صفحه اصلي » وبلاگ »
قبلي »
وبلاگ
« بعدي


نسخه مناسب چاپ
نسخه مناسب ذخيره
ارسال به ايميل دوستان
ارسال به ياهو مسنجر
نظرات [17]
اندازه متن: +  -


مردی با پالتوی مشکی!

دخترک چمدان بدست سمت ایستگاه قطار شروع به راه رفتن کرد، باران تندی می بارید، و دخترک بی اعتنا به باران قدمهایش را محکم بر زمین می کوبید، اصلا اجازه نداد اشکهایش از چشمهایش حتی برای یک قطره هم که شده سرازیر شود!

احساس کرد همچون تکه یخی تنها مانده در این شهر و باید برود، رسید به ایستگاه و چمدانش را گذاشت کنارش و منتظر قطار شد، حدود نیم ساعت باید منتظر می ماند، نه رفت داخل ایستگاه همانجا زیر باران  منتظر قطار ماند...

مردی خیلی دورتر از آن با پالتوی مشکی و کلاهی که برسر داشت ایستاده بود، دخترک نیم نگاهی کرد و بی خیال از مرد غرق در افکار خودش شد و رفت جایی که سالهای دور زمانی با مردی آشنا شده بود، در همین ایستگاه قطار مردی با با پالتوی مشکی و کلاهی بر سر، ولی یادش آمد زمانی که برای اولین بار چشمهایشان در هم گره خورد هیچکدام نتوانستند نگاهشان را از هم بردارند این نگاه تا زمانی که هر دو به مقصد برسند ادامه داشت و دختر برای اولین بار دلش خواست کاری بکند که در تمام عمرش نکرده بود، دلش خواست کاری بکند متفاوت در زندگیش شاید هم دلش میخواست مردی را در آغوش بگیرد که شاید هیچوقت سهم او نبوده است...

باران تندتر شد مرد با پالتو مشکی نزدیک او شد و چتری را به او تعارف کرد دخترک کمی مکث کرد و ماند که چه کند، جدالی سختی با خودش داشت گفت مردی دیگر، شاید این آدم بتواند از عشقی که مرا بسیار رنج میدهد و دردناک است جداکند، شاید بتوانم انتقام بگیرم، شاید برایم یک دوست باشد و هزار تا فکر دیگر در سر دخترک می چرخید و می چرخید...

اما دخترک سرش را انداخت پایین و در زیر باران به راهش ادامه داد، رفت بسوی ایستگاه بعدی شاید قطار در آنجا توقف داشته باشد...

 

پ ن 1 : آدم توانایی زیادی دارد، مثلا میتواند رقصی را شروع کند و آنقدر برقصد و خسته نشود، و اصلا این رقص پایانی نداشته باشد، می تواند روزها ادامه داشته باشد و همانطور برقصد فقط برای اینکه لذت می برد، آدمها گاهی فقط برای اینکه لذت می برند کاری را می کند و روز دیگر برای اینکه لذت نمی برند کاری را انجام نمیدهد ولی گاهی یادش می روند در این لذت بردن تنها نیست و فراموش می کند کسی دیگر هم هست...

پ ن 2 : دلم می خواست فکر کنم که عاشق شده ام، عاشق کسی که او را نمی شناسم، کسی که در طرحهای آینده من جایی نداشت در طول این ماهها تسلط بر نفس و رد کردن عشق، خیلی کوشش کردم، ولی نتیجه معکوس گرفتم. خود را به کسی سپردم که نگاه معکوس بمن داشت.(کتاب 11 دقیقه پائولوکوئیلو)


نظرات [17]
قبلي »
« بعدي
همه
mohamad    دوشنبه، ۲۸ مرداد ۸۷ :: ۵:۰۲ بعدازظهر
اگه گوشی مجانی میخوای بدو
Email:نمایش داده نمی شود
مهسا    یکشنبه، ۲۷ مرداد ۸۷ :: ۰:۴۰ بعدازظهر
سلام فرهاد خيلي جالب بود تا حالا اصلا حوصلم نكشيده بود بيام يه اينجور جايي و مطالبشو بخونم ولي امروز همرو خوندم خيلي به دلم نشستن ممنون
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
اسمیگو    دوشنبه، ۲۱ مرداد ۸۷ :: ۱۱:۰۵ بعدازظهر
اشتباه از من است یا از شما ؟ شاید از من است امروز جوابم را یافتم به خدا اشتباه از ماست از همه ما از ما که اشتباهی سر راه یکدیگر قرار میگیریم اشتباه میکنیم آن لحظه که به خودمان می گوییم« آهان خودش است »و به خود میبالیم اشتباه میکنیم وقتی خودخواهی را عشق ترجمه می کنیم اشتباه می کنیم وقتی «خودم» را «ما» میپنداریم اشتباه می کنیم وقتی اعتمادش را حماقتش می دانیم اشتباه میکنیم وقتی سکوتش را دلیل پاکی اش می دانیم اشتباه می کنیم وقتی علاقه را تملک می پنداریم اشتباه می کنیم وقتی خودمان را بی عیب و مقصر را دیگری می دانیم اشتباه از ماست که بدون اندیشه تحلیل می کنیم ، جواب می دهیم بعد قهقهه می زنیم و حال می کنیم با این همه حاضر جوابی مان اشتباه میکنیم که با عجله همه حرفهای او را با دلخواه خود تفسیر میکنیم و بلد نیستیم موضع او را هم بک بار تجربه کنیم اشتباه می کنیم که هنوز یاد نگرفته ایم دروغ را توجیه نکنیم اشتباه میکنیم که این همه اشتباه میکنیم و به روی مبارکمان نمی آوریم بد نیست که باور کنیم
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
پژمان پاكدل    پنجشنبه، ۱۷ مرداد ۸۷ :: ۰:۵۴ بعدازظهر
كاش نظزت رو راجع به داستانم مي گفتي . باعث افتخارم بود
Email:نمایش داده نمی شود
آسمان خدا    پنجشنبه، ۱۷ مرداد ۸۷ :: ۱:۱۱ صبح
lما چقدر آرام می گذریم از کنار هم آدومید از ایستگاه ایستگاه و قطار قطار 11 دقیقه را خواندم فکر کنم نقطهء جذب ام همان خلاصه ای بود که فکر کنم تو برایش نوشته بودی آن چه تو نوشته بودی هر چند از کتاب بود اما از کتاب برایم قشگ تر بود خوب باشی بانو.
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
پژمان پاکدل    پنجشنبه، ۱۷ مرداد ۸۷ :: ۱:۰۷ صبح
قلمت خوب ِ اما نثرت به اصالت نرسیده. پاراگراف اول رو نگاه کن سه بار دخترک رو آوردی وقتی ضمیر روایت رو توی جمله اول تعیین می کنی دیگه لازم به تکرار تا حداقل یک بند نیست مگر سیر تصویرت تغییر کنه . تو تصویر سازی ات خوب ِ به شرطی اینکه جزئی پردازی رو هم لحاظ کنی اینطوری داستان واقعی تر جلوه می کنه ... راوی این داستان چی بود ؟ دانای کل محدود یا مطلق ؟ خیلی وقت دانای کل مطلق توی داستان استفاده نمی شه سوژه قوی ما رو تا ته داستان می کشید و این یه امتیاز بالاست . سیر تصویر خیلی مخدوش بود و این باعث درگیری ذهن برای تصویر سازی بود . سرعت روایت یک دست نبود . و زبان کمی شکست داشت. صراحتم رو به صداقتم ببخش امید وارم از نقدم ناراحت نشی
Email:نمایش داده نمی شود
جمال تیموری    سه شنبه، ۱۵ مرداد ۸۷ :: ۲:۴۸ صبح
سلامم سَمت گرفته سپاس ِ سین ِ سینه هایت را اینک سلام... از نوشته های زيباتون لذت بردم. با يه سری از شعر و داستانام آپم. خوشحال ميشم تشريف بيارين. منتظرم.اميدوارم با نقدتون باعث کمال کارم بشين... لینکم کنین که شرمنده میکنین .سپاس
Email:نمایش داده نمی شود
sami    شنبه، ۱۲ مرداد ۸۷ :: ۷:۵۳ بعدازظهر
salam.che ajab up kardi.rasti mishnasiam? ,ontazer bodam ke dobare benevisi,mardi ba paltoo
Email:نمایش داده نمی شود
ای دل غافل    شنبه، ۱۲ مرداد ۸۷ :: ۰:۴۸ بعدازظهر
اره سارا جان باید ادامه داد...آیا اصلا باید به انتظار قطار نشست؟! نمیدونم...نمیدونم! تجربه خوندن هر کدوم از پست هات عمیق و لذت بخشه.
Email:نمایش داده نمی شود
ناما جعفری    جمعه، ۱۱ مرداد ۸۷ :: ۵:۲۰ بعدازظهر
می دانم توگوش ت خیلی پراست ازاین حرف ها...وککت نمی گزد...امالطفا به عکس بالا نگاه کن ..ما بچه هایی هستیم به این شکل ..که داریم به شما نگاه می کنیم ..شما هم به چشم های ما نگاه کنید... خسته نشدی که؟ فیلترینگ مهربان،اما من خسته هستم توهم خیلی کارداری ،خیلی ازسایت هادیگرمنتظرت هستند..برو موفق باشی...سلام خانم سارا
Email:نمایش داده نمی شود