صبور باش و سربزیر و سخت...
نه اینکه دنبال بهانه باشم یا دست آویز یا تکیه گاهی ها، نه بیشتر دنبال خودم هستم، خودی که بی من باشه، منی براش نباشه، خود اصلی ام، بدون حاشیه، یه جایی خوندم خدا بیشتر توی دردهای آدمهاست توی استیصالشون، توی ناله ها، اشکها، یه جورای قبول دارم، خدا دقیقن توی وسط ترین و غم انگیزترین لحظه ها بیشتر حضور داره، ولی من این روزها خودم رو گم کردم، گنگ ام، خودم همه جا می بینم، توی شوق و اشتیاق ایلیا وقتی که میخواهد کفش های اسکیتش رو بپوشه، توی بهشت زهرا کنار قبر پدرم، توی نگاه رفتگر محل مون، توی دانشگاه، کار، درس ها، توی نوشته هام، توی لبخند تو، توی جوابهای بی و سرته ی که بهم میدی، توی دستاتت، توی بی اهمیتی و بی تفاوتی تو، توی عشقی که همه وجودم رو گرفته، توی خواستن تو، توی شرایط نا آرام زندگی ام، توی آینده نامعلوم، توی گذشته ام، توی نخواستن ها، توی اینهمه دوست داشتن تو، توی بغض ام، توی ناتوانای ام، توی اینکه نتونستم آس قلبت باشم، توی همه اینا می بینم... همه روزها داره میگذرن و من هیچ کاری نمی تونم بکنم، هیچ کاری از دستم بر نمیاد، فقط نشستم دارم هر روز به زندگی ام نگاه می کنم و هی می گم صبور باش.. صبور باش...
پ ن 1 : ایلیا پسر خواهرم می باشد که شش سال دارد و غرق در کودکی و شیطونی های خاص خودش.
پ ن 2 : وقتی اساس و بنیان زندگی ما می لرزد در طلب یاری به خدا رو می کنیم، فقط برای آن بیاموزیم، این خداست که آنها را می لرزاند. چارلزسی وست.
پ ن 3: هنگامی که نیستی، صندلی خالی ات را لمس می کنم، و اشیایی را که از تو سخن می گویند! هنگامی که نیستی نگاهت را در ذهنم جستجو می کنم، به صدایت در دورن خود گوش میدهم، و نشانه های عشق را دوباره کشف می کنم! هنگامی که نیستی، خود را فقیر می بینم رنگ ها کم رنگ می شوند، همه چیز در انتظار غرقه می شود، و ساعت ها از طپیدن باز می مانند! (فرشته یی در کنار توست/ مارگوت بیکل)

وقتی تو بازی زندگی فقط می بازی وقتی مدام از دست میدی وقتی هر روز و هر روز نا امید تر میشی اونوقت یک روز از خواب بلند میشی و از خودت می پرسی:خدایی که بودن و نبودنش تاثیری تو زندگی من نداره چه فرقی میکنه که باشه و نباشه؟ و اونوقت اخرین چیزهایی رو هم که داشتی از دست میدی:امید و خدارو. اونوقت میشینی به انتظار پایان زندگی!
سلام سارا جان بعد مدتها آدرستو پیدا کردم...چه جای خوبی شده اینجا...لینکتو اجازه دارم بردارم؟
اگه بدونی یکی هم هست که از تو تنهاتره چکار براش می کردی ؟کاش می تونستم کمکت کنم عزیزم منم خیلی تنهام
یه جایی خوندم خدا چقدر رو زمین غریبه... امیدوارم خودش دستتونو بگیره
کاش غم من هم به همین اندازه بود کاش من هم سخنانم به زیبایی تو نازنینم بود.تنهایی من به اندازه ی قرن ها کشیده شده است.کاش من و تو دوست بودیم.
سارا با اینکه ازت خبر ندارم اما همیشه نوشته های پر از احساست رو دنبال میکنم و واقعا عمیق مینویسی...دوستت دارم
خودمو میبینم خودمو میشنفم
سارا همه آدمها لحظاتی دارند که فقط خودشون عمق اون لحظه را درک می کنند و اون لحظه قابل وصف برای دیگران نیست ....
سلام می خواستم بدونم شما همون سارا خانومی هستین که تو گودر وبلاگ منو دنبال می کنین؟
مثل منی پس توام :( بدم خیلی قاطی ام