اندوهی بی نهایت
زن نگاهش میخکوب شده روی فنجان های خالی قهوه که روی میز هستند، و خاکستر سیگارش را خالی می کند توی جاسیگاری که روی پاهای لختش گذاشته است و در عالمی دیگر می پلکد...
مرد تو ازش می پرسی؟
زن به خودش می آیید و می گوید از کی باید چی بپرسم.
می گوید از گلی می پرسی که با من ازدواج می کند یا نه؟
زن لحن صدا کُند و کش دار می شود و به یاد همخوابگی هایش با مرد می افتد و با کمی مکث می گوید، می پرسم!
نگاه مرد خیره به زن...
و زن تمام عشق و زندگیش را همراه با دود سیگار از دهانش میدهد بیرون....
------------------------------------------------------------
پ ن 1 : مرد نگاهش به جسمی نحیف و بی جان می افتد و سرش را میان دستانش می گیرد و شروع می کند به گریه و می گوید کاش قبل از اینکه خودت را بکشی ازش پرسیده بودی که با من ازدواج میکند یا نه و صدای هق هق اش همه ی فضای اطاق را پر می کند...
پ ن 2 : جناب الیاس خان من رو دعوت کرده به بازی وبلاگی مخفی کاری نکردن! اول تشکر می کنم بخاطر دعوت و بعدش اینکه نمیدونم چی باید بنویسم فقط اینکه شاید مخفی کاری نیست شاید اینکه هر کسی توی زندگیش رازی داشته باشه همین...

همه مردها همينن
شاید ده بار این داستان را خواندم . دلم برای دوباره خواندنش تنگ شده بود پشت ادم تیر میکشه خیلی زیباست
فقط پ.ن.1!!! خیلی عالـــــــــــــــــــی!!!!
سلام سارا جان... خبر نداشتم كه دوباره مي نويسي... اخه يه مدت طولاني نبودي... به هرحال خوشحالم كه دباره ميبينمت!
یه بار دیگه میگم:کمرویی این اقا منو کشته،بچه پر رو!
ياد يكي از دستان هاي كوتاه مستور افتادم! ولي تكان دهنده بود!
سلام با یک داستان up هستم و چشم به راه نظرات و نقد های شما[رضایت][گل]
يا هو سلام با خوندن متن شما ياد داستان كوتاهي از مسطور افتادم البته الان يادم نيست تو كدوم كتابشه فكر كنم توي كتاب ( عشق بي عين بي قاف بي نقطه ) هست داستان جالبي هست يادته كه مسطور رو شما به من معرفي كردين و هنوز هم كه هنوزه عاشق نوشته هاي مسطور هستم موفق باشي يا حق
...Nobody wins when everyone's losing
سلام