لابه لای زندگی یکی
دختر و پسر توی کافه روبروی هم نشستند و پسر می گوید میشه از خودتون بگید برام، دختر لبخندی میزند و می گوید از چی باید بگم، پسره می گه از علایقتون، خواسته هاتون، اعتقاداتون، از هر چی که دوست دارید.. دخترک وسوسه می شود، می گه دلم میخواد .... دلم میخواد... یعنی چه طوری بگم بعدش سرش می اندازه پایین و می گه هیچی و ساکت میشه بعد فکر می کنه کاش الان بلند بشه و با صدای بلند طوری که همه اهالی کافه نگاه شان سمت دختر برگرده بگوید :
خوب من پیتزا خیلی دوست دارم اونم از نوع مخصوصش، دلم میخواد یه چیپ از این صحراها داشته باشم و باهاش تمام ایران که نه تمام دنیا رو بگردم، دوست دارم توی خیابون بستنی قیفی دستم بگیرم و بخورم، از آهنگ love sang بطور وحشتناکی خوشم میاد، گاهی هوس می کنم شبهای بارانی توی کوچه با صدای بلند آواز بخوانم، دلم میخواد از تجریش تا ولی عصر قدم بزنم و سوت بزنم و دلم میخواد همین حالا که شما درست روبرویم نشسته اید یکنفر بود که توی بغلش گریه میکردم، حالا شما فکر کنید ما چقدر تفاهم داریم؟؟!!
اما دخترک سکوت می کند و می گوید من حرفی برای گفتن ندارم بعد پسرک می گه اصلا توی زندگی مشترک چی براتون خیلی مهمه؟.. اصلا بگید چی براتون اصله؟
دخترک با صدای بلند از ته گلو می گوید عشق و لبهایش را به حرمت این کلمه مقدس می گزد و سکوت می کند و آهسته نگاهش را میدهد به دور دستها ...
--------------------------------------------------------------------
پ ن 1 : به خودم می گویم بی شک خدای من بزرگترین و مهربانترین خدای دنیاست که این واژه ها را برایم میفرستد و گرنه من چیکاره هستم اینجا، او باید بخواهد که من بتوانم این چنین به تصویر بکشم.
پ ن 2 : سجاده ام کجاست؟ میخواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم/ این دل گرفتگی مداوم شاید/ تاثیر دل سایه من است/ که این سان گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده ام/ سجاده ام کجاست؟ سلمان هراتی

نظرم عوض شد (البته بعد از 2 روز)اونم اینه که تو دیوونه نیستی (و من فقط از دیوونه ها خوشم میاد) همین
میدونی چیه ؟من از دیوونه ها خوشم میاد، تو هم یکی از اونایی
داستانت زيبا بود و پانوشت هات زيباتر
از خواندن وبودن وگشتن بین کلمات زیبایت لذت بردم....همین
قشنگ بود سارا جون. داستان اشنا بود. موفق باشی عزیزم
سلام.ته نوشته هاتون يه غمه.يه غمه قشنگ و لذت بخش.از همونايي كه خيلي دوست دارم.موفق باشيد...
جالبه
آمدم، خواندم، دیدم تو هم در پیله ای چه خوب می نویسی این خواب های پیله را گاهی شاید تنها مسکن همین نوشتن های دم دست باشد
سلام. ترس برادر مرگه.شاید اگر خیلی آدمها جلوی ترس خودشون مقابله کنن،نیازی به تاوان پس دادن در خیلی موارد نباشه. ما بیشتر به ترس خودمون می بازیم.
داستانت آشناست. کلی از این آدمها دوربرم دیده ام . منم با «پژ» موافقم که پ.ن هات حس نوشتت رو از آدم می گرفت