آنطرف دیوار ذهن
تابستان آمد با تمام گرمایش و با تمام غم های که آوار شده بر زندگی، تابستان آمد و توی اوج این گرما من سردم هست، سردم، گویا در تن ام زمستانی عظیم خانه کرده و قصد رفتن هم ندارد، گاهی بی آنکه بخواهم دستام رو توی هوا می چرخونم، زیر نور خورشید گرم میشه بعدش یه هو خالی میشه، تهی میشه توی دستام، و آشفته تر می شوم.. من سردم هست و دستام رو می گیرم به دیوار کنار تختم، میدونم همیشه هست، ثابت و استوار، ولی به تو تکیه نمیکنم، می ترسم نباشی، میترسم همینطوری که دارم تکیه میدم یه هو خالی بشه جات، و پام سُر بخوره و من بیافتم روی زمین دیگه آنوقت هیچ کسی نیست که بخواد من بلند کنه، هیچ تنی نیست که بشه تکیه گاه، هیچ گوشی نیست که بتونه صدای فریادم رو بشنوه... به دیوار تکیه میکنم همیشه هست...
--------------------------------------------------------
پ ن 1 : یه وقتایی که حواسم خیلی جمع میشه به خودم، خیلی توی زمان و لحظه قرار می گیرم آنوقت هاست که متوجه میشم دارم توی ذهن ام با یکی حرف میزنم و همینطوری هی زمزمه می کنم براش از همه چیز میگم حتی یه وقتایی شعر میخونم براش....
پ ن 2 : بی سبب و بی علت نبود که عشق را ستایش کردیم و یا من عشق را ستایش کردم. ما برای پرستاری از عشق از علت ها گریختیم دیگر عشق تفنن دوری از گرما و سرمای خانه و جهان نبود سکوت سال کبیسه را با عشق مداوا کردیم در زمان حال هراس و جراحت از عشق در هراس زندگی ما متوقف می شد ما پس از ستایش عشق سکوت را انتخاب کردیم از سکوت ما دوباره عشق رویت شد. احمدرضا احمدی.
--------------------------------------------------------
پ ن 1 : یه وقتایی که حواسم خیلی جمع میشه به خودم، خیلی توی زمان و لحظه قرار می گیرم آنوقت هاست که متوجه میشم دارم توی ذهن ام با یکی حرف میزنم و همینطوری هی زمزمه می کنم براش از همه چیز میگم حتی یه وقتایی شعر میخونم براش....
پ ن 2 : بی سبب و بی علت نبود که عشق را ستایش کردیم و یا من عشق را ستایش کردم. ما برای پرستاری از عشق از علت ها گریختیم دیگر عشق تفنن دوری از گرما و سرمای خانه و جهان نبود سکوت سال کبیسه را با عشق مداوا کردیم در زمان حال هراس و جراحت از عشق در هراس زندگی ما متوقف می شد ما پس از ستایش عشق سکوت را انتخاب کردیم از سکوت ما دوباره عشق رویت شد. احمدرضا احمدی.

زندگانی در گذر است !!!
سلام خوبی؟ منو میشناسی هنوز؟ دلم تنگ بود اومدم سر بزنم بهت ...
سکوت هم عالمی داره
سارا جان راست می گی توی اوج گرما با این وضعیت پیش آمده من هم احساس سردی و رخوت می کنم احساس می کنم هیچ چیز این ظلمات و سرما را جبران نمی کند