صفحه اصلي » وبلاگ »
قبلي »
وبلاگ
« بعدي


نسخه مناسب چاپ
نسخه مناسب ذخيره
ارسال به ايميل دوستان
ارسال به ياهو مسنجر
نظرات [26]
اندازه متن: +  -


خاموشی روح

زن سیگارش را آتش می زند و همانطور لخت میرود پشت پنجره و پرده را کنار میزند و از بالای ساختمان خیابان را نگاه میکند، مردم را که در حال تکاپو، رفت و آمد هستند، پُک عمیقی میزند به سیگارش که سُرفه اش می گیرد، صدای زنگ تلفن زن را به خودش می آورد تلفن را برمیدارد و قرار را برای دو ساعت دیگر تنظیم می کند و گوشی را می گذارد، نگاهش را به شمت ساعت می کند می بیند فقط دو ساعت فرصت دارد و کلی کار، قسط های بانک را باید پرداخت کند، شهریه دانشگاه بچه اش را باید کنار بگذارد، اجاره خانه صبخونه را بدهد و در ضمن پولی که هر ماه شوهرش با زور از او می گیرد بابت مواد و نشئگی اش...

پ ن 1 : عکس از خودم – ساحل نور شهریور 87
پ ن 2 : همیشه در نوشته هایم دختری، زنی تنها برای خودش می پلکد باید کمی نوشتنم را سمت دو نفره بودن سوق دهم و کمی از تلخ بودن آنها بکاهم اگر این ذهن یاری کند.
پ ن 3 : باید راهی باشد. حتما باید راهی باشد. که تا به حال به فکرمان نرسیده. چه کسی این مغز را به من داد؟ که می گرید، که میخواهد، و می گوید که هنوز امیدی هست و نمی گوید نه. چارلز بوکفسکی.

s.11.jpg
نظرات [26]
قبلي »
« بعدي
همه
ndyhsdghy    چهارشنبه، ۹ بهمن ۸۷ :: ۱۰:۵۵ صبح
سلام! خيلي احتياج دارم يكي مثل شما نوشتهامو بخونه! واستون ميفرستم فقط واسه شما واسم mailبزنيد بهم نظرتون رو بگيد اگه بدونيد چقدر بهش نياز دارم! اينم مطلب من: تمام احساسم در بودن با تو خلاصه مي شد وجودم لبريز از ترس آهسته كنار كو چه ي خلوت خانه مان انتظارت را مي كشيدم و بي وقفه چشم به ساعت نقره اي دستم دارشتم و تو نا گاه آمدي با تمام دلشوره ام حضورت را احساس كردم ودستانم بيشتر لرزيد قدم هايم سست تر شد قصد بر گشت كردم اما دستان لرزان تو نگاه متزلزلت سد راهم شد و من ارام خود را در پهناي حضور آشفته ات رها كردم خانه ام سايه تو و عشقم وجوده تو شد آن هنگام كه من را در آغوشت فشردي وبر نگاهم بوسه زدي و آرام جامه از تن رنجورم زدودي و اي كاش هرگز ان لحظه تمام نمي شد و تو هنوز دستانه سردت را به نوازش ها ي مكرر وجود من گرم ميكردي آرام آرام لبخند بي جانت به لبهاي مخملي ام نزديك تر شد آه فقط آه كه اي كاش اينگونه ساده خود را بر تو آشكار نمي ساختم ديگر لرزشي نبود غمي نبود عشقي نبود نگاه متزلزلي وحتي ترس من حتي آن هم ديگر نبود هيچ چيز نبود جز لبريز كردن وجودمان از با هم بودن تبعيد صبرمان پر كردن تمام روزهاي با هم نبودن و تو بي وقفه بر وجودم بوسه زدي اما كافي نبود كافي نبود چون مي ديدم هر لحظه حريص تر مي شوي تشنه تر ولي اين قرارمان نبود اين ان همه دوستداشتن نبود ان همه حيجان با هم بودن نبود اين چيزي جز هوس تلخ تو نگاه ترسان من اشكهاي مرواريد وارم التماسهاي بي دليلم آه هيچ چيز نبود جز تنهايي من جز افسوس من و چه كارم مي امد جزتسليم تو شدن
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
باران    سه شنبه، ۸ بهمن ۸۷ :: ۹:۲۰ صبح
با پي نوشت 2 تو موافقم ...
Email:نمایش داده نمی شود
گردآفرین    سه شنبه، ۸ بهمن ۸۷ :: ۹:۰۶ صبح
سلام... سارا میدونی چند روزه میام و هنوز ننوشتی؟؟؟ میشه که بنویسی تو رو خدا سارا بنویس خواهش. راستی به نظر منم اون بلاگ قدیمی که توش یه عالمه آدم رو داهنمایی می کردی که دیگه چی بخونه خوب بودا به قول لیدا میشه بازم باشه؟ تازشم صفحه کامنت اون بلاگت به کلی نا امیدم کرده اما هستم اونجا هر روز و دیگه اینکه هر روز تصمیم می گیرم واست میل بزنم و ... اما هر دفعه می گم نکنه ... همون ترسای همیشگی دیگه بی خیال بنویس فقط همین !
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
لیدا    سه شنبه، ۸ بهمن ۸۷ :: ۸:۰۸ صبح
سلام سارا جون قدیمها تو وبلاگت یه بخشی داشتی به اسم معرفی کتاب ، کتابی که داشتم میخوندم دیشب تموم شد ، امروز من به هوای اون بخش اومدم اینجا ، اما دیدم انگار خبری ازش نیست ! بخش قابل استفاده ای بود ، حیفه که نباشه ...
Email:نمایش داده نمی شود
هوتن    پنجشنبه، ۳ بهمن ۸۷ :: ۰:۵۶ صبح
چقدر این عکس ترسناکه، واقعا انگار یه سری روح اومدن واسه شنا.
Email:نمایش داده نمی شود
ندا    چهارشنبه، ۲ بهمن ۸۷ :: ۵:۵۷ بعدازظهر
سلام عالي هست. واقعا چرا در كوچه تنهايي بايد دنبال يه نفر گشت وقتي مي‌شود انچنان از تنهايي نوشت كه غرق تنهايي هستي. كلام يكي نيست تنهايي‌ام يكي است...سري به من بزن....ممنون
Email:نمایش داده نمی شود
نیمرخ    چهارشنبه، ۲ بهمن ۸۷ :: ۳:۳۶ بعدازظهر
پی نوشت 2 پی نوشت 2 پی نوشت 2
Email:نمایش داده نمی شود
سميه    سه شنبه، ۱ بهمن ۸۷ :: ۵:۲۳ بعدازظهر
قشنگ بود چون به حقيقت نزديك بود حقيقت اگر تلخ هم باشه زيباست البته قشنگتر هم ميتونست باشه
Email:نمایش داده نمی شود
URL:
پریسا    سه شنبه، ۱ بهمن ۸۷ :: ۴:۲۱ صبح
قشنگی نوشته‌ هات به اینه که ادیت نشده باشه..... اگه تنها میاد تنها بنویس..... تلخ هم که دیگه چاشنی همیشگی‌ این روزهایمان شده.... خودت را اذیت نکن...
Email:نمایش داده نمی شود
شب های بدون صبح    پنجشنبه، ۲۶ دی ۸۷ :: ۹:۲۸ بعدازظهر
اتفاقی این خانه را یافتم . چقدر آدرستان عوض می شود همسایه قدیمی . من وبلاگ قدیمی قدیمیتان را بیشتر دوست داشتم ....
Email:نمایش داده نمی شود
URL: