دختران من!
در درون من دو آدم وجود دارد، یکی دختری شجاع، مستقل، جسور، شیطون، شلوغ، آزاد و رها و دیگر دختری، لوس، تنها، خسته، ترسو، غمگین و گاهی هم اندوهگین.. می گویم این دو هیچ ربطی بهم ندارند، این دو تا برای خودشان زندگی جداگانه ی دارند و آرزوهای جداگانه و حتی حضوری جداگانه دارند، دختر اولی همیشه لبخندی بر لب دارد که از عمق جانش می آید و دختر دومی نیز گاهی لبخند دارد ولی فقط برای این است که داشته باشد، این دو دختر با هم زندگی می کنند، و خوب همدیگر را درک می کنند و هیچوقت توقع ندارند که دیگر جایش را بدهد به دیگری و در لحظاتی که باید نباشند نیست می شوند و در لحظاتی که باید باشند هست می شود، دختر اولی بیشتر صبحها حضور دارد و دختر دومی بیشتر شبها، گاهی هم جایشان را عوض می کنند، این دو دختر با هم هستند و همین مسئله برایم لذتبخش ترش کرده است که بتوانم هر دوشان را با هم در یک سطح نگه دارم گاهی اولی پررنگ می شود و گاهی دومی و هیچوقت هیچکدام سعی نکرده اند دیگری را نایده بگیرند و سعی نکرده اند همدیگر را اذیت کنند.. و هر دوشان برایم دوست داشتنی هستند و خواستنی و مفید.
پ ن 1- نوشتن گاهی تنها علاج درد می باشد. تنها نوشتن و از خود نوشتن.
پ ن 2 - چیزی در فضای اتاق هست که آزارم میدهد، اما نمیدانم چیست، دل تنگی را نمی شود با بطری های شیشه ای و قوطی های فلزی پاک کرد، مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره ی کسی را به یاد آوری که تازه به نبودنش عادت کرده ای و باز آینده ات پر از نبودن کسی در گذشته می شود و آن وقت تو میمانی و جاسیگاری کوچکی پر است از ته سیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بوده اند و حالا قرار است بگویند که اینجا اتفاقی افتاده است. مرگ بازی – پدرام رضایی

ای که وبلاگت قشنگ و دلرباست / شهرت وبلاگ تو بی انتهاست پیش تو من چون مگس خوار و ذلیل/ وسعت تو از قطر تا آنگولاست بده در راه خدا لینک به ما / دل غمگین مرا شاد نما هیت من در گرو لینک شماست / ای فدای سر بی موی شما در راه خدا لینــــــــک بده به بنده ای دوست لینکی که تو میدهی به من بس نیکوست تو که نادادهای لینکی به بنده / کامنتی هم ندادی بهر خنده بگو ای دلبر بالا بلندم / بهای یک عدد لینک تو چنده؟ در گوشهای از بلاگ خود لینکم ده / ای باپدر و برادر و مادر و خواهر! من نیز تو را لینک نمودم ای عزیز
این روحیه مثل دو قطب های مثبت و منفی میمونه!! این هم نوعی گرفتاریه که ما آدم ها بهش دچار شدیم(چیزی که منم دارم یعنی دو قطبی بودن) ولی مهم اینه که بتونیم قطب ها رو به تعادل برسونیم و بیشتر خودمون باشیم تا اینکه نقش بازی کنیم.
تو هم که غم نوشته ایی هستی
سلام! در صورت امکان در مورد موسیقی بیشتر بنویس! مثل گزارش ارکستر استاد پورتراب! نمیدونم مدرسه موسیقی صدا و سیما رو می شناسید یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام.همه ما در وجودمان نیروهای متفاوت در حال ستیزند.خدا کند خوبی ها پیروز باشند.
خوب که دو تا دخترند.من که نمیدونم با این پنج شش تا چطور کنار بیام...
یا هو شاید اولی من تو باشد من بزرگسالی و بلوغ یافته ودیگری کودک درون تو خوب است که هر دو را در کنار هم داری بعضی از ادمها کودک خود را سرکوب میکنند غافل از اینکه وجود یک انسان بدون وجود یکی از این دو بیمعناست تهی است شنیدی که میگن یارو خودشو گم کرده در واقع کودک درون خودشو گم کرده به هر حال نوشته جالبی بود خود من رو به فکر انداخت که من تا چه حد این دوتا کودک درونی رو میشناسم ؟ موفق باشی یا حق
باور نمی کنم اما کمی همراه با درد حس می کنم انگار رفته ای وحید کیان پور سلام وبلاگ و مطالب خیلی زیبایی دارید ممنون می شم به من هم سری بزنید و نظر ارزشمندتون رو برای من بگذارید. باتشکر وحید کیان پور
جالب اینجاست که من های من گاهی دیگری رو متهم به ریاکاری هم میکنه! راستی در مورد نوشتن قصد که چرا اما همتش نیست! بعدم حرف باید خودش بیاد، ذهن من که خشکیده، دوستان هم همتش رو نداشتن فعلا. خوندن وبلاگت به هر حال فرصتی میده به ذهن خشکیده من برای اندکی حرکت. متشکرم.