صفحه اصلي » وبلاگ »
قبلي »
وبلاگ
« بعدي


نسخه مناسب چاپ
نسخه مناسب ذخيره
ارسال به ايميل دوستان
ارسال به ياهو مسنجر
نظرات [12]
اندازه متن: +  -


لابه لای زندگی یکی

دختر و پسر توی کافه روبروی هم نشستند و پسر می گوید میشه از خودتون بگید برام، دختر لبخندی میزند و می گوید از چی باید بگم، پسره می گه از علایقتون، خواسته هاتون، اعتقاداتون، از هر چی که دوست دارید.. دخترک وسوسه می شود، می گه دلم میخواد .... دلم میخواد... یعنی چه طوری بگم بعدش سرش می اندازه پایین و می گه هیچی و ساکت میشه بعد فکر می کنه کاش الان بلند بشه و با صدای بلند طوری که همه اهالی کافه نگاه شان سمت دختر برگرده بگوید :

خوب من پیتزا خیلی دوست دارم اونم از نوع مخصوصش، دلم میخواد یه چیپ از این صحراها داشته باشم و باهاش تمام ایران که نه تمام دنیا رو بگردم، دوست دارم توی خیابون بستنی قیفی دستم بگیرم و بخورم، از آهنگ love sang بطور وحشتناکی خوشم میاد، گاهی هوس می کنم شبهای بارانی توی کوچه با صدای بلند آواز بخوانم، دلم میخواد از تجریش تا ولی عصر قدم بزنم و سوت بزنم و دلم میخواد همین حالا که شما درست روبرویم نشسته اید یکنفر بود که توی بغلش گریه میکردم، حالا شما فکر کنید ما چقدر تفاهم داریم؟؟!!

اما دخترک سکوت می کند و می گوید من حرفی برای گفتن ندارم بعد پسرک می گه اصلا توی زندگی مشترک چی براتون خیلی مهمه؟.. اصلا بگید چی براتون اصله؟

دخترک با صدای بلند از ته گلو می گوید عشق و لبهایش را به حرمت این کلمه مقدس می گزد و سکوت می کند و آهسته نگاهش را میدهد به دور دستها ...

--------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : به خودم می گویم بی شک خدای من بزرگترین و مهربانترین خدای دنیاست که این واژه ها را برایم میفرستد و گرنه من چیکاره هستم اینجا، او باید بخواهد که من بتوانم این چنین به تصویر بکشم.
پ ن 2 : سجاده ام کجاست؟ میخواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم/ این دل گرفتگی مداوم شاید/ تاثیر دل سایه من است/ که این سان گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده ام/ سجاده ام کجاست؟ سلمان هراتی


نظرات [12]
قبلي »
« بعدي
همه
baltazar    سه شنبه، ۸ بهمن ۸۷ :: ۹:۳۹ صبح
نظرم عوض شد (البته بعد از 2 روز)اونم اینه که تو دیوونه نیستی (و من فقط از دیوونه ها خوشم میاد) همین
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
baltazar    شنبه، ۵ بهمن ۸۷ :: ۷:۱۵ بعدازظهر
میدونی چیه ؟من از دیوونه ها خوشم میاد، تو هم یکی از اونایی
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
سميه    سه شنبه، ۱ بهمن ۸۷ :: ۵:۴۸ بعدازظهر
داستانت زيبا بود و پانوشت هات زيباتر
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
یکی مثل خودت    دوشنبه، ۲۳ دی ۸۷ :: ۱۱:۵۸ صبح
از خواندن وبودن وگشتن بین کلمات زیبایت لذت بردم....همین
Email:نمایش داده نمی شود
نیلوفر    پنجشنبه، ۱۹ دی ۸۷ :: ۳:۱۴ بعدازظهر
قشنگ بود سارا جون. داستان اشنا بود. موفق باشی عزیزم
Email:نمایش داده نمی شود
پروانه    چهارشنبه، ۱۸ دی ۸۷ :: ۱:۲۹ صبح
سلام.ته نوشته هاتون يه غمه.يه غمه قشنگ و لذت بخش.از همونايي كه خيلي دوست دارم.موفق باشيد...
Email:نمایش داده نمی شود
مهدي بوترابي    جمعه، ۱۲ مهر ۸۷ :: ۵:۴۷ بعدازظهر
جالبه
Email:نمایش داده نمی شود
سوده.:.ماهی تشنه.:.    جمعه، ۱۲ مهر ۸۷ :: ۱۱:۰۹ صبح
آمدم، خواندم، دیدم تو هم در پیله ای چه خوب می نویسی این خواب های پیله را گاهی شاید تنها مسکن همین نوشتن های دم دست باشد
Email:نمایش داده نمی شود
محمد    چهارشنبه، ۳ مهر ۸۷ :: ۱۰:۴۰ بعدازظهر
سلام. ترس برادر مرگه.شاید اگر خیلی آدمها جلوی ترس خودشون مقابله کنن،نیازی به تاوان پس دادن در خیلی موارد نباشه. ما بیشتر به ترس خودمون می بازیم.
Email:نمایش داده نمی شود
Me, myself & I    چهارشنبه، ۳ مهر ۸۷ :: ۴:۵۴ بعدازظهر
داستانت آشناست. کلی از این آدمها دوربرم دیده ام . منم با «پژ» موافقم که پ.ن هات حس نوشتت رو از آدم می گرفت
Email:نمایش داده نمی شود