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهائي من خوب خدا رو شكر كه اين چيني نازك تنهائي شما هم بالاخره ترك برداشت ........ يا حق
اتفاقا تو نمايشگاه كه بودم فكر كردم حتما اونجايي...امان از بي معرفتي نه :)
پس زيادم تنها نيستي
بهترين آرزوهارو براتون دارم