ز آتش خویش هر کسی می سوخت
آدمها با اینهمه غم و غصه چیکار باید بکنند؟ سوالیست که گاهی ذهنم را آنچنان درگیر خودش میکند که کلافه می شوم، میگویم کاش گورستانی بود یا محلی برای دفن غم و غصه هایمان، به خودم می گویم وقتی که دلتنگی آور میشد روی سر آدمها به کی و کجا باید پناه ببرند؟ می گوییم وقتی آدم عزیزانشان را از دست میدهند و هر روز که می گذرد بیشتر جای خالیش را حس می کنند چیکار باید بکنند؟ ما آدمها چیکار کنیم با اینمهه بی کسی مون، با اینهمه تنهایی که روی سر تک تک ماها آوار شده، چطور می شود جایی کسی را با خاطره اش پر کرد وقتی تو حضورش را بی وقفه می خواهی.. اینها چیزهای نیست که بشود در یک خط یا دو خط نوشت و نتیجه گیری کرد و دفترچه اش را بست و یا اینکه یکی یا دو روز باشد بشود تحملش کرد اینها غمها و دردهایی هست که همواره در زندگی همراه ما انسانهاست و باید پذیرفت که یه وقتایی هیچ کاری از دستت بر نمیاد هر چقدر هم دلتنگ باشی.
پ ن 1 : می گم کاش همه زندگی یه خیالی بود مثل درست کردن حباب با کف های صابون هی خراب میشد، دوباره درست می شد.. کوتاه ولی همیشگی.
پ ن 2 : هر روز یکی می آد و یکی میره. بعدش آدم با هم گپ می زنه، همین کاری که ما داریم می کنیم. من حرف مهمی نمی زنم، حرف جالبی برای گفتن ندارم، شما هم همینطور، اما داریم گپ میزنیم و این معنیش اینه که من وجود دارم، شما هم همین طور، و بین ما روابط انسانی بافته می شه. جذاب، مگه نه؟ مهمانسرای دو دنیا/اریک امانوئل اشمیت
پ ن 1 : می گم کاش همه زندگی یه خیالی بود مثل درست کردن حباب با کف های صابون هی خراب میشد، دوباره درست می شد.. کوتاه ولی همیشگی.
پ ن 2 : هر روز یکی می آد و یکی میره. بعدش آدم با هم گپ می زنه، همین کاری که ما داریم می کنیم. من حرف مهمی نمی زنم، حرف جالبی برای گفتن ندارم، شما هم همینطور، اما داریم گپ میزنیم و این معنیش اینه که من وجود دارم، شما هم همین طور، و بین ما روابط انسانی بافته می شه. جذاب، مگه نه؟ مهمانسرای دو دنیا/اریک امانوئل اشمیت

از وبت خوشم اومد دمت گرم اگه دوست داشتی یه سری هم به وب ما بزن .
سوالت اگه به جواب رسید به ما هم بگو.
من که اصولا اینجور موقع ها می رم کنار دریا دلم رو می زنم به دریا غم و غصه هام هم می ریزم توش
نه جذاب نیست تلخه. همه باهم حرف می زنند اما چیزی به هم نمی گن.