صفحه اصلي » وبلاگ »
قبلي »
وبلاگ
« بعدي


نسخه مناسب چاپ
نسخه مناسب ذخيره
ارسال به ايميل دوستان
ارسال به ياهو مسنجر
نظرات [12]
اندازه متن: +  -


اندوهی بی نهایت

زن نگاهش میخکوب شده روی فنجان های خالی قهوه که روی میز هستند، و خاکستر سیگارش را خالی می کند توی جاسیگاری که روی پاهای لختش گذاشته است و در عالمی دیگر می پلکد...

مرد تو ازش می پرسی؟

زن به خودش می آیید و می گوید از کی باید چی بپرسم.

می گوید از گلی می پرسی که با من ازدواج می کند یا نه؟

زن لحن صدا کُند و کش دار می شود و به یاد همخوابگی هایش با مرد می افتد و با کمی مکث می گوید، می پرسم!

نگاه مرد خیره به زن...

و زن تمام عشق و زندگیش  را همراه با دود سیگار از دهانش میدهد بیرون....

------------------------------------------------------------

پ ن 1 : مرد نگاهش به جسمی نحیف و بی جان می افتد و سرش را میان دستانش می گیرد و شروع می کند به گریه و می گوید کاش قبل از اینکه خودت را بکشی ازش پرسیده بودی که با من ازدواج میکند یا نه و صدای هق هق اش همه ی فضای اطاق را پر می کند...

پ ن 2 : جناب الیاس خان من رو دعوت کرده به بازی وبلاگی مخفی کاری نکردن! اول تشکر می کنم بخاطر دعوت و بعدش اینکه نمیدونم چی باید بنویسم فقط اینکه شاید مخفی کاری نیست شاید اینکه هر کسی توی زندگیش رازی داشته باشه همین...


نظرات [12]
قبلي »
« بعدي
همه
سارا    جمعه، ۱۴ تیر ۸۷ :: ۱۱:۰۴ صبح
همه مردها همينن
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
st    جمعه، ۳۱ خرداد ۸۷ :: ۱:۵۴ بعدازظهر
شاید ده بار این داستان را خواندم . دلم برای دوباره خواندنش تنگ شده بود پشت ادم تیر میکشه خیلی زیباست
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
Behzad Abdi    پنجشنبه، ۹ خرداد ۸۷ :: ۱۰:۱۷ بعدازظهر
فقط پ.ن.1!!! خیلی عالـــــــــــــــــــی!!!!
Email:نمایش داده نمی شود
اوليس    چهارشنبه، ۸ خرداد ۸۷ :: ۱۱:۴۰ صبح
سلام سارا جان... خبر نداشتم كه دوباره مي نويسي... اخه يه مدت طولاني نبودي... به هرحال خوشحالم كه دباره ميبينمت!
Email:نمایش داده نمی شود
پروانه کوچک    دوشنبه، ۶ خرداد ۸۷ :: ۹:۳۶ صبح
یه بار دیگه میگم:کمرویی این اقا منو کشته،بچه پر رو!
Email:نمایش داده نمی شود
ال - واي    یکشنبه، ۵ خرداد ۸۷ :: ۶:۵۲ بعدازظهر
ياد يكي از دستان هاي كوتاه مستور افتادم! ولي تكان دهنده بود!
Email:نمایش داده نمی شود
روایت نو    یکشنبه، ۵ خرداد ۸۷ :: ۳:۱۷ بعدازظهر
سلام با یک داستان up هستم و چشم به راه نظرات و نقد های شما[رضایت][گل]
Email:نمایش داده نمی شود
mosafer    یکشنبه، ۵ خرداد ۸۷ :: ۱۱:۴۴ صبح
يا هو سلام با خوندن متن شما ياد داستان كوتاهي از مسطور افتادم البته الان يادم نيست تو كدوم كتابشه فكر كنم توي كتاب ( عشق بي عين بي قاف بي نقطه ) هست داستان جالبي هست يادته كه مسطور رو شما به من معرفي كردين و هنوز هم كه هنوزه عاشق نوشته هاي مسطور هستم موفق باشي يا حق
Email:نمایش داده نمی شود
آلرژیک    یکشنبه، ۵ خرداد ۸۷ :: ۹:۴۶ صبح
...Nobody wins when everyone's losing
Email:نمایش داده نمی شود
ساکت    شنبه، ۴ خرداد ۸۷ :: ۵:۵۸ بعدازظهر
سلام
Email:نمایش داده نمی شود